تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
چون دانه خشخاش ديدم از خرمن بسيار عظيم و نسبت بساحت مجرّدات اجرام آسمانى را حلقهء يافتم در دشت بيكرانه و مجرّدات را در پيشكاه حضرت ايزد تعالى قطرهء ديدم از محيط و اللّه اعلم بالصواب

شايه

بر وزن سايه بمعنى ميوه كه به عربى ثمر كويند و اين ابيات سند آن معنى است شعر
برومند باد آن همايون درخت * كه در سايه آن توان بر درخت كه از سايه آسايش جان دهد * كه از شايه آرايش خوان دهد
حكيم خاقانى كفته شعر
دوش چنان ديده‌ام بخواب كه نخلى * بر لب دريا بدان مقام برامد نخل موصل شد و ترنج و رطب داشت * سايه و شايه‌اش فراخ و تام برآمد

نمايش اوّل در شين با باء

شب

معروفست كه به عربى ليل كويند فرخى كفته شعر
سپيده دم كه هوا بردريد پرده شب * برامد از سر كه روزبار داى قصب چنان سياه شب و اندكى سپيد بر او * چو زنكئى كه بخنده كشاده باشد لب

شب‌افروز

بمعنى ماه است كه شب را روشن كند و نام ماه دهم است از سال ملكى و كرم شب‌تاب را نيز كفته‌اند

شبالنك

در برهان كويد بفتح شين و لام نخجير را كويند يعنى آهو و كور كه آنها را شكار كنند در رشيدى نيز به اين معنى آمده جهانكيرى نيز كفته

شبان

بفتح شين چوپان كه اكثر در شب كله را پاسبانى كند و شبانه نيز كويند و جمع شب نيز آمده است چنان كه كفته ع
شبان تيره اميدم بصبح روى تو باشد
سلمان ساوجى كفته شعر
كرك از مهابت تو بره مانده ميش را * بردارد از زمين و بدوش شبان دهد
فقير مؤلّف كويد به آن معنى صاحب و حافظ است مانند باغبان و دربان و امثال آن و مكرّر ذكر شده كه در پارسى چون دو حرف كه يكى است بيواسطه و ثالث بيكديكر برسند براى سهولت كلام يكى را حذف كنند شبان در معنى شب بان بوده بضدّ روزبان كه عمله روز را كويند چون شب رمه كوسفندان را بچراى شب مىبرده و محافظة مىكرده او را شب بان كفته يكبا را حذف كرده شبان خواندند و چوبان نيز چوب‌بان بوده كه الآن كله بان و چوبدار كويند آن را نيز مخفف كرده چوپان كفتند و بباى پارسى معروف شده

شبان‌فريب

و شبان فريبك مرغيست كه صفير بسيار زند و شبيه بباشه است چون بر زمين نشيند چنان نمايد كه قوت برخاستن و پريدن نيارد چون شبان يا ديكرى نزديك او رود برخيزد و اندك دور تر نشيند و هرچند پيش‌تر روند او همچنين كند و از نيروى بدين نام معروف شده است و آن را به بيغو شكار كنند شبان فريو و شبان فريوك تبديل باء و واو است كه در فارسى متداول و معمول مىباشد

شبانكاره

بفتح شين ولايتى بفارس و شهر آن دارا بكرد است چو از بناهاى داراب بوده ملوك شبانكاره كروهى بزرك بوده‌اند و در نژادنامه پارسيان آورده‌ام

شبانكاه

يعنى شب هنكام و جائى كه كاو و كوسفند و چارپايان ديكر شب در ان باشند و بمعنى وقت شب چنان كه صبحكاه وقت صبح را كويند

شبانه

هرچه شب بدان كذشته باشد چه شراب و چه طعام كه عوام آن را شبينه كويند و هر واقعه و كارى كه شب بران كذشته چنان كه مغانه منسوب بمغان و ديوانه منسوب بديو و چغانه منسوب بچغانى و جادوانه منسوب بجادو و جاودانه منسوب بجاودان حافظ شيرازى كفته شعر
سحركاهان كه مخمور شبانه * كرفتم باده چنك و چغانه
و كسى كه شب بسيار شراب خورده و روز از حال و آثار او پيدا شود امير خسرو دهلوى كفته شعر
تو شبانه مىنمائى ببركه بودى امشب * كه هنوز چشم مستت اثر خمار دارد
مولوى معنوى كفته
آب حيات عشق را در رك ما روانه كن * آينه صبوح را ترجمه شبانه كن
هم او كفته
ساقى درده قدح كه مائيم * مخمور ز باده شبانه
و بمعنى شبان و حافظ و نكهبان آمده است

شباويز

مرغ حق كوى بيك‌پاى از درخت درآويزد و حق حق كويد شيخ نظامى كفته شعر
جرس جنبانى مرغان شبخيز * جرسها بسته بر مرغ شب‌آويز

شباهنك

مرغ سحرخوان يعنى بلبل كه شب آهنك خواندن كند و ستاره شعرى را نيز كفته‌اند كه مانند مرغ سحر خوان شب آهنك طلوع نمايد فخر كركانى كفته شعر
مغنّى نوائى بزن چنك را * بدل آتشى زن شباهنك را
استشهاد اصحاب فرهنك بدين شعر در معنى شباهنك خالى از ايهامى نيست ولى من واضح‌تر كفته‌ام شعر
كروهى آن‌چنان مولع به پيكار * كه پيش كل بناليدن شباهنك
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 501 | رضا قلى خان ( هدايت )