كم بيش نكردد * كم بيش شود زرى كان باغش و شار است
معلوم مىشود كه غش و بار را غش و شار خوانده غش و بار معروف و مشهور و اصل شعر نيز چنين است ع
كم بيش شود زرى كان باغش و بار است
و ديكر بمعنى شغال كفته شال شغال را كويند و شار مبدل شار است چنان كه عمادى شهريارى در باب تربيت قمرى مازندرانى در مدح ممدوح او كفته كه قمرى هيچ نبوده بفرّ مدد تو ترقى نموده كفته شعر
قمرى كه بكاه فرق نشناخت * از پهلوى شير سينه شار
در شعر بفرّ تو برآورد * از شعله ناردانه نار
ديكر بمعنى چادرى كشادى باشد شالى باشد تنك و لطيف و زنان از ان پيراهن و لباس كنند و جامه فانوس نيز سازند و اهالى هند بر سر دستار نمايند و شار و شاره نيز كويند سنائى كفته شعر
خاره در تف او چو خار سبك * شوره بر سنك او چو شار تنك
و عمامه هندى بشاره هندوئى معروف است چنان كه فردوسى كفته شعر
ز كفتار او ماند شكل شكفت * ز سر شاره هندوى بركرفت
ملك الشعرا فتحعلى خان متخلّص بصبا در باب دليرى افغان كفته شعر
همان عفريت پتياره ببر شرب و بسر شاره * برخ چون سنك پا خاره بتن چون كوه ريمآهن
در فرهنك آورده كه شار مرغيست خوشآواز مانند طوطى و آن را شارك و شاره كويند و در تحفة الاحباب حافظ او بهى كويد كه آن را هزاردستان نيز خوانند و هزاردستان سار را كويند شايد شار مصحف سار بوده باشد و بمعنى بناى بلند و عالى و راه كشاده و فراخ كه آن را شاهراه كويند و فروريختن آب و شراب مانند آبشار و سرشار نيز در جهانكيرى آورده
شارسان
بمعنى شهرستان و مخفّف آنست چنان كه بارسان مخفّف بيمارستان خواهد آمد حكيم سوزنى كفته شعر
احمد مختار مكى بود شارستان علم * چون در محكم بر آن بنياد شارستان على
و ديكر نام كتابى است از فرزانه بهرام بن فرهاد پارسى كه موسوم است به چهار چمن و نزد مؤلّف موجود است و كوشك و عمارتى را نيز كويند كه بر چار سمتش بساتين باشد و باغى بزرك در دو منزلى او ز كنج بخوارزم ديده شده بدين نام يعنى چار چمن كه از هر خيابانى كه مىرفتى بحوضى رسيدى و باز چهار خيابان ديكر و بدين صورت تا آخر
شارويه
تبديل نام شيرويه پسر خسرو پرويز است كه در حقيقت نام نوشيروان داشت و او را خسرو شيروى نيز مىخواند
شاسپرم
همان شاه اسپرم است كه به تبديلات آمده
شاسمان
بر وزن آسمان نام قريهايست بكركان و استراباد
شاش
بر وزن كاش شهرى است به ماوراءالنّهر كه آن را چاچ نيز كويند و كمانهاى چاچى منسوب بدان شهر است قال الاصطخرى امّا الشاش و ايلاق تصلنا العمل لا فرق بينهما و ليس بخراسان و ماوراء النّهر اقليم على مقداره من المساحة اكبر من برها و لا اوفر قرى من انزه بلاد ماوراء النهر و قصبتها فناكت حكيم اسدى كفته شعر
ز كابل همىرفت تا شهر چاچ * بكردش بزركان با كنج و تاج
از آنجا سپه راند و بشتافت تفت * بشادى بشهرى ز سنجاب رفت
من نيز در خرم بهشت كفتهام شعر
كمان كر يكى بود در شهر شاش * كه در بدكمانى سمر بود و فاش
حكيم اسدى در كرشاسبنامه كفته شعر
ز ترك چكل خواست چاچى كمان * بجم كفت كاى نامور ميهمان
شاشيدن و شاريدن
فروريختن آب و شراب و امثال آن كه پيشاب كويند مولوى معنوى كفته شعر
بند كن مشك سخن شاشيت را * وامكن انبان قلماشيت را
شاشو
بر وزن آهو كياهيست كه تخمش دواست و او را به كار برند و در عرف عوام كودكى كه در خواب شاشد كويند
شاغوله
بضمّ غين طرّه دستار كه از عمامه بياويزند و آن را شاشوله نيز كفتهاند ابن يمين كفته شعر
شاغوله دستار تو اينجا نخرند * دستار نكهدار و برو بر سر پيچ
شاك
سينهبند زنان را كويند و آن را شاماك و شاماكجه و شاماخكه نيز كويند رشيدى كفته بمعنى بز پير است و بيت سوزنى مؤيد كرده كه كفته شعر
چو كرك كرسنه اندر فتد ميان رمه * چه ميش چه بره دندانش را چه بخته چه شاك
در شيشاك خواهد آمد
شاكار
بمعنى كارى كه به حكم شاه باشد و مزد ندهند و شايكان نيز كويند چه در اصل شاه كان بوده و آن را بيكار يعنى كار بىمزد كويند و بيغار تبديل بيكار است فردوسى كفته شعر
كناهى ندارم بهانه نهى * چو شاكرد شاكار چندم دهى
ديكر شاهكار نام قصبهايست در ميانه شهر بسطام و دامغان كه مخصوصا براى شاه در آنجا زراعت مىكردهاند و معنى آن كشت شاه بوده و از شاهد صادق نقل شده