كه از خوان ولىنعمت جز خوردن بهره نكيرد
شكن
بكسر شين و فتح كاف چينى كه بر روى و جامه و جز آن افتد و شكننده چنان كه دل شكن و بت شكن و امر بشكستن سنائى غزنوى كفته
هرچه يا بى جز هوا آن دين بود در جان نكار * هرچه بينى جز خدا آن بت بود درهم شكن
و بمعنى خورنده و خاينده و امر به خوردن و خائيدن و بمعنى اعراض و تندى و امر باعراض كردن نيز آمده مولوى معنوى كفته
ز كون و مكان برشكن تا بهبينى * كه جمله توى آنچه فى الجمله آنى
صاحب جهانكيرى بمعنى مكر و حيله آورده خاقانى كفته
چون ارقم از درون همه زهرند و از بردن * جز كبش رنك رنك و شكال شكن نيند
و بمعنى لحن و سرود حكيم اسدى كفته چنان كه مرقوم شد
ز شادى همه در كف رود زن * شكافه شكافيده كشت از شكن
نظامى كفته
پاى مىكوفت با هزار شكن * پيچ پرپيچتر ز تاب رسن
شكنج
شكن و تاب و پيچ و پرچين و درهم كشيده و ماريست سرخ رنك حكيم ارزقى كفته
هلاك دشمن او را ز هندو از بلغار * شكنج و افعى رويد بجاى رمح و خدنك
منوچهرى كفته
برآمد ز كوه ابر مازندران * چو مار شكنجى و مازاندران
نوشته شده و بمعنى اصول و صدا و آواز قوامى مطرزى كفته
نعره دروى شكنج موسيقى * ناله در وى نواى موسيقار
و بمعنى مكر و حيله ناصرخسرو كفته
از قهر خداوند همى هيچ نترسى * زانست كه با بنده پر از مكر و شكنجى
در ادات بمعنى مرض خيارك آمده
شكنجه
معروفست و در اصل شكستن و پيچيدن و عذاب دادن دزد و كنه كار بوده است
شكند
بمعنى كرم دراز كه از زير درختان از زمين نمناك برآرند و به عربى خراطين كويند
در كوى اين رباط ز عقبى نشان مجوى * هركز بود مزاج سقنقور در شكند
شكوف
بالضّم شكافنده اسدى طوسى در كرشاسبنامه كفته
قلا ديد در لشكر افتاده توف * از ان پهلوان حمله صف شكوف
سعدى كفته
كه لشكر شكوفان مغفر شكاف * نهان صلح حسشد و ظاهر مصاف
شكوفه
معروف و بمعنى قى نيز آمده و بهر دو معنى مرادف اشكفته كمال اسمعيل اصفهانى كفته
درختان در ان ماه برفى كه خوردند * درين ماه كردند يكسر شكوفه
و شكوفيدن و شكافته شدن و كشوده شدن و شكفتن و بر اين قياس و شكفه مخفف شكوفه است خاقانى در لغت كفته
احمد پس آدم است و شايد * ميوه ز پس شكوفه آيد
بر دوحه فطرت و جهاندار * آدم شكفه است و ميوه مختار
شكول
بضم اوّل بر وزن دخول در برهان بمعنى جلدى و چابكى آورده و شكوليدن بضم اوّل بر وزن فضوليدن بمعنى پريشان كردن كفتهاند و صحيح است
شكوه
ترس و مهابت نمودن و جلوه كردن ببزركى و جلال و خوبى بر اين قياس شكوهد و شكوهيد و شلوهيده و شكه و شكهيدن و شكهد بحذف واو نيز آمده مولوى كفته
كفت كره ميشخولند اين كروه * ز اتفاق بانكشان دارم شكوه
و كفتهاند شكوه بضم بمعنى جلالت و بزركى و بكسر بمعنى خوف و بيم است هم كفته بار بسيارى آن زر نشكهد نظامى كفته
شكوهيد از ان فرّه ايزدى
شكيب
صبر باشد و
شكيبيدن
صبر كردن و
شكيبا
صبركننده
شكيفت
يعنى صبر كرد و بر اين قياس شكيفتن و شكيبانيدن شيخ سعدى كفته شعر
مرا پنجروز اين پسر دل فريفت * ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت
شكيل و شكال
كه در جهانكيرى و برهان بمعنى پاى بند است آورده هر دو عربيست و پارسى پايبند اسب چدار است
نمايش سيزدهم در شين با كاف پارسى
شكا و شكاد و شكار
تبديل شغا و سغاد و شغال است كه مرقوم شده شكال نيز بمعنى شغال است كه در برهان مكرّر كرده
شكرف و اشكرف
بمعنى بزرك و عجيب است فردوسى كفته
همه كارهاى شكرف آورد چو خشم آورد باد برف آورد * چو خوشنود كردد بهار آورد
كل و سنبل از جويبار آورد
شيخ عطار كفته
تا كى كوئى كه حرف مىبايد كرد * و اهنك ره شكرف مىبايد كرد
جانى كه از ان عزيزتر چيزى نيست * در درد و دريغ صرف مىبايد كرد
از اين بيت نظامى زيركى و جلدى در كارى كردن مفهوم مىشود كه كفته
شكرفى كرد