اهالى قاينات خراسان صاحب حسن بسيار جميل را كويند
شروه
نوعى از خوانندهكى كه آن را شهرى نيز كويند
شروين
در برهان و فرهنك رشيدى كفته نام قلعهء شيروانست بلى تحقيق آنست كه نام انوشيروان دادكر بوده و شهر شيروان را بنام خود بنا نموده و طايفه سلاطين شيروان نيز از اولاد او بودهاند و شروين مخفّف انوشروان است خاقانى شيروانى در مدح پدر خود على بخار كفته شعر
ضامن ارزاق من اوست مبادا كه من * منّت شروين برم و انده شروان او
ناصرخسرو كفته شعر
نو كشته كهن شود على حال * ور نيست مكر كه كوه شروين
آن كودكى چو انكبين شد * و امد پيرى ترش چو رخبين
و نام يكى از اسپهبدان و حكام تبرستان بوده كه آن طايفه را ملك الجبال مىكفتهاند و بعد از او پسرش شهريار كه پدر ملوك باونديه بود بپادشاهى مازندران رسيد
شرّيدان
بالضمّ و تشديد را بمعنى پياپى ريختن آب و مانند آن از ناودان يا جاى ديكر و بر اين قياس شران يعنى پياپى روان و ريزان و آواز ريختن پياپى را شرشر بضم هر دو شين نيز كفتهاند و شار نيز در آبشار و سرشار بمعنى ريختن است يعنى آبريز و سرريز
نمايش هشتم در شين با شين
شسب
جهنده و مخفّف كشسب است و ذكر شده
شست
بفتح اوّل بر وزن دست مخفّف نشست و شستهام يعنى نشستهام و در آذر شين مرقوم شده و بالفتح عدد معروف كه ده بر پنجاه بيفزايند و در اين روزكار بصاد نويسند و آن معرّبست چنان كه سد كه دو پنجاه است هم بسين است و بصاد نويسند براى امتياز معنى ديكر و بمعنى آهنى سركج كه بدان ماهى كيرند و بقلّاب مشهور است مرغ بدام آمد و ماهى بشست ديكر بمعنى انكشت ابهام و بعضى زهكير را نيز كفتهاند شيخ فريد الدّين عطار كفته شعر
چون پنجه سال خويشتن را كشتم * بر عمر نهاد سال شست انكشتم
شك نيست كه شست را كمانى بايد * چون شست تمام شد كمان شد پشتم
ديكر بمعنى زنار كبران كه بر ميان بندند و آن را كسى نيز كويند حكيم سنائى كفته شعر
كفت شست مغانه بربنديد * بت بمعبود خويش مپسنديد
و بمعنى مضراب سازها و ابريشم چنك و آنچه ماند بدان رودكى كفته شعر
بكرفت بچنك چنك بنشست * بنواخت بشست چنك را شست
در جهانكيرى حلقه كمند و رسن و زلف و امثال آن آورده سراج الدّين سكزى كفته شعر
در ميان جيم پنجه شست دارد جان شكار * در ميان ميم دارد سى و دو ؟ ؟ ؟ در يتيم
و بمعنى نيش فصّاد كه نيشتر هم كويند آمده حكيم عنصرى در مدح محمود و فصد كردن او كفته شعر
آمد آن رك زن مسيحپرست * شست ا ؟ ؟ ؟ ماسكون كرفته بدست
صاحب جهانكيرى آورده كه بمعنى دام آمده و اين بيت نوشته شعر
شايد ار برخورد از ملك درين پنجه سال * كامد از شوق وى اين مرغ چهل ساله شست
شست باز
بمعنى شست بغل و شست قلّاج و همچنين هفتاد باز و هفتاد بغل چنان كه حكيم فرّخى كفته شعر
هركه اندر كمند شست بازى درفكند * كرد نامش بر سرين و شانه و رويش نكار
شستكانى
با اول مكسور بمعنى بنيان و بناى عمارت كه به عربى اساس كويند آمده ابو الفرج رونى كفته شعر
ز خاك دركه او سازشستكانى عمر * كه قلب كعبه بود شستكانى محراب
شسته
بضم معروفست و در جهانكيرى كويد رومال و دستار چه را كويند و شتجه معرب آن است
شسن
بفتح اول و سكون آخر در برهان بمعنى صدف آورده و كفته هر چيز را كه نمو كند نيز كويند در فرهنكها نيافتم
نمايش نهم در شين منقوطه با شين
شش
عدديست معروف و بالضّم چيزيست سفيد و بسرخى مايل مانند كوشت بجكر متّصل و آن را مروحه قلب خوانند و شش آماسيده يعنى بددل و نامرد زيرا كه چون كبد آماس كند فتور و سستى در دل و تن عارض شود و آن شخص را مكبود خوانند
ششانداز
يعنى نرّاد و بازنده كه شش مهره كرد مثل كوى در هر دو دست بكيرد و در هر دستى سه عدد در هوا اندازد و بكيرد هر شش را كه بر زمين نيفتد و پيوسته چهار عدد آن در هوا باشد شيخ نظامى كفته شعر
برون آمد ز پرده سحرسازى * ششاندازى بجاى شيشهبازى
شش تا
با فوقانى بالف كشيده تنبور شش تار را كويند چنان كه ستار تنبوره سه تاره را كويند حكيم نزارى كفته شعر