تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤

شاخسار

بر وزن خاكسار جاى انبوهى درختان بسيار شاخ چه يك معنى سار همين است حكيم سنائى كفته شعر
راويان را در شمار شاعران مشمر كه هست * جاى عيسى آسمان و جاى طوطى شاخسار
ديكر بمعنى آهنى باشد كه آن را پهن ساخته در او سوراخهاى بزرك و كوچك كرده باشند و سيم‌كشان مفتول سيم از آن ميان بكشند و آن را شفشاهنج و شفشاهنك كويند و در اصل شفشاهنك شوشه‌كش بود چه فاء بدل واو است

شاخ‌شانه

نام قسمى از كدايان است و شرح آن در ذيل لغت كنكر نوشته خواهد شد

شاخل

بر وزن داخل نام نوعى از غله است كه از آن نان پزند حكيم خاقانى كفته شعر
مىخورى تو كرچه الوان نعمت اندر خوان كس * نان شاخل بهتر آيد كر خورى بر خوان خويش
و آن را شاخول نيز كويند

شاد

بر وزن باد بمعنى خوشحال معروفست و بمعنى بسيار نيز آمده شاداب يعنى بسيار آب و شاد خوار يعنى بسيار خورنده

شاداب

چنان كه كذشت بمعنى سيراب و تر و تازه شراب را نيز شاد كويند و شاد خوار بمعنى شراب‌خوار و بمعنى شراب بسيار خورنده فلكى كفته شعر
طبع تو باد شاد خور مى بكفت ز جام زر * كلرخ دلبرت ببر بيغم و رنج و غايله

شاد آرام

نام عقل سپهر آفتاب است

شادباد

نام پرده‌ايست از موسيقى

شادبهر

بر وزن پادزهر بمعنى خوشحالى است شيخ نظامى كفته شعر
يكى روز خرم‌دل و شادبهر * برآسوده بود از هوسهاى دهر
و نام كنيزكى هم بوده

شادخ و شادياخ

با دال مكسور نام شهر نشابور و منسوب بدآنرا شادخى مىكفته‌اند حكيم انورى كفته شعر
دى ز من پرسيد معروفى ز معروفان بلخ * از شما پوشيده چون دارم عزيز شادخى
فقير مؤلّف كويد شهر نيشابور را شاپور بن اردشير بابكان ساخته اصل آن بناى تهمورس بوده و آن را ايران شهر مىخواندند و دار الملك اغلب و اكثر پادشاهان قديم ايران بوده لهراسب شاهنشاه چون ملّت زردشت كرفت و پادشاهى بزرك خود بكشتاسب داد ببلخ رفته در آتشكده عظيم موسوم بنوبهار بماند و در آبادى ايران شهر وقتى خللى راه يافت شاه‌پور از نو آن را بساخت و بنام او معروف شد كويند شاپور آن را از پدر بخواست و نداد برنجيد وى بعد از پدر ايران شهر را ويران ساخته و بنام خود نيشابور را بنياد نهاده وقتى شهريارى ديكر در آنجا عمارتى كرده كاخى رفيع براى سور و سرور و شادى برآورده آن را شادى كاخ نام نهاده و آن نيز بمرور دهور ويران شده شادياخ مخفّف شادى كاخ است و شادخ مخفف مخفف شادياخ ابن يمين كفته
يا رب اين باغ ارم يا شادياخ خرّم است * يا رب استخر است اين يا چشمه‌سار زمزم است تا ابد عشرت‌كنان باد ابكاخ شادياخ * همدمش ابن يمين كالحق حريف محرم است
شادخ را در شرح انورى بمعنى نوجوان آورده است و مىشايد كه بعد از تعمير ثانى پس از ويرانى كه آن شهر كهنه قديمى بود جوان شده شادخ خوانده باشند

شادخواب

بمعنى خواب خوش بود فردوسى كفته شعر
چو از شاد خوابش برانكيختند * سرش را به نيزه درآويختند
و آن را شكر خواب نيز كويند يعنى خواب شيرين
نمىشد سير چشمش از شكر خواب * مكر رخسار خود مىديد در خواب

شادخوار و شادخواره و شادخور

بمعنى شادمان و خوشحال و شراب خوردن از روى شادى بىبيم و تشويش حكيم فرخى كفته شعر
زينسو سپه توانكر زان سو خزينه پر * و اندر ميان رعيّت خوشنود و شادخوار
حكيم اسدى كفته شعر
تو ملك هم كوه احسانى و هم درياى جود * چه عجب كركس ز نزدت بازكردد شاد خوار
بمعنى زنان مطربه ناصرخسرو كفته شعر
جهان چون شاد خوارى بود ليكن * بماند آن شادخوار اكنون ز شادى
و اين بيت دلالت بر آن معنى نمىكند كه جهانكيرى آورده و بمعنى شادمان نيز مناسب است و اكر در صفت خزان بعد از بهار كفته باشد نيز از همه معانى مناسب‌تر است هم او كفته شعر
به پيرى و بخوارى بازكردد * به آخر هر جوان شادخوارى

شادخواست

بمعنى شوق و اشتياق باشد قطران بمعنى بمعنى شراب‌خوار كفته شعر
آن شنبليد كفته چو رخسار دردمند * و ان ارغوان شكفته چو رخسار شادخوار

شادروان

با دال مضموم به وزن و معنى چادربان بساط
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 494 | رضا قلى خان ( هدايت )