تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦

سونش

بر وزن سوزش بضم سين و كسر نون بمعنى ريزه آهن يا سيم و زر كه بسوهان كردن سوده و ريخته شود و افاده معنى سائيده شده را مىكند حكيم فرّخى كفته
تو كفتى داغ سوزان برنهادم * بدل كز دل بديده در زد آذر شرر ديدم كه بر رويم همى جست * ز مژكان همچو سوزان سونش زر
اين بيت سيف اسپرنكى نيز مويّد معنى سوده است
سونش لعل ريزد از پر هماى در هوا * كر بخورد ز كشتهء لعل لب تو استخوان

سوهان

بر وزن كوهان معروف است و چون آلت سودن و سفتن بوده در اصل سويان به وزن جويان مصدر داشته يعنى ساينده چنان كه كويان كوينده و جويان جوينده ياء با هاء تبديل يافته كمال الدين اسمعيل در صفت برف كفته
اكر نه سيمكرى ابر داند از پى چيست * همى فشاند نقره چو سونش سوهان مكر زمانه بآهنكرى برون آمد * كه باد كشت چو سوهان و آب چون سندان
سوهن مخفف سوهان است

سويست و سويس

بفتح سين و كسر واو بمعنى غفلت و آكاه نبودن

سويسه

مخفف سرويسه يعنى قوس قزح

سوين

بفتح سين و كسر واو در فرهنك بمعنى مطلق ظرف كفته و بعضى بخصوصه آبدان سكرا سوين كفته‌اند

نمايش هيجدهم در سين با هاء

سه‌تا

تنبورهء باشد سه تاره مولوى كفته
اين دل همچو چنك رامست و خراب و دنك را * زخمه به كف كرفته‌ام همچو سه تاش مىزنم

سه‌خوان

جماعتى هستند كه باب و ابن و روح القدس قايلند و دعوى پيروى حضرت مسيح كنند و آنان را سه خوانان كويند هاتف اصفهانى كفته
نام حق يكانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند
هم او كفته
سه نكردد بريشم ار آن را * پرنيان خوانى و حرير و پرند

سه‌خواهران

ستاره‌ايست از جمله ستاركان كه آن را بنات النعش خوانند و سه ستاره‌اند صباحى كفته همچون بنات نعش به پيرامن جدى و سه خواهر را وقتى صاحب جهانكيرى متصل و بىواو ديده سه جاهر خوانده و شعر فرخى را كه در صفت پيل سلطان كفته غلط فهميده چنان كه در سه جا هر تعرض شده من در قصيده كه مشتمل بر مرثيه و شكوه از افلاكست كفته‌ام
هر هفت و چهار باد تقسيم * سوكى كه بود سه خواهران را
و سه پوركانى و رستنى و جانور را كويند كه مواليد باشد

سه دير

از عمارات بهرام كور بوده و آن سه كنبد بوده داخل يكديكر كه چنين كنبد را سه تو خوانند و سدير بفتح سين و كسر دال معرب آنست

سهر

با اول مكسور بثانى زده بپارسى كاو را كويند كه در عربى بقر كويند حكيم فردوسى كفته
چو بر شاه تازى بكسترد مهر * بياورد فربه يكى ماده سهر
و بعضى كاو ماده دانسته‌اند

سهراب

نام پسر رستم زال است كه مادرش تهمينه دختر شاه سمنكان بوده و بتحريك افراسياب و امداد او از شهر سمنكان كه مذكور شده قصد ايران كرد و خال او با او همراه بود كه بموقع رستم را به دو بشناساند و شب رستم باردوى او رفته و در تاريكى پنهان شده وى را از دور بر تخت ديده و برزو بالاى آن را پسنديده چنان كه فردوسى كفته
تو كفتى همه تخت سهراب بود * بسان يكى سرو شاداب بود
و سبب اين نام را بعضى چنين دانسته‌اند كه چون كاو بقوّت و زور مشهور است مردم صاحب زور را به دو نسبت كنند و كو و كاو و كيو و كاورنك و كاوه كويند چنان كه خواهد آمد و سهراب را بواسطه سرخى رنك سرخاب نيز مىخوانده‌اند چنان كه كفته‌اند
ز آب سرخ مىافتاده است زال خرد * چه جاى زال كه رستم بيفتد از سرخاب

سهرورد

بضمّ سين و فتح واو برازده و سكون دال در آخر نام شهركى است بعراق عجم در حدود شهر زنكان مشهور و معرب بزنجان قريب بسجاس منسوب بهر دو سهروردى و سجاسى مانند شيخ شهاب الدين سهروردى و شيخ ركن الدين سجاسى كه هر دو از مشايخ معروف بوده‌اند كويند سهرورد نام در خراسان نزديك بكلات نيز موضعى است و اللّه اعلم شيخ سعدى از مريدان شهاب الدين سهروردى بوده و كفته
مقالات مردان ز مردمى شنو * نه از سعدى از سهروردى شنو
صاحب معجم البلدان تصريح و تصحيح نموده كه شيخ ابو نجيب و شيخ شهاب الدين از سهرورد قريب بزنكان مىباشد

سه كنبد

نام محلى است در شهر سارى مازندران كه در هر كنبدى يكى از سه تن ايرج و سلم و تور پسران فريدون فرخ دفن شده‌اند و سه كنبدان عبارت از قلعه سنكوان كه در شيراز به سپيدان مشهور است و قلعه شكسته و قلعه استخر است و آن هر سه از بناهاى جمشيد است و از آثار جمشيد چهل ستون بوده كه بر سر پشته برآورده و كوشكى به طول يك‌صد و شصت كز بنياد كرده و آن صد و چهل ستون سنكى داشته و آن را چهل‌ستون نيز مىخوانده‌اند و اكنون ويران است زيرا كه اسكندر او را سوزانيده و خراب كرده است و آثار آن هنوز باقيست و بتخت جمشيد مشهور است چنان كه نكارش يافته

سهلوك

بفتح سين و ضم لام نام كوهى است در ميانه شهر اسفراين و بوجنورد و رودخانه موسوم به عين اللطف از آنجا جارى و بجلكاى بجنورد درآمده صرف مىشود

سه كوهك

بمعنى خار و خسك آمده و نام شكار كاهى است در چند فرسخى شيراز كه مشتمل بر سه كوه است و در آنجا كبك بسيار است

سهم

بر وزن و هم بمعنى خوف و ترس و بيمست و ترسانيدن كسى را نيز كويند چنان كه فردوسى كفته
مرا سهم دادى كه در پاى پيل * كنم پيكرت را سيه همچو نيل نترسم كه دارم ز روشندلى * بدل مهر آل على و ولى
و در عربى بمعنى تير است

سهمكين

بمعنى خوفناك چه ناك و كين افاده يك معنى كند لامعى جرجانى
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 486 | رضا قلى خان ( هدايت )