و سليك كويند فردوسى كفته
نيايد به كار من اين كار جنك * كجا سوسه سنجد بجنك پلنك
سوفار و سوفال
دهان تير كه چله كمان را در آن بند كنند و سوراخ سوزن را نيز كويند ديكر بمعنى ظروف كلى است و آن بحذف واو نيز آمده كه سفال باشد
سوفچه
شوشه زر را كويند و ريزهء زر منجيك كفته
بيكى لقمه كه از خوان تو خورد آن مسكين * بيكى سوفچه زرّش بفروشى تو كنون
و سفچه بمعنى سفته نيز مناسبست و آن ريزهاى زر و آهن است كه بسوهان بريزد و سفته شود و آن را سونش كويند و در مقام خود بيايد
سوك
بر وزن غوك بمعنى غم و ماتم بخلاف سور و ماتمزده را سوكوار كويند و ديكر داسه خوشه جو و كندم شاكر بخارى كفته
اندام دشمنان تو از تير ناوكى * مانند سوك خوشه جو باد آژده
رشيدى كفته در اين بيت بمعنى كوشه است و معنى خوشه و داسه شاهد مىخواهد سوك ديوار يعنى كنج ديوار و كوشه ديوار و حق با رشيديست
سوكند
بفتح سين و كاف فارسى قسم است كه يمين باشد ناصرخسرو كفته
جز راست مكوى كاه و بيكاه * تا حاجت نايدت بسوكند
ديكرى كفته
آنان كه بمذهب تناسخ فردند * دى مىرفتى در تو نظر مىكردند
سوكند بجان يكديكر مىخوردند * كاين يوسف مصريست كه بازآوردند
سول
بضم اوّل و سكون ثانى رنك خاكسترى مايل بسياهى در اسب و استر نامبارك شمارند حكيم سنائى كفته
آن يكى عيسى آن دكر خرسول * آن سيم خضر و آن چهارم غول
در سور اين معنى كذشته
سولان
بفتح اول و ثانى نام پيغمبريست از پيغمبران قديم و نام كوهى است بسه فرسنكى اردبيل كه مقام اوليا است پيوسته مردم مرتاض و خداپرست پيش از اسلام و بعد از اسلام در آنجا منزل و مقام داشتند و مغان يزدانى آنجا را چنان شريف و پاك مىدانستهاند كه بدان سوكند مىخوردند كويند بر بالاى آن كوه آبكيريست ژرف كه در زمستان مملوّ است از يخ و برف و در ميان آن آبكير هيكلى قوى شبيه بجسد آدمى كه خفته است تخيّل و تصوّر كردهاند و آن را همان پيغمبر مذكور دانستهاند مظنون آنست كه در آن كوه معبد براهام زردشت بوده و از آنجا ظهور نموده باردبيل آمده و اظهار دعوت كرده چون نه پسنديدهاند بر ايشان نفرين كرده كويند چندان برف بباريد كه خانها و اهل خانه در زير برف بماندند و الله اعلم و آن را سبلان بباى موحده نيز كفتهاند چنان كه كذشته حكيم ناصرخسرو كفته
تو بپايهاش يكان يكان بر شو * پس بياساى بر سر سولان
و ازين بيت معنى نردبان استنباط مىشود و استماع شده كه راه بالا رفتن بدان كوه بسيار صعب است و مانند پله پلّه است و اين معنى خالى از مناسبتى نيست و بفتح سين نام دوائيست كه از روم آورند و لغوه را نافع است و بمعنى بام خانه نيز در برهان كفته و كفته مطلق بلنديها را نيز كويند و ازين بيت حكيم كمند فهميده مىشود كه كفته
از اينچاه برشو به سولان دانش * بيكسو شو از جوى و از جرّ عصيان
با سين منقوطه نيز ديده شده و يكى ازين دو تصحيف خواهد بود و اللّه اعلم صاحب تاريخ هفت اقليم كفته كه شيز نام شهرى بوده ميانه مراغه و زنكان و در آنجا آتشكده عظيم مىبوده كه آن را آذرخش مىناميدهاند و در ميان ملوك فارس تعظيم تمام داشته و پياده بر آن كوه مىرفتهاند و اصل زرادشت از آنجا بوده و بكوه سبلان رفته و كتاب آبستا را تمام كرده نزديك كشتاسب شاه برده و بعضى كوه سهلان را كوه سولان دانستهاند و اللّه اعلم
سوله
بر وزن لوله بواو مجهول سوراخ را كويند عموما و سوراخ دبر و قبل را خصوصا حكيم عسجدى كفته
بجنبانم علم چندان در آن دو كنبد سيمين * كه سيماب از سر حمدان فروريزد در آن سوله
و ديكر خانهزادى را كويند كه يك طرفش بنده باشد خواه سياه و خواه سفيد و صاحب جهانكيرى معنى بيت خاقانى را كه كفته
همه قلب وجود و سوله عصر * نعايموار آتشخوار و ريمن
به اين معنى فرود آوردهاند
سومنات
بضم سين و واو مجهول و سكون ميم بتخانه معروف در جونه كهر نواحى كجرات كه سلطان محمود غزنوى خراب كرد و اين لفظ در اصل هنديست رشيدى در فرهنك خود آورده كه سوم بمعنى قمر است و نات بمعنى عظيم چون آن بتخانه را به هيكل قمر ساخته بودند سومنات كفتند حكيم فرخى در فتح سومنات كفته منات و لات و عزى در مكه سه بت بودند ز دست برد بت آراى آن زمان آذردوزان پيمبر بشكست و هر دو را آن روز فكنده بودستان پيش كعبه پاى سپر منات را ز ميان كافران بدزديدند بكشورى ديكر انداختند زان كشور ز بهر آن بت بتخانهء بنا كردند به صد هزار شمايل و صد هزار صور پس آنكه كردند آن را سومنات لقب لقب كه ديد كه نام اندر او بود مضمر شيخ سعدى كفته
بتى ديدم از عاج در سومنات * مرصّع چو در جاهليت منات
اين بيت مؤيّد كلام فرخى است اما شيخ عطار كفته
لشكر محمود اندر سومنات * يافتند آن بت كه نامش بود نات
در اين صورت نام بت نات و نام بتخانه سوم خواهد بود و برخى كفتهاند سوم نام پادشاهى بوده كه آن بت را ساخته و نام آن بت و هر دو نام از كثرت استعمال يكى شده مانند بعلبك و نات در هند بمعنى بزرك و صاحبست چنان كه جكنات يعنى بزرك خلايق چه جك بمعنى خلايق است و نات بزرك عسجدى كفته
تا شاه خسروان سفر سومنات كرد * كردار خويش را علم معجزات كرد
سون
بمعنى سويا شد يعنى جانب و طرف چنان كه حكيم سنائى كفته
كفت اى خواجه كرچه زان سون شد * نه ز بند زمانه بيرون شد
سونانك
بضم سين و سكون نون نفسى بود كه در هنكام دويدن يا خواب با صدا از بينى برون آيد
سونخ
بر وزن دوزخ شهرى بوده در ماوراء النّهر حكيم سوزنى كفته بمدح صاحب صدر و رياست سونخ