تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
و بمعنى ستاره شعرى نيز آمده فردوسى كفته شعر
چو يك نيمه از تيره‌شب دركذشت * شباهنك بر چرخ كردان بكشت
و بمعنى شبانكاه شيخ نظامى كفته شعر
شباهنك چون برزد از كوه دود * بر آهنك شب مرغ دستان نمود

شب‌باره

بر وزن انكاره يعنى شب دوست چه يك معنى باره دوست است چنان كه غلام‌باره يعنى پسرباز و پسردوست كه به عربى مغلم كويند شب‌باره نيز زنان هرزه كرد را كويند كه شبان به خانه هركس روند و تا صبح در آنجا بباشند

شب‌باز

كسى را كويند كه شب بازى كند و صورتهاى مختلف از پس پرده جلوه دهد شب‌پره را نيز كويند شب‌يوزه نيز به همان معنى است و اصل در آن شب‌يوز است كه شب كردش كند و چيزى جويد از جنس پشه و غيره براى قوت خود

شب‌پوش

جامه و كلاه شب و لباس شب خاصه شب‌كلاه حكيم سنائى كفته شعر
صد روح درآويخته از دامن كرته * صد روز برانكيخته از كوشه شب‌پوش
هم او كفته
ز چستى باز كرده بند كرته * ز شوخى كج نهاده طرف شب‌پوش
و بمعنى برقع هم او كفته شعر
چه رسم است اين نهادن زلف بر دوش * نمودن روز را از زير شب پوش
بمعنى كلاه كوتاه كه بر سر نهند و جامه خواب آمده

شب‌بوى

كلى است شبيه بخيرى كه در شب بيشتر از روز بوى دهد

شبت

بكسر اول و سكون ثانى بمعنى دالان و دهليز كوچك و بكسر اول و ثانى رستنى باشد كه در ماست كنند و بشيرازى شود خوانند و آن معروفست و به سكون واو امير خسرو دهلوى كفته شعر
شوت كزان بهره برد خاص و عام * طعم دكر يافته زان هر طعام

شب‌تاب

كرم شب‌افروز و چراغ و كوهر آبدار سعدى كفته شعر
يكى كفتش اى كرمك شب‌فروز * چه بودت كه بيرون نيائى بروز
و آن را شب‌چراغ و شب‌چراغك و شب‌چراغله نيز كويند

شب‌تاز

بمعنى شبيخون است

شب‌چراغ

كويند كاوى شب از دريا برايد براى چرا و كوهرى از دهن برارد بروشنائى چراغ و در محل خود مثال آن بيايد

شب‌چره

بر وزن شب‌پره چريدن حيوانات در شب حكيم ناصرخسرو كفته شعر
كرك آمده است كرسنه و دشت پربره * افتاده در رمه رمه رفته بشب‌چره
و چيزى كه در اواخر شب‌نشينى خورند از قبيل نقل و ميوه و غيره مؤمن حسين يزدى كفته شعر
نى بر سر خوان مردمان چون تره‌ايم * نه نقل مجالس از پى شب‌چره‌ايم امروز كه ناكسان درين بازارند * ما جنس كساديم ور ز ناسره‌ايم

شب چك

شب پانزدهم شعبان كه آن را شب برات كويند و چك بمعنى برات و قباله است رودكى كفته شعر
چراغان در شب چك آن‌چنان شد * كه كيتى رشك هفتم آسمان شد
و كفته‌اند شب چك يعنى برات نيست و آن نوشته‌ايست كه براى رخصت سب عسس و شحنه و حاكم و پاسبان شب بدست كسى دهند كه كشيكچيان ورا مانع نشده بكذارند به جائى كه خواهد برود و در اين ايام او را اسم شب كويند

شب‌خانه

بمعنى شبستان است كه نكذشته است و بيايد

شب‌خوان

بلبل را كويند كه در شباهنك مرقوم شد

شب‌خوش و شب‌بخير

وداع آخر شب را كويند

شب‌خون و شبيخون

معروفست بى خبر تاختن بر سر دشمن شعر
فراقت چو آرد بجانم شبيخون * شبى اشكم از ديده آيد شبى خون

شبدر

بر وزن چنبر بمعنى نباتى است از جنس يونجه و اسپيت كه براى فربهى بدواب دهند و بپارسى كرت بضم كاف عربى نيز كويند و معرّب آن قرط است

شبديز

نام اسب شيرين كه بخسرو داده بود طبرى كفته شبديز از روم بدست افتاد و از همه اسبان چار وجب بلندتر بوده چون مرد صورت آن را بسنك نقش كردند و آن صورت بكرمان و بيستون و فارس اندر است و نام لحنى از جمله سى لحن باربد و اصل معنى آن سياه چون شب است و نام موضعى است مجير الدّين كفته شعر
از در شبديز تا بحدّ بخارا * از بس خون عدو بخار كرفته

شبرغان

به سكون با و ضم شين و راء دهيست نزديك بلخ كه در قديم الايام آن را بلخ بامى مىكفتند اسدى طوسى كفته شعر
سوى شبرغان شد بشادى و كام * كه خوانى ورا بلخ بامى بنام

شبرم

بكسر اوّل و سكون ثانى و فتح سيم و ميم ساكن كياهى است در كنار جويها رويد كويند كاو اكر از آن بخورد بميرد ولى كوسفند را زيان نكند

شبرنك

اسب سياوش و خسرو پرويز بوده چنان كه در شبديز مرقوم شد شيخ نظامى كفته شعر
نهاده نام آن شبرنك شبديز * به دو عاشق‌تر