كوه جودى عاجز آيد پيش ايشان از ثبات
و بمعنى انداختن تير نيز آمده فردوسى كفته شعر
ز بس شپشپ تير و جر كمان * زمين كشت لرزانتر از آسمان
شپشه
بكسر اول و ثانى كرمى است كه در تابستان در نمد و پوستين و صوف و كندم و جو افتد و آن را تباه سازد
شپل
با اول مكسور بثانى زده بمعنى پايه و مرتبه باشد و آن را شپلت نيز كويند حكيم سنائى كفته شعر
شپلت خود پست كردى دولت مستيت را * مستى و پستى به آيد مستى و پستى كزين
هم او كفته شعر
چون سراى شپلت تو دولت شه پست كرد * شاه را دولت چنان بايد ترا شپلت چنين
ديكر بمعنى صدا بلند كردن باشد مانند صداى كه در هنكام پرانيدن كبوتر كنند و آن را سپيل بر وزن و معنى صفير كه معرب آنست كويند و شپلك نيز مصغر آنست مولوى كفته شعر
كو اين دم دولت زدن * بر اين و ان شپلت زدن
كو حملها و مشت تو * آن سرخ كشتن در جنون
شپليدن
بر وزن بيجيدن بمعنى صفير زدن يعنى آواز كردن از دهان كاه كبوتر پرانيدن و بمعنى فشردن و در برهان شيفته شدن نيز برافزوده
شپندان
در فرهنك مخزن الادويّه بمعنى انار شيرين آورده است
شپوختن
با اول مكسور و ثانى مضموم و واو مجهول آسيب و صدمه زدن از روى قوت و شدت و بمعنى افشانيدن و آن را آشپيختن نيز كفتهاند
شپّوز
همان بمعنى شب يوز است كه شبپره باشد
شپوش
همان شبپوش است كه پوشش و كلاه شب باشد و مثالش كذشته حكيم سنائى كفته شعر
اى روز دو عالم را پوشيده كلاه تو * نامش بچه معنى را شپوش نهادستى
شپيختن
به وزن فريفتن بمعنى پاشيدن مطلقا اعم از آب و غيره
شپير
بر وزن كبير نام كوهيست بلند و بزرك رضى الدّين نيشابورى كفته شعر
چو در سواد ثناهاى تو كذارم كلك * ز جا برقص برآيد ز استماع سرير
يكى سفليه ز علمش هزار بحر محيط * يكى دقيقه ز حلمش هزار كوه شپير
و به زبان عبرى بمعنى حسين آمده
شپيل
بر وزن و معنى صفير و بمعنى شيفتكى و فشردن خواجه عميد كفته شعر
چون بشپيلك آمدى آن نفس از در قفس * مست وله درآمدى قمرى ماده و نرش
و بمعنى فشردن امير خسرو كفته شعر
كلابىصفت بر جفا بكذرند * كه كل را شپيلند و ابش برند
سپيلند و شپيلنده بر اين قياس و شپيليدن مصدر آنست و بمعنى فشردن و صفير زدن و ديوانكى كردن آمده
نمايش سيّم در شين با تاى فرشت
شت
با اول مفتوح بثانى زده كلمه تعظيم است و آن را تيمسار نيز كويند و هر دو بمعنى حضرتست كه در عربى معروفست و مخفّف شتل است كه در قمارخانه متعارفست خسرو كفته شعر
آنچه او برده حرام است نيايد در دست * يا مجاهز ببرد يا شت اقران باشد
شتا
بكسر شين ناهار و ناشتا را كويند كمال اسمعيل كفته شعر
لقمه نان خويشتن نخورد * كرد و هفته همى شتا باشد
شتاغ
بر وزن چراغ ماده حيوان كه شير دهد
شتالنك
استخوان پا كه بتازى كعب كويند سوزنى در هزل كفته شعر
صفات كون آن كودك چه كويم خود كه آن كودك * همه كونست و كون و كون زبانش تا شتالنكش
در فرهنك بمعنى پايه و عراده آوردهاند زيرا كه مشابهت بكعب پا دارد چنان كه اسدى كفته شعر
سه كردون زرين شتالنك بود * ز هر داروئى هفتصد شك بود
و پچول بازيرا نيز شتالنك بازى كويند سيف اسفرنكى كفته شعر
با بخت تو بدخواه شتالنك غرض باخت * ليكن بنقيض مرضش اسب جز آمد
شتان
بضم اوّل در لغت ژند و پاژند بمعنى سالهاست كه به عربى سنين كويند
شتربه
نام كاويست كه در كليله و دمنه آمده و صحيح آن در شين و نون خواهد آمد و شتربه مصحف آنست
شترخار
يعنى خارشتر و آن معروف است
شتردل
يعنى بددل و ترسنده
شتردندان
نوعى از زاج مصرى است
شترغار
بمعنى اشتر غاز است كه پنج درخت انكدان باشد و صمغ آن انغوژه و آن را اشتر غاز كويند چنان كه ظهير فاريابى كفته شعر
بسان اشتر دولاب كشته سركردان * نه از نهايت كار آكه و نه از آغاز به