براى مصلحت كار دوستان هردم زمانه بركشد از پشت دشمنان سيرم
سيرمان
بر وزن قيردان در فرهنك بمعنى ياقوت سرخ و حرير ملون كفته و هيچيك از صاحبان فرهنك و برهان برهانى از شعر استادان كه مؤيّد اين معنى باشد نياوردهاند ظنّ غالب آنست كه بهرمان را كه بهر دو معنى كمال مناسبت دارد و به صورت نيز مشابهت به تصحيف خوانده و سيرمان كفتهاند
سيركان
نام شهرى بكرمان كه دار الملك بردسير بوده و برده سير شهرى بوده از بناهاى اردشير بابكان كه اكنون به بردسير تبديل يافته و سيرجان معرّب آنست
سيرنك
بر وزن بيرنك بمعنى سيمرغ نام حكيمى بوده بزرك در ميان عوام مشهور است كه مرغى بزرك بوده و در كوه قاف مىزيسته و با مردم آميزش نداشته و زال را تربيت كرده و در محاربه رستم و اسفنديار آموزكار و حامى رستم بوده شيخ عطار در كتاب منطق الطير از كمال او برمز اشارتى كرده حقيقت آنست كه سيمرغ نام حكيمى بوده مرتاض و در كوه البرز عبادت يزدان مىنمود و در كتب حكماى پارس كلمات حكمت بسيار ازو مسطور است عبد الواسع جبلى كفته
منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا * وز هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا
و آن را سيرنك نيز كفتهاند فردوسى كفته
از آنجاى كه باز كشتن نمود * كه نزديك درياى سيرنك بود
جز خيالى نديدم از رخ تو * جز حكايت نديدم از سيرنك
سيروان
نام جوئى است در راه بغداد صاحب ديوان مازندرى كفته
خطّى دو از وزير نه خط شط از شريك * از حد سيروان شده تا سدّ شوشتر
مؤلف كويد تحقيق آنست كه سيروان نام ولايتى است از عراق كه قصبهء آن را ماستبندان كويند و رود منسوب به آنجا است و در معجم البلدان كفته موضعى بوده بفارس
سيره
بر وزن خيره مرغكى است خوشرنك و خوشآواز و معروفست
سيز
بر وزن و معنى تيز است يعنى تند كه ضد كند باشد و آن را سيزان نيز كفتهاند
سيس
بر وزن كيس نام پسر كيومرز كلشاه و پدر سيامك بن فرامك بن هوشنك بود و سلسله نسب صفّاريان سيستان بوى مىرسد و ديكر بمعنى اسب تند و تيز و جهنده باشد اثير آخسيكتى كفته
هم باركير شاه بدان سيس كام زن * ورنه بجان كه جستى از دشت سيستان
جمال الدّين عبد الرزاق كفته
تنك كردد چون دل عاشق جهان بر دشمنت * روز هيجا چون كشى بر سيس يكران تنك تنك
و بمعنى جست خيز نيز آمده و در جهانكيرى كفته سيستن بر وزن زيستن بمعنى جستن باشد و ظرف شراب را نيز كفتهاند و به زبان هندى سر را نامند
سيستان
نام ولايتى است مشهور و وسيع و معمور و تفصيل آن در تواريخ مسطور است كوه آن را سكز نامند لهذا منسوب بدان را سكزى كويند و سكزى را معرّب كرده سجزى خوانند و با سنجرى مشتبه مىكردد و در نواحى سجستان كوهى است كه آن را وفيان كويند و در آن چاه معدن كوكرد است و در پاى آن كوه رودى است كه آب آن چون سركه ترش است و اكر ساعتى در ظرفى نكهدارند شيرين شود درياچه زره سى فرسنك در سى فرسنكست معين الدين اسفرازى در تاريخ خود نوشته كه در آن ولايت كوهى است به نزديك اوق و قلعه كاه قريب به نيم فرسنك بلندى آن و روى آن را ريك نرم كرفته مردم بدان كوه مىروند و كاه مراجعت خود را بر روى يك افكنده به نشيب مىخزند غلغل نفير و طبل بسيار از ميان كوه برميخيزد و چون آن مرد به زمين رسيد صداها تمام مىكردد عجيبتر اينكه ريكهائى كه با آن مرد غلطنده از بالا به زير آمده دوباره از زير به بالا برميكردند و بجاى خود قرار مىكيرند و سخنى عجيب است
سيسك
كرم كندم خوار است و آن را سيسرو نيز كويند
سيسنبر
با اول مكسور و ياى معروف و سين مفتوح سبزىء باشد ميانه نعناع و پودنه زيرا كه چون پودنه را در كرزهء دست نشان كنند سيسنبر رويد چون باز بكرزهء ديكر نقل نمايند نعناع برويد و بوى آن تند باشد و در دواها به كار برند و بر كزيدكى كژدم و زنبور نهادن آن سود دهد شيخ نظامى كفته
ريخته نوش از دم سيسنبرى * بر دم اين عقرب نيلوفرى
و آن را سيه سنبل نيز كويند و دور نيست كه سيسنبر مخفف سيه سنبل باشد كه را با لام تبديل شده اين بيت حكيم اورمزدى دلالت بر اين معنى كند كه كفته
نيشى كه بزد كژدم زلفت بدل من * زهرش بسيه سنبل خط تو دوا يافت
حكيم فردوسى كنايه از زلف و كيسو كفته
خبر شد بر دخت و بشخود روى * بكند آن سيه سنبل مشكبوى
سيغ
بر وزن تيغ بمعنى خوب و تغر و نيكوعنصرى
برفكن برقع از آن رخسار سيغ * تا برآيد آفتاب از زير ميغ
سيفور
با اول مفتوح بثانى زده و فاى مضموم و واو معروف بافتهايست ابريشمى كرانمايه مانند ديبا و اطلس ظهير فاريابى كفته
كناغ چند ضعيفى به خون دل بتند * بمجلس آرى كاين اطلس است و آن سيفور
نظامى كفته
ستاره ملك زير زرين درفش * ز سيفور بر تن قبائى بنفش
سيك
بكسر اول بر وزن نيك همان زرديست كه بر روى كشتزار پيدا شود و آن را سيكك نيز كفتهاند و سيكل تصحيف و تبديل آنست
سيكنك
بكسر سين و فتح كاف پارسى و نون مفتوح بكاف زده بلغت قاينات خراسان خاصه تون و طبس بمعنى آهسته آهسته است