تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
موسوم بدغوى آورده بودند و از اولاد كرسيوز بود و رستم او را تربيت نمود و قصّهء عاشق شدن سودابه بر او و او را متهم كردن و به آتش رفتن او و نسوختن در صحراى قريب بكوه ابركوه كه ابرقوه معرب آنست در فارس واقع شده حكايت رفتن او بتركستان و دامادى افراسياب و كشته شدن بسعايت كرسيوز در تواريخ مضبوط است حكيم فردوسى كفته
چو جنك يلان سخت پيوسته شد * سياوش بجنك اندر آن خسته شد نكون اندر آمد به روى زمين * سرآمد بر او تاج و تخت و نكين يكى طشت بنهاد زرين برش * بخنجر جدا كرد از تن سرش
و او را سياوخش و سياوش نيز كويند خواجه حافظ كفته
شاه تركان سخن مدعيان مىشنود * شرمى از مظلمه خون سياوشش باد
با اينكه قصه سياوش مشهور است صاحب برهان نوشته والى ولايت نيمروز بوده و بر سودابه عاشق شده در آتش رفته و نسوخته و بسيار بعيد است زيرا كه سودابه بر او عاشق بود نه او بر سودابه چرا كه رستم سودابه را به اين تهمت كشت

سياوش‌كرد

نام شهرى بوده در توران كه سياوش آن را بنام خود سياوخش‌آباد نيز كويند فردوسى كفته
همىرفت سوى سياوش كرد * بروز سپندارند ماه ارد
و كرد قلعه و شهر و خيمه مدور است بكاف پارسى مكسور

سياه‌پوش

شب‌كرد و عسس و مير بار و مير شب را كويند دانيان بجهة هيبت و صلابت سياه پوشيدندى و ميربار كه سالار نيز كويند به اين علامت معروف و بر در باركاه شاه عرايض مردم بشاه بردى حكيم اسدى طوسى در مثنوى كرشاسب‌نامه كفته
سپهبد سوى دركه شاه شد * بنزد سيه‌پوش دركاه شد به دو كفت كز خانه آواره‌ام * ز ايران يكى مرد بيچاره‌ام
و سياه‌پوش را بتازى حاجب و بتركى ايشك آقاسى كويند

سياه‌پوشان

نام ولايتى و طايفه‌ايست كه آن را كافرستان نيز كويند هفت منزل از كابل تا آن شهر مسافت است و چون آن ولايت را جنكلهاى پردرخت و جبال سخت است تسخير آن ديار بقهر و غلبه دشوار بلكه محال است كس را تا اكنون غلبه بر آن ولايت دست نداده سكنه آنجا همكى كافر و بت‌پرست و بر مذهب قديمند و با مسلمانان كمال عداوت دارند و قتل آنها را واجب مىشمارند هركه از ايشان مسلمانى را بكشد براى علامت و مفاخرت زنكى بر خود آويزد و تا كسى مسلمانى نكشد به دو زن ندهند و بيشتر آنان صاحب حسن و جمالند درويشان را دوست دارند و دختران ايشان از درويشان حجاب نكنند و فرزندان خدا شمارند و اكر كسى از اين قوم لواطه و زنا كند او را بكشند نام آن ولايت را بعضى ب ؟ ؟ ؟ ور و برخى ؟ ؟ ؟ بحتور كفته‌اند و آن ولايت را براى آنكه در ميان كوه و جنكل بسيارست تو بر تو خوانند كافر كنز نيز كويند

سياه‌چرده

در ذيل لغت چرده مرقوم شده

سياه‌خانه

خيمه صحرانشينان باشد چنان كه كفته‌اند
سيه خيمه كروهى همچو عشاق * بديدار كسان چون ديده مشتاق

سياه‌سنك

بر وزن سياه‌رنك نام موضعى است در كركان و در آنجا چشمهء بهمن نام كه از غرايب چيزهاى عالم است كه اكر جمعى بجهة آوردن آب با كوزهاى متعدد بر سر آن چشمه روند و آب بردارند و بركردند و يكتن از آنها پاى بر سر كرمى كه بر سر راه آنها است نهد آب آن مردم همه در كوزها تلخ مىشود بايد بريزند دوباره رفته آب بردارند و پيشاپيش ايشان يكتن رفته آن كرمها را از پيش پاى ايشان دور كند تا ايشان كذشته به منزل رسند عنصر المعالى كيكاوس صاحب قابوس‌نامه از ملوك كركان در قابوس‌نامه كفته كه من در كنجه و شيروان اين سخن را به ابو السوار حكمران آنجا بيان كردم وى باور ننمود و حمل بر سفاهت من كرد و من دانستم كسى بكركان فرستاده در اين باب استشهاد كردم كل اعيان و اركان آن ولايت محضرى نوشته تصديق بر اين قول كردند بعد از سه ماه به من رسيد و بحكمران كنجه نمودم متحير ماند و كفت از مرد دانا و معقول چرا بايد سخنى سر زند كه بعد از سه ماه تصحيح آن كفته شود و فقير نيز اطناب در اين باب جهة عدم ايراد شنوندكان كرده‌ام و صحّت آن را بقابوس‌نامه محول داشته‌ام

سياه‌كوش

بر وزن سياه‌پوش جانوريست كه كوشهاى آن سياه است و بشاطر شير مشهور است كه زيادتى صيد شير قسمت اوست و آن را بتركى قرا قلاغ كويند

سياه‌كوه

نام كوهى است كشيده در ميانه رى و اصفهان و بيشتر دزدان در آن براه‌زنى پردازند

سياهه

تفصيل اسباب خانه و رخوت و لباس باشد كه نويسند و بمعنى زن فاحشه و قحبه نيز كفته‌اند سنائى كفته
دشنام آن سياهه‌زن از بر همى كنم
انورى كفته
چو برف سفيدم بداد آن سياهه

سيب

بر وزن و معنى تيب كه سركشته و مدهوش و پريشانى در كار باشد و درين معنى سيب و تيب دو لغت از اتباعند مانند تارومار و خان‌ومان و با سين معجمه اصحّ از سين مهمله است كه در برهان آورده و در حرف شين خواهد آمد

سيپا

با اول مفتوح بثانى زده و ثالث مفتوح در لغت زند و پازند و وستا بمعنى موى آمده

سيبوس

بفتح اول و ضمّ باء فارسى در مجمع الفرس سرورى بمعنى اسبغول كه بذر قطونا باشد آمده و برهان از آنجا نقل كرده و رشيدى صحيح ندانسته و تفصيل اسبغول در حرف الف كذشته و سيبوسن را نيز برهان از مجمع الفرس نقل كرده