تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
چينه‌دان مرغان كه به عربى حوصله كويند

شكاونده

بكسر شين آنكه زمين را بكاود و كاونده و نقب زننده بدين جهت كور شكاف و كفن‌دزد را كويند و شكاوند مخفف شكافنده است و آن را شكاونه نيز كويند

شكر

بر وزن جكر بمعنى شكار است و شكننده را نيز كويند و بر اين قياس جان شكر و دل شكر و دشمن شكر و امثال آن و شكردن بمعنى شكستن و شكار كردن و مصدر آن شكريدن و بمعنى شكر كه از آن قند سازند معروفست و نام مطربه اصفهانى كه پرويز برغم شيرين او را بخواست و شيروى پدركش از او بزاد چنان كه نظامى كفته
چو خسرو بر سر كوى شكر شد * صفاهان قصر شيرين دكر شد برون آمد شكر با جام جلاب * دهانى پر شكر چشمى پر از خواب

شكر برك

نوعى از شكرپاره و آن حلوائى است كه با ميوها پزند و آن را سنبوسه قندى نيز كويند شكر بوره با نوك دندان براز بسحاق اطعمه شيرازى كفته
چرا منعم كنى صوفى ز محراب شكر بوره * نكويد كس مسلمان را كه روى از قبله بركردان
آن را شكر پره و شكرپاره نيز كويند و بزاى معجمه نيز آمده چنان كه سنائى كفته
همچو شك دربدر بدريوزه * خواند مر زهره را شكر پوزه

شكرخنده

تبسّم دل‌پسند را كويند

شكرريز

نثارى كه بر عروس و داماد كنند و آن نثار بجهة ميمنت و شكون حلوا و شكر بوده و كريه شادى و كفتار نرم و شيرين و مرد بذله‌كو و شيرين‌سخن و مطربان خوش‌آواز را كويند حكيم خاقانى كفته
نثار اشك من هر شب شكرريز است پنهانى * كه همت را زناشوئيست با زانو و پيشانى
و بمعنى قناد و حلوائى نظامى كفته
شكرريز ترا شكر تمام است * كه شيرين‌شهد شد وين شهد خام است
مولوى كفته
شمس شكرريز توئى * مفخر تبريز توئى

شكرسنك

آن را سنك زخم نيز كويند بتازى حجر العاج و حجر الاعرابى نيز خوانند چون سوده آن سپيد و شيرين است آن را شكر سنك كفته‌اند و به دو مداواى زخم كنند و از ديار عرب خيزد ازين جهة آن را حجر اعرابى كويند

شكرفنده

بر وزن درخشنده لغزيدن و بسر درآمدن اسب در برهان آورده و شكوفيدن را مصدر آن شمرده هر دو بدين معنى خطاست اصل شكوخ و شكوخيدن است

شكره

همان اشكره مرغ شكارى است

شكرينه

نوعيست از حلوا كه به عربى ناطف خوانند

شكستن

با اوّل مكسور ضدّ درست بودن و آن معروفست ديكر بمعنى اعراض كردن و تند شدن و خوردن و جاويدن انورى كفته
مشكن اكر جان كشم پيش سكت خدمتى * شير شكارى بسى آهوى لاغر شكست
شيخ فريد الدّين عطّار بمعنى اعراض و تند شدن كفته شعر
بر ديوانه محمود بنشست * نهاد او چشم بر هم شاه بشكست به دو كفت اين چرا كردى چنين كفت * كه تا رويت نه‌بينم شه برآشفت
هم در داستان حارث پسر كعب كفته
چو حارث اين سخن بشنيد بشكست * و ليكن ساخت خود را آن زمان مست
و شكرش بفتح شين و را مهمله و سكون كاف بمعنى بدنامى است

شكشك

همان شكاشك بمعنى آواز پاى كه مرقوم شده

شكفت

بكسر تين عجب باشد و بفتح كاف و ضم كاف نيز آمده چنان كه مثالش نيز بيايد حكيم سنائى كفته
پس چو واو از ميان آوه رفت * ماند آهى مجرد اينت شكفت
شيخ سعدى كفته
طاقت برسيد و هم نكفتم * رازى كه ز خلق مىنهفتم كركشته شوم عجب مداريد * من خود ز حيات در شكفتم
و بضمتين كشوده و و اشده
اين طرفه كلى نكر كه ما را بشكفت * نه رنك توان نمود و نه بوى نهفت
و در جهانكيرى بمعنى خار و شكاف كوه آورده و چنين است و در پارس مستعمل است و بمعنى كج و ناهموار كفته و اللّه اعلم

شكفتيد

بكسرتين يعنى تعجب كرد فردوسى كفته
چو افراسيابش بهامون بديد * شكفتيد از ان كودك نورسيد
و شكفتيدن اصل مصدر آنست

شكك

بفتحتين همان دوژه مرقوم بزاى فارسى يعنى خارى كه بدامن درآويزد چنان كه مرقوم شده است

شكله

بالفتح آنچه از جامه بر ميخى يا شاخ درختى بندد پاره شود و در سامى كويد كه سر خربزه را چون ببرند آنچه بريده‌اند شكله كويند و به عربى قواره البطّيخ خوانند و بعضى كويند شكله پارچهء كه بر سر چوبى دراز بندند براى رمانيدن مرغان چنان كه كبوتربازان كنند

شكم‌بنده و شكم‌خوار و شكم‌خواره و شكمى

همه بمعنى پرخوار و در تحفة الاحباب كفته بمعنى بندهء بىماهيانه