تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩

شاه‌آلو

به زبان شيرازى آلو كرجه را نامند و اين لغت مركب است زيرا كه اصل اين لغت آلو ككجه است و آلو پارسى است ولى ككجه بتركى سبز و كبود را كويند و آن را در فارسى آلو ككجه خوانند و شاهلوج معرب شاه آلوست

شاهباز

باز سفيد بزرك كه پادشاهان با آن شكار كنند و بتركى آن را طغان كويند سعدى كفته آن شاهباز را دل سعدى نشيمن است و آن را شهباز نيز كويند وحشى كفته
نشيمن كرد شهبازى بسروى * كه صيد خود كند رعنا تذروى

شاه‌بالا

كسى كه به طرز داماد آراسته به خانه عروس رود او را همدوش و بتركى ساغدوش خوانند و معنى اين لغت اين است كه شاه بمعنى داماد و شاه بالا يعنى كسى كه بقد و بالاى او باشد

شاه‌بوى

بمعنى عنبر نوشته‌اند معزّى كفته شعر
چو شاه‌بوى دهد خلق شاه‌بوى از آنك * ز عنبر است سرشته باصل طينت او
شمس فخرى كفته شعر
شه عادل جمال دولت و دين * كه خاك دركه او شاه‌بوى است

شاه‌تره

نام سبزه‌ايست كه بغايت سبز و خرّم بود و در طعم آن اندك تلخى است كه در دواها به كار برند سوداى جرسب را نافع است و معرّب آن شيطرج است

شاه‌تير

تير بزرك كه بر سقف عمارت نهند

شاه‌جان

مرو را كويند آن را مرو شه‌جان نيز كفته‌اند ع خبر او بمرو شه‌جان شد رضى نشابورى كفته شعر
مخالف ارچه بمرو است جان بشاه دهد * كه شهر مرو ازين‌روى نام شد شهجان
مؤلّف كفته مرو اعظم بلاد خراسان بوده و در ميان مرو و نيشابور هفتاد فرسخ مسافت است و تا سرخس سى فرسخ و تا بلخ يك‌صد و دوازده فرسخ و كفته‌اند كه شاهجان و شهجان از براى جلالت مرو كفته‌اند كه به منزل جان پادشاه است و ظن من اين است كه اصل مرو شاه جهان بوده نه شهجان يعنى مرو شاه جهان است و حديث بنوى صلى الله عليه و آله در تعريف مرو مروى است و كفته‌اند بناى آن از ذو القرنين بوده و تهمورس آن را عمارت كرده و خوانى بنت اردشير بهمن در آنجا بناها كرده و در اسلام بريدة بن الخصيب صحابى در آنجا تصرف يافته و همان جا كذشته و مدفون كشته مدتها دار الملك مامون عباسى و سلاطين سلاجقه بوده و سلطان سنجر در آنجا مدفونست و خزاين متعدده بر جامع آن موقوف بوده در ورود لشكر تاتار خرابى بسيار منهدم شد درين روزكار در تصرف تراكمه تكّه و ديكر طوايف است چندى نيز در تصرف امراى بخارا بوده است

شاه‌دارو

نامى است كه جمشيد بر شراب انكورى نهاده و معنى تركيبى آن يعنى دواى شاه يا شاه دواها و در جهانكيرى و برهان شرح پيدا شدن آن مفصّلا مرقوم است شاعر كفته شعر
شاه‌دارو بود شراب ولى * زو چو بر حدّ اعتدال خورى ليك با زهر همسرى دارد * تو بافراط اكر زلال خورى
خواجه طيان مرغزى كفته شعر
صاحبا از كرم دريغ مدار شاه و * وى لطف ازين پژمان

شاه‌دانه

تخم بنك را كويند و به عربى كنب خوانند و معرّب آن شاه دانج است

شاه‌رش

بيخ ارح را شاه رش كويند و ارش از سر بازو تا انكشتان دست است فردوسى كفته شعر
ز دانشوران نزد او شد كروه * دو ديوار كرد از دو پهلوى كوه ز بن تا سر تيغ بالاى او * دو صد شاه‌رش بود پهناى او

شارود

رودخانه بزركى است از تالقان و قزوين و سازى مانند نى كه روميان نوازند و تار سيمى كه در سازها به بندند و آن را شهرود نيز خوانند قصبه‌ايست در ميان بستام و دامغان

شاه زابل

سلطان محمود غزنوى است چو شاه زابل نزد غلام خويش اياز فردوسى كفته
خجسته دركه محمود زابلى درياست * زيراكه آن صفحات زابلستان است

شاه‌كار

بمعنى شاكار است كه مرقوم شد

شاه‌كال

بمعنى كاج است كه به عربى احول كويند لوچ نيز فارسى آنست و آن كژى چشم است كه يكى را دو بيند

شاه كوهران

نام كوهريست كه خسرو پرويز داشته كويند آن را با رشته به دريا فرومىانداختند بعد از ساعتى درمى كشيدند كوهر بسيار در اطراف او چسبيده بود شيخ آذرى اين افسانه را منظوم كرده شعر
هست درى كه خسروان جويند * كه ورا شاه كوهران كويند هركجا كوهريست در دريا * آن كهر مىكشد