خازن خبر داشت * بياقوت از عقيقش مهر برداشت
شكفت
بكاف فارسى بمعنى تعجّب و حيرت است
شكون
بكاف فارسى بفال نيك برداشتن
نمايش چهاردهم در شين با لام
شل
بكسر شين يكى از اسلحه هندو بمعنى نيزه كوچك كه سر آن دو پره باشد و يكيك بجانب خصم اندازند همانا زوبين مانند است حكيم فرخى در صفت خارهاى راه هندوستان كفته شعر
بكونه شل افغانيان دو پره و تيز * چو دسته بسته بهم تيرهاى بىسوفار
حكيم اسدى در كرشاسبنامه كفته
شل و تير پيوسته چون تار و پود * چكاچك برخاست از ترك دخود
و ميوهايست مانند بهى و بطعم تيز و تلخ و بهندى پيل خوانند و ران آدمى خصوصا و ران حيوانات عموما و بالفتح پوستى كه نازك كرده ملوّن بالوان مختلف كنند و بر رويهاى كفش و موزه زند تا خوش نمايد و بالضّم چيزى نرم و سست مولوى كويد
چون بديد آن روى همچون برك كل * مضطرب كرديد و شد پاهاش شل
شلپوى
بر وزن حق كوى آواز نائى كه هنكام راه رفتن بكوش آيد
توانكر بنزديك زن خفته بود * كه ناكاه شلپوى مردم ستود
شلتوك
برنجى را كويند كه هنوز از پوست بيرون نياورده باشند و در دنك سراى نكوبيده باشند و آن را شالى كويند احمد بسحاق اطعمه كفته
چو شلتوك آمد به دنيا درون * بچاهى ز كربال شد سرنكون
كربال بلوكيست در فارس كه برنج آن معروفست
شلف
با اول مفتوح بثانى زده زن بدكاره و همانا شلفيه ازين ماخوذ است سوزنى كفته
ريش تو در كشاكش آن كنده پير شلف * سبلت بدست آن جلب كس فروش شنك
شلفيه
بفتح اول بر وزن الفيه نام دو تن هرزه ؟ ؟ ؟ بوده كه در قوت شهوانى مشهور بوده حكيم انورى در هجو قاضى كيرنك كفته
شد ز جان شلفيه غلام او را * نخورد الفيه تمام او را
و آن صور مرد و زنى است كه بانواع و اقسام مختلفه و متنوعه بمجامعت و مقاربت مشغولند كويند چون طغان سنه ابن مؤيّد را ضعف باه بوده حكيم ابو بكر ارزقى شاعر آن اشكال را در صفحات وضع نموده كه ديدن و تصوّر آن مبتهج قوه شهوانى طغان شاه كردد
شلك
بفتح اول و سكون ثانى زلور كويند كه از عضو خون بمكد و آن معروفست و بكسر اول كل تيره سياه را كويند كه چسبنده باشد شل و كل مرادف يكديكرند و در فارس شل را مضموم نيز استعمال كنند و آن كلى است سخت نكرديده و شل است يعنى نرم است و سست است چنان كه در شل كذشت و آن را شلكاه نيز كويند و شلكا مخفف شلكاه است كه جاى شل و كل باشد حكيم رودكى كفته
چو پيش آرند كردارت بمحشر * فرومانى چو خر در جاى شلكا
و در تحفه كفته شلكا به زبان اهالى تنكابن كيلان انجير را كويند و انجيرى برى در صحراها پيدا شود كه آن را ديوانجير كويند و آن سمت دارد و مهلك است
شلكك
بر وزن خشكك بمعنى ناودان و ممر آبهاى كثيف نوشتهاند
شلل كوش
بر وزن نمدپوش سكان شكارى كه آن را تازى كويند كه كوشش آويخته و بر او موهاى بلند رسته بندار رازى كفته
سه چيزت مىبرد غم از دل ريش * اكر اهل دلى دست آرد منديش
سمند كور تاز و باز همدم * شلل كوشى كه در خشكان زند بيش
شلم
بر وزن كلم مخفف شلغم است و بفتح پا افزار مسافران و بضمّتين مخفف اشتلم و شلمابه شلغمى كه در آب جوشانند و مردمان فقير خورند چنان كه شاعر كفته
ماهى و خيار و خايه دشلمابه
و شلمىآش آشى كه در آن شلغم كنند سراج الدّين قمرى كفته شعر
سفيدى و ترشى چو شلماب كهنه * ولى چون فقع كوزه سرد و كرانى
خاقانى كفته شلمى آش مىپزد پى پى
شلمغان
بفتح شين معجمه و سكون لام و فتح ميم و عين معجمه بالف زده و نون در آخر نام قريهايست از واسط كه اكنون خرابست و از آنجاست ابو جعفر محمّد بن علىّ الشلمغانى معروف بابن ابى الغراقر چنان كه سمعانى در انساب خود ذكر كرده
شلمك
داروئى است كه چون با كوكرد بر بهق طلا كنند نافع باشد و آن را شليم بفتح اول و كسر دويم نيز كويند
شلميز
بر وزن كشنيز بمعنى حلبه آمده است كه شنبلبله باشد و آن را شمليز نيز كويند
شلنك
بفتحتين برجستن و پا افشاندن شاطران بجهة ورزش راه رفتن و دويدن
شلوار
بكسر پوششى است كه از كمر تا پشت پاى را پوشد