اسبان باكره كفته شعر
مىشخوليدند هردم آن نفر * بهر اسبان كه هلا زين آب خور
آن شخوليدن بكره مىرسيد * سر همى برداشت وز خوفى رميد
و در ترغيب بدعا و ناله كفته شعر
تو دعا را سخت كير و ميشخول * عاقبت برهاندت از دست غول
و ميشخول امر است و شخليدن و شخليده بر اين قياس
شخيدن
بمعنى لغزيدن و فروافتادن از جائى باشد و بر اين قياس شخنده و شخيده و شخليده بمعنى پژمرده شده نيز آمده
شخيس
بر وزن خميس نام عصفوريست كوچك و خوشآواز
نمايش ششم در شين با دال
شد
بضم اول يعنى رفت و كذشت چنان كه حافظ كفته
شد آنكه اهل نظر بر كناره مىرفتند * هزار مسئله اندر دهان و لب خاموش
هم او كفته شعر
آن شد اى خواجه كه در مدرسه بازم يا بى * كار من با رخ ساقى و لب جام افتاد
و اين شد بمعنى رفتن بود و بمعنى آمدن نيز مستعمل است چنان كه سعدى كفته شعر
شد موسم سبزه و تماشا * برخيز و بيا بسوى صحرا
افاده معنى موجود و حاضر بودن مىنمايد و شدن مصدر آن است
شد كار و شد يار
بالكسر زمينى كه براى تخم كاشتن شيار كرده باشند و آن را شكار نيز كويند شمس فخرى كفته شعر
زمين خاطر كردم شيار و تخم ثبات * در ان فكندم تا خود چه رويد از شتكار
شدهوند
بضم اول يعنى وقايعنكار و بيننده و ناظر و استوار و امين كه هرچه شده و كذشته و ديده نوشته بپادشاه برساند
نمايش هفتم در شين با راء
شرب
بر وزن غرب كتان نازك تنك و باريك كه بر سر بندند و پيراهن كنند خواجه حافظ كفته
دامنكشان همى شد در شرب زر كشيده * صد ماه نور عشقش جيب قصب دريده
جامى كفته
شرب زركش پوشش اندام اوست
و بالضم باباى بارسى رشيدى بمعنى قطران آورده
شرابزده
كسى كه بسيارى شرابخوردن او را كزيده باشد نه آنكه شرابزده يعنى پيمانهزده چنان كه حكيم فرخى در مدح محمود كفته شعر
تو بر كناره درياى سبز خيمه زده * شهان شراب زده بر كنارهاى شمر
و آن را مىزده نيز كويند چنان كه منوچهرى كفته شعر
مىزدهكانيم ما بر دل ما غم بود * مىزده را هم بمى داروى مرهم بود
چاره كژدم زده كشته كژدم بود * داروى ما بامداد در ظل و مادم بود
شرزده
آلوى كوهى كه بتازى ز عرور كويند
شرزه
بر وزن هرزه شير خشمناك و برهنه دندان و بر پلنك نيز اطلاق كنند چنان كه فردوسى كفته
به بالا برآمد چو شرزه پلنك * خروشان يكى تيغ هندى بچنك
من نيز در تهديد كفتهام شعر
اى كم از روبه از چه رو شدهء * در خصومت چو شير شرزه من
شرفاك
بر وزن غمناك هر آواز را كويند عموما و آواز پاى را خصوصا اديب صابر كفته شعر
تا مهره دل كرفت غم پاك * بر طاس فلك فتاد شرفاك
شمس فخرى كفته شعر
تا كه هنكام رفتن اندر راه * نبود مور و مار را شرفاك
شرفه نيز كفتهاند مولوى كفته شعر
كاروان شكر از مصر رسيد * شرفه بانك درآمى آيد
سنائى كفته شعر
پيش خوانش نشنود هركز كسى شرفاك نان
و آن را شرفنك و شرفان و شرفك نيز كويند و شرفه بمعنى كنكره عربى است نه پارسى
شرك
بر وزن فلك بمعنى شرا باشد و آن جوششى است كه بجهة تركيب خون و صفرا در بدن پيدا مىشود و خرقهء را نيز كويند كه دارو در او بندند
شرم
معروفست و بمعنى حيا آمده فردوسى كفته شعر
دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم بچهر آورد
و بمعنى آلت تناسل فردوسى در قصه دختر اردوان و بريدن وزير آلت خود را كفته است شعر
بشه كفت كاين خون كرم من است * بريده ز تن باز شرم من است
بجستم بفرمانت آزرم خويش * بريدم هم اندر زمان شرم خويش
و شرمكاه بمعنى عورتست
شرند
نام يكى از كتب مغان بوده
شرنك
حنظل و آن خربزه صحرائى است شبيه بدستنبوى مخطّط و خرزهره نيز كويند و بر عموم زهر نيز شرنك اطلاق كردهاند ظهير فاريابى كفته شعر
اباى نظم مرا نيز چاشنى مطلب * كه در مذاق زمانه يكى است شهد و شرنك
و بمعنى زهر ملك الشعرا كفته شعر
اكر ز فضل تقدّم سخن رود ديديم * شرنك در دم ياران و مهره در دنبال
شروان
بكسر اول بپارسى نام درخت سرو است و سرو عربى است
شروك
بكسر شين و ضمّ راء با واو و كاف عربى ساكن به زبان