تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
هو فى شانرا مولوى بپارسى ترجمه كرده و كفته كمترين شانيش هر روز اين بود كاو سه لشكر را روانه مىكند

شاندز

بكسر دال در اصل شاهان دز بوده يعنى قلعهء منسوب بشاهان و آن در بلاد خراسان و از قراى آن قريه ارغد بر وزن سرمد است كه از آنجا بوده جناب فاضل ربانى مولانا محمد اسمعيل عارف متخلّص بوجدى ره كه از كملين مشايخ عهد بوده و در يكهزار و دويست و سى و دو رحلت نموده چنان كه حاجى محمّد زمان كلاتى جلاير كفته شعر
مرا پيرى در اقصاى خراسانست آسوده * كه آمد با ذبيح اللّه نام و كنيه يكسانش خراسانى است اندر اصل و ارغد موطن و مسكن * خورآسائى كه از وى فخرها باشد خراسانش

شاند

يعنى شانه كند و ستانيدن يعنى شانه كردن زلف يا موى

شاندن

بر وزن ماندن بمعنى شانه كردن موى انورى كفته شعر
جهان به آب وفا روى عدل مىشويد * فلك بدست ظفر جعد ملك ميشاند
امير خسرو كفته شعر
اى شانه بخوبانت عمل دانى چيست * زلف ليلى كه باز ميشانى چيست كيسوى پريشانش تو كى دانى چيست * مجنون داند كه اين پريشانى چيست
ديكر مخفف نشاندن بود امير خسرو كفته شعر
تا سحاب كف تو سيم فروريخت چو اب * شاند از روى زمين هرچه غبار محن است
سوزنى كفته شعر
بدسكال تو رنجه دارد جان * شانده در دل ز غم نهال از نو
و بمعنى نشاندن مرادف كاشتن حكيم سنائى كفته شعر
بلكه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود * بر در دل بودن و جان پيش فرمان داشتن نوك پيكانهاى جانان شاندن اندر جان خويش * تا نشان پيكان سلطانى نه پيكان داشتن

شانك

بر وزن ناوك سنكدان و چينه‌دان مرغان را كويند

شانه

بر وزن چانه معروف و بمعنى شانه زنبور عسل نيز آمده مثال معنى اول شعر
دوست دارم كسى كه عيب مرا همچو آئينه روبرو كويد * نه كه چون شانه با هزار زبان پس سر رفته موبه‌مو كويد
خاقانى در تحفة العراقين كفته شعر
چون آينه برق زن سرابش * چون شانه انكبين خوش آبش زان آينه جان صفا كرفته * زان شانه ملك شفا كرفته
ديكر بمعنى جست‌وخيز است حكيم سنائى در صفت اسب ممدوح كفته شعر
مركبش هيئات فلك دارد * كه بر اعداش خاك مىبارد دشمن و دوست را چه نحس و چه سعد * شنه و شانه‌اش چو كرد و چو رعد

شانه‌سر

هدهد را كويند و آن را شانه سرك نيز كفته‌اند و آن را پوپود پوپويك نيز كفته‌اند نزارى قهستانى كفته شعر
وصال بلبل با كل هنوز نابوده * بخيره بانك برآورده شانه‌سر پوبو

شاوران

شهرى بوده نزديك بكنجه و در بند او را شابران نيز كفته‌اند كويند چاه بيژن در ان حدود بوده

شاونى

كهواره‌پوش را كويند

شاوور

بر وزن شاپور است امير خسرو كفته شعر
برفتن همركاب شاه شاوور * همى كرد از سخن كوته ره دور
و اين نام بمعنى دانا و محيل است و مردى سيّاح و نقاش و حيله‌ور بوده كه شيرين را به نيرنك و بيرنك فريفته بخسرو رسانيده بمعنى شاپور يعنى شاهزاده خطاست چه با آن ارادت كه پارسيان بپادشاه خود داشتند نام شاهزادكى بر رعايا نمىكذاشتند و شاورى بمعنى حيله‌كرى است

شاه

بر وزن ماه بمعنى اصل و خداوند و بزركتر و ملك نسبت برعيّت و مهرهء معروف از شطرنج و كشت كردن شاه شطرنج را بهاء الدين زنجانى كفته شعر
شاه نطع آسمان هنكام كشت امتحان * مات كردد در زمان كر كويد او را شاه شاه
ديكر بمعنى داماد است حكيم سنائى غزنوى كفته شعر
داده كلكش چنان كه شاه عروس * از نقاب تنك خرورا بوس
اسدى طوسى كفته شعر
هم از ره عروس نو و شاه نو * در ايوان نشستند بر كاه نو
حكيم بديعى بلخى كفته شعر
جوان زن چو بيند جوانى هژير * به نيكى نينديشد از شوى پير عروس جوان كفت با پير شاه * كه موى سپيد است مار سياه
و بر هر چيز بزرك اطلاق كنند مانند شاه‌تير و شاه‌مار و شاهراه و شاهسوار

شاه‌آب

آب سرخى كه از كل كاجره حاصل شود بعد از زرداب

شاه‌اسپرغم

و شاه اسپرم و شاه اسپرهم و شاه اسفرهم و نازبو همه بمعنى ريحان است كه آن را بتازى ضميران كويند سبب پيدا شدن آن را در جهانكيرى تفصيلى نوشته حكيم ارزقى كفته شعر
بوستان افروز بنكر رسته با شاه اسپرم * كر نديدستى خط قوس‌قزح بر آسمان
حكيم منوچهرى كفته شعر
بنه شاسپرم تا نكنى لختى كم * بدهد رونق و بالنده و بويا نشود
و چون جمشيد آن را پيدا كرده جم اسپرم نيز نامند

شاه‌افسر

اسپرك را كويند كه به عربى اكليل الملك خوانند
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 498 | رضا قلى خان ( هدايت )