بخويش آن را
و اللّه اعلم بالصّواب
شاهناى
همان سر ناى است كه آن را شهناى نيز كويند
شاهنده
بمعنى متقى و پرهيزكار آن را شاهيده نيز كفتهاند
شاهنشاه
مخفّف شاهانشاه است يعنى شاه شاهان و شاهان بزرك ايران را بدين نام خواندندى چنان كه اردشير بابكان را و در اسلام لقب امير عضد الدّوله ديلمى بويهى از خلفاى عباسى شاهنشاه بوده
شاهنشين
محلّى از عمارات كه شاه در آن نشيند
شاهورد
تبديل همان شادورد كه بمعنى هاله ماه كذشت
شاهه
نام شهرى كه پدر سودابه يمانى در هاماوران ساخته بود و سودابه زن كيكاوس در طفوليّت در ان شهر متولّد شده بود
شاهيدن
بمعنى بزركى و پادشاهى كردن چنان كه نفريدن بمعنى نفرين كردن بنفريد بر جان افراسياب
شاهين
پرندهايست شكارى از جنس سياهچشم و آنچه از چوب و آهن مىسازند و هر دو كفّه ترازو را از ان آويزند نيز كويند
شايكان
چيزى را كويند كه درخور و سزاوار شاه بوده و در اصل شاهكان بودهها را بهمزه مليّنه بدل كرده به صورت ياء نوشتند پرويز را كنجى از كنجهاى بس بزرك بوده كه آن را شايكان نام نموده و هر كنجى بزرك كه شايسته شاه باشد شاهكان و شايكان كفتن شايد چنان كه در لغت شاهكار كذشته كاريست كه به حكم شاه كنند و آن را مزدى ندهند و آن كار تحكّمى است نه پاداشى چنان كه شيخ ابو الحسن شهيد بخارائى كفته شعر
اكر بكردى تو بروز حساب * مفرماى درويش را شايكان
و ديكر آنكه مفرد را با جمع قافيه كنند چون دلبران و مردمان را با جان و زمان و اين را شايكان جلى خوانند و ناپسند و از عيوب قافيه شمردهاند يا اسم فاعل را با مفرد قافيه كنند مانند آهنين و سمين و زرين را بازين و چين و امثال آن و اين را شايكان خفى كفتهاند و استادان شعرا ناچار بيش از يكدوجا در قصيده جايز ندانستهاند و عذر خواستهاند چنان كه رشيد الدّين وطواط بلخى كفته شعر
اشعار پربدايع دوشيزه من است * بىشايكان و ليك به از كنج شايكان
و خواجه عبيد در طلب معذرت كفته شعر
طبع عبيد را كه چو كنجى است شايكان * معذور دار قافيه كر شايكان كند
حكيم انورى كفته شعر
كرچه بعضى شايكان است از قوافى باش كو * عفو كن وقت ادا دانى ندارم بس ادات
صاحب جهانكيرى نوشته كه در كتاب زند بمعنى وسعت و فراخى آمده و اين بيت را از رامين و ويس فخر الدّين كركانى مؤيّد آورده كه كفته شعر
كجا رامين چو بر تو مهربان كشت * بچشمت خاك راه شايكان كشت
و الله اعلم بالصواب
شايان
بمعنى شايسته مرادف سزاوار و در پارسى باستانى ترجمه لفظ ممكن الوجود است زيرا كه واجب را بايست كويند و ممتنع را نابايست خوانند
شايسته
بر وزن آهسته بمعنى شايان و درخور و سزاوار چنان كه كويند فلان شايستكى اين كار دارد يعنى شايد و نشايد و بمعنى شايسته است و شايسته نيست مىآيد و مىشايد و نمىشايد معروفند و بر جاى ياى آخر هاى هوّز نيز به همين معنى آمده چنان كه حكيم سنائى غزنوى در حديقه كفته شعر
سه نشان است مرد صوفى را * خواه بصرىّ و خواه كوفى را
اوّل آن كاو سئوآل خود نكند * بد بود خود سئوآل بد نكند
دوم آن كر كسى ز وى خواهد * ما حضر بدهدش كه ميشاهد
نكند باطل او بمنّ و اذا * كه بيابد عوض بروز جزا
سيّم آن كز جهان شود بيرون * نبود مدّخر ورا افزون
و شايس مصدر آنست و در كتب پارسيان آمده كه شايش به خودى يعنى امكان بذات و بايش بديكر يعنى وجوب به غير
شايسته بود
بضم باء و سكون واو و دال در برهان قاطع كفته بمعنى واجب الوجود است كه در مقابل ممكن الوجود باشد و آن سهو و غلط است چه از لغت و فرهنك دساتير و مضامين خود دساتير معلوم مىشود كه شايسته بود بمعنى ممكن الوجود است نه واجب الوجود
شايسته هستى
در برهان كفته بمعنى شايسته بود است كه واجب الوجود باشد اين نيز بخلاف و غلط است چه در همان كتاب دساتير كويد شايسته هستى مرادف شايسته بود است يعنى ممكن الوجود و برهان بمعنى واجب الوجود نوشته و چنان كه در شايان كذشت واجب را بايست كويند و ممتنع را نابايست خوانند
شايش
بر وزن زايش بمعنى امكانست كه جايز بودن و دست دادن و ممكن كشتن باشد و اين لغت از فرهنك دساتير نقل شده
شاىكليو
نام حكيمى است از قدماى حكماى فارس كه فارسيان ايزدى كيش او را پيمبرسيمين پيمبران پيشين دانند و از سخنان اوست كه در نامهاى باستان ديدهام كه كفته خلع تعلقات كرده و از هيكل عنصرى جدا شده و از عوالم برازخ عنصرى را در جنب برازخ علوى