كار سخت سياه كرد و آن را پينه نيز كويند و بجاى راء مهمله هاء نيز در آخر آمده و باضافه واو شوغه نيز كفتهاند ظاهرا تصحيف انست و اين بيت با واو موزون نمىشود كه كفته
همى دوم بجهان اندر از پى روزى * دو پاى پرشغه و مانده با دل بريان
شعربغر
بفتح اوّل و غين دوم كلمهايست از توابع بمعنى پراكنده و پريشان استعمال مىشود عربى است نه فارسى
شغه
به همان معانيست كه در شعر مرقوم شد و اين اصح از آنست
نمايش يازدهم در شين با فاء
شف
بفتح اوّل بر وزن تف در برهان بمعنى شب آورده
شفا دارو
يعنى داروى شفا و بمعنى پادزهر است كه دفع زهر كند
شفانه
بر وزن چغانه مرغيست بزركتر از زغن كه سر و بال او چند رنك دارد شمس فخرى كفته
بود عنقاى مغرب نزد قدرت * چنانك الحق بر شاهين شفانه
شفت
بالضم بخيل و بالفتح چيز كمبها و فربه و كنده و دهى است از كيلان كه ظروف كاشى خوب سازند و بالكسر تراويدن ريم و خون از جراحت و چيزى كج و ناهموار و مرد نادان و ابله و در آذربايجان بدين معنى بفتح استعمال كنند
شفتالو
مانند زردآلو ميوهايست معروف و كنايه از بوسه است
شفترك
بر وزن بهترك كياهى است كه شتر خورد و در اصفهان خاكشى كويند و آن تخم خوب كلانست و به عربى خمخم كويند بكسر هر دو خاء معجمه
شفترنك
بكسر شين و فتح تاء و راء و سكون كاف نوعيست از شفتالو چنان كه در لغت شليل خواهد آمد
شفشاهنج و شفشاهنك
بالفتح تخته فولاد پرسوراخ كه تار آهن و غيره از آن برآرند تا هموار و باريك شود شمس فخرى كفته
شها كر بس قوى باشد حسودت * بشفشاهنج بد تيرش در آهنج
كهش مىزن بپاى كين و مىكش * كهش مىكش بدست قهر و مىتنج
تنج بمعنى پيچيدن و درهم فشردنست در ادات الفضلا بمعنى كمان ندافى آورده و چوبى كه وقت پنبه زدن بر زه كمان مىزنند و مشته كويند و بمعنى شاخسار نيز كفته
شفش
بالفتح آن نى كه ندّاف پنبه بدان كرد آورد و شاخ درخت همانا بضم اصح است
شفشه
در فرهنك رشيدى بفتح آمده و چون مرادف و مبتدل شوشه است مضموم اولى است و بمعنى شوشه زر شاعر كفته
در صفت آتش است كه شفشهاى زر كند از هر درى برون * كه بر هوا فشاند كاورسهاى زر
مسعود سعد سلمان كفته
كنند رويم همرنك برك زرنجران * چو شفشه زرم اندر هوا بهپيچانند
اما درين بيت بتقديم راء و زاء هر دو توان خواند و آن را شوشه و شيوشه نيز كفتهاند و در ميان عوام بشمشه مشهور است و سبيكه معرّب آنست حكيم فرخى كفته
عذرخواهى چه كنى كر تو نزارى و ضعيف * من ترا عاشق ز انم كه ضعيفى و نزار
شوشه سيمنكوتر بر تو يا كه سيم * شاخ بادام بآئينتر يا شاخ چنار
شفك
بفتحتين بىهنر و نادان و جلف رودكى كفته
پنداشت همى حاسد كاو باز نيايد * بازآمد تا هر شفكى ژاژ نخايد
شفلج
بفتح اول و لام و سكون ثانى ميوهء كبر است كه تمرة الكبر و تمرة الاصف كويند
شفليدن
بضم صفير زدن را كويند
شفوده
بر وزن كشوده بمعنى هفته است حكيم على فرقدى كفته
بود ورد و حرز رهى وصف خلقت * به ماه و بسال و بروز و شفوده
نمايش دوازدهم در شين با كاف
شك
صاحب برهان كفته سم الفار است و آن را فارسى دانسته و آن نيز عربى است
شكاشك
با هر دو شين منقوطه آواز پاى در وقت رفتن
شكاف
معروف و شكافنده حكيم اسدى طوسى كفته شعر
بزد هر دو را نيزه دل شكاف * بدرّيدشان از كلو تا بناف
و امر بشكافتن نيز آمده و ابريشم كلاوه كرده را نيز كويند و كلاوه و كلافه نيز يكى است ابو المؤيّد كفته
شكوفه همچو شكاف است و ميغ ديباباف * مه و خور است همانا بباغ در صراف
شكافه
آلتى است كه بدان ساز زنند و به عربى مضراب كويند حكيم اسدى در كرشاسبنامه كفته
بشادى همه در كف زود زن * شكافه شكافيده شد از شكن
شكافهزن ساززن و آن را بحذف الف نيز آوردهاند حكيم ابو النّجم احمد منوچهرى كفته
نوشتم قدح نبيد نوشنجه * هنكام صبوح ساقى رنجه
خنياكر ايستاد و بربطزن * از بس شكفه شده در اشكنجه
شكانك
بكسر شين و فتح نون بر وزن حكاوك