تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
كفته شعر
ميوها سر دركشند از كثرت كرما بشاخ * ماهيان بيرون فتند از جوشش دريا بشخ
ازين بيت زمين سخت و بلند مانند ساحل دريا مفهوم چه ساحل بلندتر و سخت‌تر از درياست و حكيم ناصرخسرو بمعنى كوه بلند كفته شعر
بخت چون با كله رنك برآشوبد * سرنكون پيش پلنك افتد رنك از شخ
سوزنى نيز كفته شعر
ز آسمان به زمين غم بحاسد تو رسد * چو سيل و سنك كه آيد به پستى از سر شخ
عثمان مختارى بمعنى دامن كوه كفته شعر
شاخ مرصّع شد از جواهر الوان * شخ تل ياقوت شد زلاله نعمان
در فرهنك آورده كه مخفّف شاخ درخت است و مستند به بيت سعدى شده كه در صفت قحط و خشكسالى كفته شعر
نه در كوه سبزى نه در باغ شخ * ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
و بعضى اين بيت را چنين خوانده‌اند
نه در راغ سبزه نه در كوه و شخ
چه راغ صحرا و كوه معروف و شخ دامنه كوه كه زمين سخت دارد و غالبا سبزه و لاله رويد چنان كه كفته‌اند شعر
ليلى از كوشه محمل بنموده است جمال * يا بود لاله كه سر برزده از دامن تل

شخا

بالفتح خراشيدن و خليدن شخايد يعنى خراشد و بر اين قياس سخائيد يعنى ريش كرد و خراشيد شخائيده ريش كرده و شخائيدن ريش كردن ناصرخسرو كفته شعر
سواران خفته و اين اسب بر سرشان همى تازد * كه نه كس را بكوبد سر نه كس را روى بشخايد
استاد لبيبى كفته شعر
چو بشيند شاه آن پيام نهفت * ز كينه لب خود شخائيد و كفت
زراتشت بهرام كفته شعر
شخائيده رخسار مىكرد آوخ * ز سروى آهش شجاينده دوزخ

شخان

بمعنى ريش و خراش

شخادان

مجروح‌كننده و بناخن‌كننده دقيقى كفته شعر
شكافان تهيكاه پرندكان * شخادان جكركاه درندكان

شخار

بر وزن چهار قليا را كويند كه صابون‌پزان به كار برند

شخسار

زمين سخت و دامنه كوه كه كمتر كل كردد حكيم منوچهرى در صفت صعوبت راه و برف و يخ و كلهاى چسبنده كفته شعر
همى بكداخت برف اندر بيابان * تو كفتى داردش بيمارى سل بكردار سريشمهاى ماهى * همى برخاست از شخسار او كل
مولوى مخفّف شاخسار كفته
همچو مرغان زمين بر سر شخسار مرو

شخش

بر وزن رخش بمعنى خزيدكى و افتادن شمس فخرى كفته شعر
سمندش چنان بسپرد قلعها * كه يك ذره نبود ورا شخش و لخش
و بمعنى پوستين و جامه كهنه شعر
به جائى رسيده است حال عدوت * كه پيشش به از شرب مصريست شخش
و بكسر خا مرغيست كوچك خوش‌آواز كه شخيش باضافه ياء نيز كويند رودكى كفته شعر
كركت را كى رسد علامت شات * باز را كى رسد نهيب شخيش

شخيدن

بمعنى لغزيدن و افتادن و بر اين قياس شخشد و شخشيد و شخشند و لغزيدن را لخشيدن نيز كفته‌اند حكيم سنائى در حديقه كفته شعر
از تو بخشودنست و بخشيدن * از من افتادنست و شخشيدن
ابو شكور كفته شعر
كليمى كه خواهد ربودنش باد * ز كردن بشخشد هم از بامداد
حكيم ناصرخسرو كفته شعر
قول فلان و فلان ترا نكند سود * كرت بشخشد قدم ز پايه ايمان

شخكاسه

ژاله و تكرك را كويند رودكى كفته شعر
بر مواليت بپاشد همه درّ و كوهر * بر اعاديت ببارد همه شخكاسه و خوار

شخم

بر وزن تخم بمعنى شيار است چه شخم كردن بمعنى شيار كردن

شخنار

در فرهنك مخزن آورده كه اسم فارسى طايرى است مانى سبزرنك وسط سر آن سفيد ظن مؤلف آنست كه شخسار بوده باشد و شخنار مصحف آن كرديده چه سار بمعنى سر است

شخن

بر وزن چمن بمعنى خراشيدكى حكيم قطران كفته شعر
تا ز بوى نسترن كيرد دل مردم قرار * تا ز زخم خاربن يابد تن مردم شخن نسترن بر دشمنانت باد همچون خاربن * خاربن بر دوستانت باد همچون نسترن

شخود

بفتح اول بر وزن حسود يعنى خراشيد بدندان و ناخن و شخودن بمعنى ريش كردن و خراشيدن و بر اين قياس شخوده و امثال او وقتى در صفت شراب كفته‌ام
بآزمون زند از دست كس در ان پنجه‌اش * همى درخشد چون دشنهاى خون‌آلود چو بر لب آيد در دم دو رخ كند كلكون * چنان كه كوئى عمدا كسى رخانش شخود
حكيم اسدى كفته شعر
رخ نار با سيم سنكرف‌كون * بر اين زخم تيغ و بر آن رنك خون يكى چون دل مهربان كفته پوست * دكر چون شخوده زنخدان اوست

شخول

بر وزن قبول صفير و صدائى كه وقت آب خوردن اسبان كنند تا مزيد ميل آب خوردن شود مولوى در باب آب خوردن