تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧

شاكردانه

معروفست بمعنى انعامى كه اضافه بر اجرت بشاكرد كسى بدهند

شاكمند

بر وزن پايبند بمعنى نمد باشد كه از پشم بافند

شاكمونى

بفتح كاف و ضم ميم بواو رسيده نام مردى بوده از شاهزادكان هندوستان و نام پدرش شدوذن و مادرش مهامايا و مولدش مهابد كه شهرى بوده در هند از جوانى برياضت شاقه پرداخت تا كامل الذّات شد از او كرامات و معجزات و معارج بسيار در كتب اهالى هندوستان نوشته‌اند كويند او را كتابى است ابدرم نام و كفته همه پيغمبران يكىاند كه هر وقتى براى تربيت مردم مىآيند و مىروند و يك سخن كفته‌اند و مىكويند و كفته هركه بدى كند نيكى نه‌بيند هركه حيوانات كشد درازعمر نشود هركه زن خود را بسيار خواهد بعد از رفتن روح جانورى كردد كه كنه كويند و بر كون حيوانات چسبد هركه بركى يا شاخى از درخت سبز بشكند ميان او و خدا سدّ راه پيدا شود از او سئوآل كردند كه كدام شمشير كشنده‌تر است كفت تيغ زبان و سخن سخت همچنين سئوآلات كرده‌اند پاسخهاى حكيمانه داد الحاصل بعد از پيغمبران اهل هند او نيز در هند به پيغمبرى معروف شده كويند در كوه سر انديب جاى پاى او پيداست كه از آسمان بدان كوه فرود آمده و اين لفظ بمعنى آدم است و او كفته كه من هشتاد و چهار هزار بار بصورتهاى مختلفه به دنيا آمده‌ام و رفته‌ام از اين قرار معلوم است تناسخى بود مردم چين و تبّت و ايغور و هندوستان بوى كرديده‌اند و او را پيغمبر دانسته در عهد افراسياب و زاب بوده مريدان بعروج وى به آسمان قايلند و كويند از آسمان بسر انديب آمده و در تاريخ جامع رشيدى احوال او مرقوم است

شالخ

بكسر لام و سكون خاء نام پسر قينان بن ارفحشد بن سام بن نوح عليه السّلام است و هود نبى ع پسر او بوده و او را عابر نيز مىناميده‌اند كه زبان عبرى از آن جناب ناشى شده و بعد از آن عربى بهم‌رسيده و بعضى بدوقينان قايل شده‌اند و الله اعلم بالصواب

شالنكى

با لام مفتوح ريسمان‌تاب را كويند غضارى رازى كفته شعر
وه كز استيلاى نفس شالهنك * همچو شالنكيت واپس رفتم

شال

بر وزن سال معروفست چه از كرك و پشم كشميرى باشد چه از ابريشم و كتان مازندرى و مخفف شغال است و بتبرستان نباتى است كه بعضى آن را برك نيل دانند و از ان وسمه محاسن نمايند و به زبان تبرى آن را شال حنّى نامند يعنى حناى شغال

شالهنك

با لام و هاء بنون زده و كاف عجمى بمعنى كرو و كروكان بود كه به عربى مرهون كويند انورى شعر
در كوى هنر مباش كان كوى * اقطاع قديم شالهنك است
و بمعنى مكر و حيله و ستم نيز كفته‌اند حكيم سوزنى كفته شعر
ايمن مباش تا دم مردن ز مكر ديو * تا ديو دين ز تو نستاند بشالهنك

شالى

بر وزن قالى برنج از پوست بيرون نيامده را كويند و آن را شلتوك نيز كفته‌اند و شالى پايه شالىزار را نيز كويند كه برنج كاشته شود

شاماخ

نوعى از غلّه است كه دانهاى خرد دارد خسرو كفته شعر
سينه كنجشك ز شاماخ نو * سير شد از آب علف جو بجو

شاماخجه

همان سينه‌بند زنان است و بمعنى نيم‌تنه كه پوشند نيز آمده

شام

معروف كه نام شهرى مشهور است كويند بانى آن سام بن نوح بوده و در آن اراضى مىزيسته و نام قديم آن اراضى سوريه و اكنون نيز سيريه مىنامند و لغت سوريانى منسوب باهالى آنجاست حدّى از اراضى ولايات سوريه كه اكنون بشامات موسوم است از رود فرات تا عريش طولا و حدى از جبل طى تا بحر روم عرضا بوده شهرهاى بسيار در آن زمين معمور و آباد است و بمعنى طعام آخر روز و اول شب سنائى كفته شعر
كفت اندوه شام و محنت چاشت * در دلم حبّ و بغض كس نكذاشت

شامه

بر وزن جامه مقنعه و روپاكى باشد كه آن بچارقد و دستمال معروفست و آن را سرپوشه نيز كويند زيرا كه سر را بدان پوشند

شان

خانه زنبور عسل و جامه سفيد كه از هند آرند و مخفف ايشان كه ضمير جمع غايب است خاقانى كفته
ز بدكوئى نكو نايد تو عذرش ز افرينش نه * كه معذور است ما را نيست چون نحل از عسل شانش
و برهان كفته در عربى بمعنى قدر و شوكت و عظمت و حال و فكر و انديشه و كار آمده و درشان او يعنى در حق او و رشيدى كه ذو اللّسانين است در فرهنك فارسى نوشته كه قدر و مرتبه و شكوه را كويند و در ترجمه قاموس نوشته كه شان بالفتح و سكون همزه كار و حال و مجراى آب اشك از سر بسوى چشم شئون جمع و در اين مقام به هيچ وجه شان و قدر و عظمت و مرتبه كه برهان كفته ذكر نكرده پس معلوم مىشود كه شان در پارسى قدر و مرتبه و شكوه است و در عربى با همزه بمعنى كار و حال چنان كه كل يوم