سيبويه
بكسر ياء حطى مخفف سيب بويه كه بوى سيب باشد و نام فاضلى است مشهور كه رخسارش در لطافت بسرخى و سفيدى مانند سيب بود و او را بدين جهة سيبويه خواندندى چنان كه بويه و بابويه و دابويه و سارويه و كاكويه و ماهرويه كه همكى لغات فارس است و اعراب آنها را معرب كرده بفتح و او خوانند و فاضلى ديكر بوده كه چركن و تيره و بدبوى بوده او را نفتبويه خواندند بر خلاف سيبويه آن را نيز اعراب بفتح واو نفتويه كردهاند
سيج
بفتح سين و جيم تازى بمعنى مويز است كه انكور خشك باشد و بكسر سين در جهانكيرى بمعنى محنت و رنج و بلا آورده و با اين بيت زراتشت بهرام استشهاد كرده
جهان سيجمند پرانانى * كه او را پشته باشد بيوفائى
جيم را جيم عجمى دانسته ديكر با ياى مجهول بمعنى ساز و ترتيب و سامان امير خسرو كفته
مىداد چو نظمنامه را سيج * باقى نكذاشت بهر ما هيچ
و اصل اين سيج همان بسيج كار است كه بمعنى استعداد و ساختكى كار از سفر و غيره باشد چنان كه كفتهاند
راهرو را بسيج ره شرط است * ناقه راندن ز دوركه شرط است
و بسيج امر و آماده شدن و مهيا كرديدنست و بسيجد يعنى آماده شود چنان كه در لغت سوسه بشعر فردوسى استناد شده كه كفته
نيايد به كار من اين كار جنك * كجا سوسه سيجد بجنك پلنك
آنان كه سيجد را سنجد خوانده و نوشتهاند خطا كردهاند
سيحان
بمعنى سيحون مشهور است كه با واو بر وزن جيحون آمد است حكيم سنائى در حديقه بجاى واو الف آورده و كفته
تيغشان از براى جان جهان * تر چو جيحون و كرم چون سيحان
و كفتهاند سيحون نام متعدد است سيحان رودى قريب بشام نيز در قاموس ديده شده است و در رياض السّياحه آمده است كه رود سيحان از نيم فرسنكى شهر آلبستان جارى مىشود و به قدر بيست آسيا آب دارد چون سه فرسنك بكذرد آبها در وى ريزند از كنار مملكت شام كذشته داخل بحر مىكردد و در هند نيز سيحون نام روديست
سيچغنه
با اول بثانى رسيده و ضمّ جيم پارسى و سكون غين و فتح نون مرغ صياد كه مرغان را صيد كند و در فرهنك با اول مكسور و ياى معروف بمعنى باشر آورده كه پرندهايست معروف از جنس زرد چشم عميد لومكى كفته
اى نادر عدلى كه ز انصاف تو تيهو * از ديده سيچغنه كند دانه مهيّا
سيچيدن
مهيا ساختن سيچيده مهيا ساخته سيچد مهيا شود چنان كه كذشته
سيجون
در برهان بر وزن جيحون كفته رودخانهايست نزديك به خجند در ماوراء النهر و ازاينقرار سيحون را سيجون بخطا كفتهاند
سيخ
معروف است چه از آهن و چه از چوب كه كباب كنند و خر رانند
سيخپر
به سكون خاء بچه مرغ كه ابتداء پر برآوردن او باشد كويند كه سيخپر شده يعنى پرش اندك سيخى بدست مىزند يا مانند سيخ راست شده امير خسرو دهلوى كفته
سبزهء نورسته تو كوئى مكر * بچه توتى است كه شد سيخپر
سيخك
مصغّر سيخ و قسمى از كباب كه كوشت را ريزه كنند و بر سيخهاى كوچك چوبين كشند و بر روى تابه يا سنك بريان كنند اينكه در برهان كفته چهار قطعه كوشت تعيين عدد از كجا ثابت شده
سيخول
بكسر سين و ضم خاء همان اشعر است كه او را اسكر و چوله و تشى و نامهاى ديكر نيز خوانند كه تيرهاى ابلق بر تن دارد و مكرر مرقوم شده
سير
ضدّ كرسنه است و برادر پياز است كه به عربى ثوم كويند و وزنى هم هست معيّن و متداول و آن در خراسان پانزده مثقال است و در عراق شانزده مثقال صيرفى و در برهان كفته ستير بمعنى سير است و اين معنى خطا است چه ستير با سين مكسور و تاء مثناة فوقانى و راء مهمله مماله ستار است و ستار مخفف استار است و عربيست نه پارسى و وزن استار چهار مثقال و نيم بود و چون فرهنكنويسان ستير را در اشعار شعرا خاصه فردوسى در شهنامه ديدهاند بكمان فارسى بودن افتادهاند و سير دانستهاند فردوسى كفته
يكى تير پيكان آن ده ستير * ز تركش برآورد كرد دلير
سيراب
بكسر اول اسم فارسى غذائى است كه از امعاى حيوانات مثل بز و كوسفند با آب سازند و در آن سير كنند و فقرا خورند
سيراف
با فاء و حركت ياء مجهول نام شهرى بوده در كنار خليج عمان فارس محلّ نزول زوارق دريائى و بندرى بغايت آباد داشته و كافور و صندل و معطّرات هندوستان بدانجا آوردندى و بعهد خلفا در وجود خزانه مداخل آن خرج شدى مالى بسيار از آنجا حاصل آمدى تا آخر روزكار ديالمه چنين مىبوده پس اجداد امير جزيره كيش بر ولايت مستولى شدند و آن جزاير بدست كرفتند و آن دخل كه سيراف را بود بريده كشت و بايشان رسيد و حكام فارس را بچاره اين كار قدرتى نبود زوارق بحار بحرى احمال خود را به بصره حمل و نقل كردند و بتدريج سيراف خراب شد و بصره آباد و كفتهاند شيراب نام آن بوده و سيراف معرب است بهر صورت مردم بزركوار از مشايخ و غيره از انجا برخاستهاند و منسوب بدان شهر را سيرافى كويند
سيرسور
بر وزن فيل زور نام روز چهاردهم از هر ماه شمسى و پارسيان در اين روز سور و عيش مىكردهاند و كوشت و سير را در پياز مىخوردهاند و آن را سبب ايمن بودن از مساس جن مىشمردهاند و سبب تسميه در اين ضمن معلوم شد
سيرم
با اول مكسور و ضم سيم دوالى و تسمه باشد كه از آن بند شمشير و كارد و خنجر كنند و پايبند پرندكان شكارى سازند و تسمه از پشت كسى كشيدن كنايه از پوست كندن اوست چنان كه ابن يمين كفته