تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
و در سلك غزليات حافظ شيرازى غزلى است كه مطلع آن اينست
دوشينه من پنهان شدم در قصر جانان سيكنك * نرمك نهادم پاى را رفتم بايوان سيكنك
و جمعى ندانسته سنكينك مىخوانند باشين نيز مىخوانند

سيكى

بر وزن نيكى شرابيست كه چندان او را بجوشانند كه چهار دانكش رفته و دو دانكش مانده باشد و در اصل سه يكى بوده تركيب داده سيكى كفته‌اند منوچهرى كفته
ما سه يكى خوار نيك تازه رخ و صلح‌جوى * تو سيكى خوار بد خشمكن و ترش روى
هم سعدى كفته مرقع بسيكى كرد كرده‌اند و به عربى آن را مثلث كويند ابو حنيفه آن را حرام نداند وقتى در مسمط خوارزميه كفته‌ام
يك بط سيكى خورد بت باده‌پرستان * آرى حنفى بود و بكيشش بحل است آن پر كل شده رويش ز مى ناب چو بستان * زان نار يكى توده رخش از كل و كلنار

سيلان

بر وزن كيلان شيره را كويند كه از خرما و رطب رسيده بچكد و نوعى از دو شاب هم هست و عربيست

سيلانه

بر وزن ديوانه عنّاب را كويند و آن مانند سنجد است

سى لحن باربد

سى نوا و مقام است كه در مجلس خسرو پرويز مىنواخته و اسامى آنان را در اين محل مرقوم مىداريم آرايش خورشيد آيين جمشيد اورنكى باغ شيرين تخت طاقديس حقّه كاووس راح روح رامش جان سبز در سبز سروستان سروسهى شادروان مرواريد شبديز شب فرخ قفل رومى كنج باد آورد كنج كاو كنج سوخته كين ايرج كين سياوش ماه بر كوهان مشك‌دانه مرواى نيك مشك مالى مهربانى ناقوس نوبهارى نوشين باده نيمروزه نخچيركان كذا فى المؤيد اما شيخ نظامى از الحان سه لحن كه آيين جمشيد و راح روح و نوبهارى باشند نياورده چهار نام ديكر كه ساز نوروز و غنچه كبك درى و فراخ روز و كيخسروى باشد آورده چون براى هر لحنى بيتى بايد سى و يك لحن و حال آنكه سى لحن مشهور است شايد كه يك بيت الحاقى باشد

سيله

مخفف فسيله است كه بمعنى كله كاو و كوسفند و اسب و آهو باشد شمس فخرى در ميانه امتيازى داده فسيله بمعنى كله است وسيله بمعنى كله كاو و آهو دانسته فرخى سيستانى كفته بباغ اندر كنون مردم نبرد مجلس از مجلس براغ اندر كنون آهو نبرّد سيله از سيله

سيلرام

بر وزن نيكنام بكسر سين و سكون لام نام فرشته ربّ النوع ابرو كران دود و نژم و ضيا است از فرهنك دساتير نقل شد

سيلى

بر وزن نيلى آن باشد كه انكشتان دست را بيكديكر چسبانيده و نرمه دست را تيغ‌وار بر كردن مجرمان و بىادبان زنند و عوام سيلى را بغلط طپانچه و جيات خيال كرده‌اند فردوسى كفته
بفرمود تا دست سيلى كنند * بسيلى قفا كهش نيلى كنند
حكيم انورى كفته
كسى را كه بدمست باشد قفاش * چنان كن بسيلى كه نيلى بود
كه پيران هشيار خوش كفته‌اند كه درمان بدمست سيلى بود شيخ سعدى در منازعه بنكيان كفته
تا شد از سنك و صعقه و سيلى * كردن سبز خواركان نيلى

سيم

معروف است و بمعنى ماهى درم‌دار مصحف است به شين معجمه صحيح است

سيم دندان

بمعنى دندان سفيد و خنده كردن چنان كه دندانها پيدا شود حكيم فردوسى در قصه زال و كنيزان رودابه كفته
كه با تو چه كفته كه خندان شدى * كشاده رخ و سيم دندان شدى

سيماب

بر وزن پستاب ژيوه را كويند كه به جيوه مشهور است و زيبق معرب آنست و جزو اعظم اكسير بلكه روح اكسير و روح جميع اجساد است ابو المعالى رازى كفته
سرشك من كه بسيماب نسبتى دارد * چو برچكد برخ لعل من شود زر ناب طبيعيان را از اشك چشم و رنك رخم * همى درست شود كاصل زر بود سيماب
حكيم ازرقى هروى كفته
شكفت نيست كراز برف لاله ساخت زمين * كه هست لاله چون شكرف و برف چون سيماب
و مؤيّد الفضلا بمعنى خيره كفته و همانا جيوه را به تصحيف حيزه خوانده و معنى ديكر پنداشته و سيماب به معنى خيره و بيحيا هم در برهان آمده و بجهة اينكه سيماب به آسانى كشته نكردد و خيره و بيحيا هم به آسانى رفع نشود نامناسب نيست

سبم‌بر

بفتح باء و سكون راء بمعنى بدن سپيد است