تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣

انجمن سيزدهم از فرهنك انجمن‌آرا در شين با الف

[ نمايش شين با الف ]

شاباش

مخفّف شاد باش مولوى كفته
ع شاباش زهى يا روث خ كل بىخارو

شابران

نام ولايتى است از شيروان

شابور

با باى پارسى نام پادشاهى بوده از اشكانيان كه زكرياى پيغمبر ص بعهد او شهادت يافت و شابور نام در پادشاهان ايران متعدّد بوده‌اند چه شابور مخفّف شاه‌پور است و همه شاهزاده بودند و خود بسر خود نيز بسلطنت رسيدند و شابور بن اردشير در ساسانيان دو تن بوده‌اند و در كتابى ديده‌ام شايد از مشارق الانوار شيخ رجب برسى نقل كرده بروايتى مفصل از قول على بن عاصم كوفى كه كفته داخل شدم بر مولاى خود على بن محمد عسكرى ع پس كفت يا على نظر كن به زير پاى خود به‌درستى كه تو بر بساطى هستى كه نشسته‌اند بر آن بسيارى از انبيا و ائمّه و آن نعل كه بر پا دارى نجس و پليد است دور كن پس استدعاى ديدن آن بساط كردم آن حضرت دستى بر روى من كشيده بينا شدم و ديدم بر آن بساط نشانها و صورتها و آن حضرت فرمود اين نشان پاى آدم و اين محل نشست اوست و به ترتيب جاى تمام انبيا را به من نمودند تا رسيد باليسع و ذو القرنين پس فرمود اين جاى پاى و نشان شاپور بن اردشير است و پس از ان اجداد حضرت رسول را نام بردند تا به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و از امير المؤمنين على تا حضرت صاحب الامر و فرمود شك‌كننده در اين نامه شك‌كننده در خداست پس فرمود بپوش چشمت را بازكشتم به حالت اول و بساط را نديدم چون نام شابور بن اردشير درين جمع غريب بود لهذا اجمالا مضمون اين حديث مرقوم كرديد و نام شهرى از ابنيه شاپور بوده بفارس در حوالى كازرون در ده فرسخى كابل قصبه‌ايست بدين نام هزار باب خانه دارد نوشته‌اند اهالى آنجا صاحب حسن و جمالند

شابوركان

نام كتاب مانى نقاش است كه بعهد شاپور پسر اردشير ظهور و دعوى پيغمبرى و آوردن آئين تازه كرد و او شاكرد قادرون بود و از مذهب مسيحيان و زردشتيان خبر كامل داشت و در هر دو تصرفات بسيار كرد و مولد او دهى از بابل بوده و نصارى اسم او را فورينفوس مىدانند و او تاليفات بسيار دارد آخر احضار كرد او را بهرام بن هرمز و ملزم كردند و كشتند او را و در صنايع نقاشى مهارت داشته و پيروان او را مانويه كويند و ملّت اباحه داشته‌اند اديب صابر ترمدى كفته شعر
به بت‌پرستى بر مانوى ملامت نيست * اكرچه صورت تو صورتيست دراز تنك
و در برهان كفته شاپوركان پولاد معدنى را كويند و معرب آن شابورقان است

شابهار

نام چمنى است در كابل كه محلّ عرض لشكر و سپاه سلطان محمود غزنوى بوده چنان كه حكيم ابو الحسن فرخى در اين باب كفته شعر
با من بشابهار بهم بوده چاشتكاه * ماه من آنكه رشك برد زو دو هفته ماه كفت اين فراخ پهنادشت كشاده چيست * كفتم كه عرضكاه شه بيعدد سپاه كفت آن هزار و هفتصد و اند كوه چيست * كفتم هزار و هفتصد و اند پيل شاه
كويند در آنجا بتخانه بوده موسوم به بهار مسعود سعد كفته
شعر همه شادى شابهار كزان * شد شكفته بهار دولت تو

شاخ

شاخ درخت معروفست و شاخ حيوانات و بر دست آدمى از كتف تا سر انكشتان اطلاق كنند فردوسى كفته شعر
بدين چهر چون ماه و اين قدّ و برز * بدين بال و اين شاخ و اين زور و كرز
و پاى آدمى را از ران تا سر انكشتان نيز كويند چنان كه كشتى كيران كويند دست در دو شاخش كن يعنى در ميان دو پايش كن و بمعنى جوئى خورد كه از نهر بزرك جدا شود و بمعنى پياله دراز و پاره و چاك آمده منصور شيرازى بهر دو معنى كفته
فتاده در سرش از باده شبانه خمار * بعزم عيش صبوحى نهاده بر كف شاخ ز دست سنبل پرتاب شانه و زخم او * چو شانه سينه صاحبدلان شده صد شاخ
و در مؤيّد بادهء كه با كلاب آميخته باشند آمده آنچه مذكور شد كه شاخ پيمانه شراب را كويند وجه استعمال آنست كه در كرجستان و ارّان از شاخ آهو و بز كوهى پيالها سازند بسيار بتكلّف و به تنكه زر و سيم بيارايند و به آن شراب خورند و عطر كربه زباد را نيز شاخ كويند چه آن را نيز در شاخ آهو ريزند و بساير بلاد برند و بمعنى پيشانى نيز آمده فردوسى كفته شعر
چه مردى به دو كفت با من بكوى * كه هم شاه‌شاخى و هم شاه‌روى

شاخابه

با ثالث بالف كشيده و فتح باى ابجد جوى كوچكى را كويند كه از رودخانه بزرك يا رودخانه كه از دريا جدا مىشود جدا كنند و آن را به عربى خليج كويند