ز حاسدان شتردل مدار مردى چشم * كه نىشكر به نرويد ز بيخ اشترغاز
شترك
مصغّر شتر و موج را نيز كويند
شتركاو
مخفّف شتر كاو پلنك است كه به عربى زرافه باشد و ديدهام تفصيل آن در فرهنك آمده
شتركربه
هر چيز ناموافق و نامتناسب و مخالف و بزرك و كوچك مثل شتر و كربه انورى كفته شعر
در حيّز زمانه شتر كربها بسى است * كيتى نه يك طبيعت و كردون نه يك فن است
شترمرغ
نام حيوانى است كه كردن و سر آن بشتر ماند و پرهاى آن بمرغ و ديدهام كه آتش افروخته و آهن تفته و فلوس مس فرو برد و بلع كند و بتحليل برد انورى كفته شعر
انتقام تو نه آن اخكر اخترسوز است * كه در امعاى شترمرغ پذيرد تحليل
و حيوانى بدبوى و كثيف است شيخ فريد الدّين عطّار كفته شعر
شترمرغى كه كاه بار بردن * چو مرغى و چو اشتر كاه خوردن
چه مشهور است كه بشتر مرغ كويند باركش كويد مرغم كويند دانه خور كويد شترم نواله خواهم و بحمق معروف است چه بيضه خود را چون بچرا رود كم كند و بر بيضه ديكرى فروخسبد و در امثال آمده فلان احمق من نعامه
شترنج
با اول مفتوح بثانى زده و راى مفتوح اقسام غلّه را كويند كه بهم آميخته باشند كه به صورت مخالفند مثل كندم و نخود و عدس و باقلى و ماش و اكر از آن آش پزند آش شترنجى و اكر نان پزند نان شترنجى كويند شيخ اوحدى در جام جم كفته شعر
سفره چرخ و نان شترنجى * چيست تا در سماط او كنجى
مؤلّف كويد لغت شترنج را كه بازى معروفى است صاحبان فرهنك نياوردهاند و همانا اين لغت مذكور به آن مناسبت دارد زيرا كه چنانچه آش شترنجى از همه غلّههاى مختلفه است شترنك هم آلات و اشكال مختلفه دارد مانند اسب و فيل و رخ و شاه و وزير و پياده و بدين ملاحظه ملك الشّعرا فتحعلى خان كاشانى كفته شعر
شاهى كه شهان هفت اقليم * مانند برش چو شاه شش رنك
و شطرنج معرّب شترنك است اهالى هند آن را چترنك نيز كويند و بقول صاحب نفايس الفنون واضع آن صصه نامى بوده هندى و اظهار آن را لجلاج كه از اولاد صصه بوده كرده و سبب اختراع اين لعب را صاحب برهان مفصّلا از آنجا نقل كرده و كويند حكيم بزركمهر در زمان نوشيروان بازى نرد را در برابر شترنك اختراع كرده حكيم فردوسى كفته شعر
بياورد شترنك بوزرجمهر * پرانديشه بنشست و بكشاد چهر
بيك روز و يك شب چو بازى بيافت * ز ايوان بر شاه ايران شتافت
خرد با دل روشن انباز كرد * بانديشه مر نرد را ساز كرد
يكى رزمكه ساخت شترنجوار * دورويه برآراسته كارزا
ظهير فاريابى كفته شعر
آسمان چون زمين مجلس شاه * جلوهكاه جمال حور العين
يا بكردار رقعه شترنج * روى در روى كرده تاج و معين
راست چون پيش شاه رخ بعرى * پيش تير شهاب ديو لعين
نسر طاير بعينه كفتى * دو پياده است بند يك فرزين
حكيم لامعى جرجانى كفته شعر
شطرنج خويش ديدى رفته همه ز نطع * نه نبشتها بمانده بجا بر نه چارها
رخ بر عرى نهاده حريف و باسب و پيل * بر شه كرفته شك ره رهكذارها
برخاستى بچابكى و چاره از عرى * اندر چنين زمانه ستوده است چارها
حرب و رسوم حرب اكرچه قمار نيست * نوعيست چون نكه كنى آن از قمارها
وقتى كفتهام
اندرين شطرنج رنج و نرد درد * هركه نبود مات و شش در اوست مرد
صاحب برهان كويد بمعنى مردم كياه آمده سهو كرده آن سترنك است مخفف استرنك چه وقتى كفتهام شعر
اثر مهرش كر باد برد جانب چين * جان و نطق آرد چون مردم اندر سترنك
نمايش چهارم در شين با جيم
شجام
بفتح اوّل بر وزن سلام سرماى بسيار سخت كه درختان را بخشكاند شمس فخرى در معيار جمالى كفته شعر
در پناهش مضرّتى نرسد * شاخهاى برهنه راز شجام
فردوسى كفته شعر
سپاهى كه نوروز كرد آوريد * شجامش بيكدم فروخوابنيد
و بر اين قياس شجد و شجايد و شجيد و شجائيده دقيقى كفته شعر
خاك دريا شود بسوزد آب * بفسرد آفتاب و بشجايد
شجائيدن مصدر آن
شجرك
تره تيزك را كويند
شجك
بفتح شين و ضم جيم آواز اسب و استر و امثال آن در وقت رفتن و بمعنى فواق در سين مهمله كذشت
شجليز
بر وزن برخيز بمعنى سرماى سخت
نمايش پنجم در شين با خاء
شخ
بالفتح بمعنى كوه و دامنه كوه و پهلوى كوه و زمين سخت و بلند آمده و شخ كمان يعنى سخت كمان انورى در صفت كرمى هوا