كفته
ره كرچه دور بود و كمرهاش بيمناك * شخ كرچه خشك بود و ممرهاش سهمكين
سهمكن
مخفف همان سهمكين است فردوسى كفته
بنزديك رودى كه سنكش كشند * زهابى بديد اندرو سهمكن
سهند
بر وزن سمند كوهى است در ولايت آذربايجان دورش بيست و پنج فرسخ و نزديك به تبريز و نام ديهى است در نزديكى همان كوه و رودى آب از آنجا مىكذرد در كمال خوشكوارى و آن را نيز مانند رود و قريه رود سهند خوانند شيخ كمال خجندى كفته
بر كل از عنبر كمندى بسته * بر سمن از مشكبندى بسته
بر دو چشمم رود سرخابى روان * بر دلم كوه سهندى بستهء
و در ايام توقف آذربايجان و خدمت وليعهد دولت ابد مهد در چمن او جان كفته شده تا رفته وليعهد ز تبريز باوجان تبريز بمعنى تن بيجان شده اوجان از كوه سهند آيد كه باد دلاويز و زر و دارس خيزد كه ابر درافشان در خرقه پناهيم و به سنجاب ز سرما در خيمه كريزم و الاچيق ز باران
سهى
بر وزن صفى بمعنى راست و درست است و هر چيز راست رسته را كويند مانند سرو سهى كه آن را سهى سرو نيز كفتهاند و دين زردشت را نيز سهى دين خوانند و دين لغتيست مشترك ميان عرب و عجم
سهى كيش
يزدانيان و پارسيان ايران را كويند چنان كه مذكور شد
نمايش نوزدهم در سين با ياء
سى
عدديست معروف كه سه ده باشد و در برهان بفتح اول و سكون ثانى سنك را كويند
سيا
مخفف سياه است چنان كه كفتهاند اكر چه سازد خصمت شب سياپرده و سياه بمعنى مست و خراب نيز آمده كه آن را خرست نيز كويند رفيع الدين لبنانى كفته
زلفت كه بد سياه خرابات لعل تو * هشيار كشت و چشم تو ماند است در خمار
و بمعنى غلام حبشى و هندى شرف شفروه كفته سر زلفت بيغما برد دلها سياهت تركتازى از كه آموخت ديكر نام اسب اسپنديار بوده چنان كه فردوسى كفته
چو من زين زرّين نهم بر سياه * بسر برنهم خسروانى كلاه
به نيزه ز اسبت نهم بر زمين * از ان پس نه پرخاش جوئى نه كين
و نام خطى است از خطوط هفتكانه جام جم و نام كتابيست از مصنفات زردشت پيغمبر مغان حكيم خاقانى كفته
بجام عشق تو مى تا خط سياه دهند * منم كه سربسر آن خط سياه نهم
و سياه بمعنى شوم و بىطالعى آمده اهلى كفته
چه خوش بزيست رنكين محفل جانان چه سود اما * كه نتوان شد سفيد از شومى بخت سياه آنجا
سياب
با اول مكسور امر بآراستن بود يعنى بياراى و آرايش ده و بمعنى حيات نيز در رشيدى آمده
سيار
با اول مكسور نانيست كه از جو و باقلا و كاورس پزند
سياسار
بمعنى سار است و كنايه از قلم كاتب و نويسنده حكيم اسدى در صفت نكارنده و دبير كفته
برآمد بشاخ از نكونسار سار * كه بر سيم بارد ز منقار قار سوار
سه اسبه پياده دوان * تنش رومى و چهره از هندوان
دويدنش با سر نكوئى ز راه * سخن كفتنش بر سپيدى سياه
سيالخ
بفتح سين و كسر لام خار و خسك ماننديست كه از آهن سازند و روز جنك بپاى قلعه و ميدان ريزند تا پاى راكب و مركب مجروح شود و از جنك باز كردند حكيم فردوسى كفته
چو با جيش هومان درآويختند * سيالخ بميدان درون ريختند
سيام
بر وزن نظام نام كوهيست در حوالى نخشب كه ماه مقنع از چاه آن طلوع مىكرد رودكى كفته
نه ماه سيامى نه ماه فلك * كه اينت غلام است و آن پيشكار
و آن در ميانه سمرقند و تاشكند واقعست و بسمرقند نزديكتر است و نخشب را تركان قرشى كويند و آن چاه را كه از آن ماه مىبرآمدى چاهكش كويند و در حرف كاف با مثالش بيايد فرخى در مدح ممدوح كفته
روز ميدان ترا برنج كشد اسب * و بر اسب نيست جاى ملام
مركبى كو چو بيستون نبود * كى تواند كشيد كوه سيام
سيامك
نام پسر كيومرز پدر هوشنك است و در آثار الباقيه ابو ريحان از قول موبدان فرس نقل كرده كه كيومرز اول مخلوق بوده و سه هزار سال در بهشت آسوده بعد از ظهور در عالم سه هزار سال ديكر زندكانى يافته بيشتر در كوهها مىزيسته چون كوه را بلغت آن روز كاركر مىناميدهاند آن را كر شاه و كوهشاه خواندند و چون زمين را نيز بتصرّف آورد كلشاه بلقب او افزوده شد و در كمال جمال بوده است چون پسر اهرمنى را كشته بود اهرمن با وى دشمنى كرفت و آدم و حوّا بعد از او ظهور كردند و سيامك فرزند هفتم آنها بوده و اهرمن او را بكشت فردوسى كفته
سيامك بيامد برهنه تنا * در آويخت با ديو اهريمنا
بزد چنك وارونه ديو سياه * دوتا اندر او رد بالاى شاه
و سيامك بمعنى مجرد و آزادرسته است و نسب او را به اين نسبت بيان نموده سيامك پدر هوشنك و او پسر ميشى يعنى آدم و مادر او ميشانه يعنى حوا
سيان
بفتح اول بر وزن عيان كياهيست كه بر درخت بيچد و آن را به عربى حشقه كويند و بپارسى بيچه و در تحفه كفته كه او را پرسيان نيز كويند و اين بيت ناصرخسرو را مثال آن آورده
آنكو سرش از فضل خداوند بتابد * فردا بكند آتش و اغلال سيانيش
صاحب رشيدى كفته سين نيز به همين معنى است در جهانكيرى نيافتم در سرورى نيز نديدم و در معيار جمالى شمس فخرى سيان بمعنى جزا و مكافات آمده و اين از همه معانى اصحست
سياوش
نام پسر كيكاوس كه مادر او را طوس و كيو از شكاركاه