سنك پركان
و سنك مغن نام سنكى است كه از قريه پركان كه از قراى فاروق است بهم رسد ملون بالوان مختلفه و شيشهكران آن را در سفيد كردن شيشه مستعمل دارند و چون آن قريه را نام مغن بوده آن سنك را سنك مغنيسا خوانند
سكنچه
بمعنى تكرك است كه آن را ژاله نيز كويند و به عربى برد خوانند و نام غلهايست كه آن را سنكك كويند و آن را سنكرك نيز كويند
سنكخوار
نام مرغيست كه به عربى آن را قطاة خوانند كويند سنك مىخورد و جوز القطاه دانهايست شبيه بكا كنج و چون به خوردن آن بسيار حريص است به اين اسم موسوم شده
سنكدوله
بمعنى كردباد است
سنكسار
سياستى است كه به عربى رجم خوانند و بمعنى رسخ نيز آمده چه رسخ در عربى بمعنى ثبوت است و در نزد طايفه تناسخيّه آنكه چيزى بسه مرتبه متنزّل شود يعنى روح از صورت انسانى به صورت حيوانى و از صورت حيوانى به صورت نبات و از صورت نباتى به صورت جماد ظهور نمايد و اين معنى از فرهنك دساتير نقل و مرقوم شده و در فرهنكها و برهان نيست
سنكك
بر وزن رنكك نام نانى است كه چون خمير آن را بر روى تنورى كه پر از سنكريزه است اندازند به اين اسم موسوم شده
نمايش هفدهم در سين با واو
سو
بمعنى جانب چنان كه اين سو و آن سو بمعنى روشنى شمس فخرى كفته
مه و خورشيد بر كردون كردان * همى كيرد ز راى روشنت سو
اكنون نيز متعارفست كه كويند اين چراغ سو ندارد و چشمم كمسو شده و در فرهنك بمعنى مانند آورده مرادف سان مولوى كفته
بماند آب معلق بدستم از سر حسرت * فروشدم تجير كه اين چه شكل و چه سو شد
سوراك آب
بمعنى حباب و موجه است
سواك
بالضم زردى كشت را كويند
سوب
به زبان اهل خوارزم آب را كويند و پكند نان را كويند و سو و پكند بمعنى آب و نان است انورى كفته
محنت سوب و پكند او كه از بيخم بكند * طبع موزونم همى ز انديشه ناموزون كنند
سوبهار
بالضم بتخانه بوده در حوالى غزنين اسدى طوسى كفته
بيامد به بتخانه سوبهار * يكى خانه ديد از خوشى چون بهار
در بعضى از كتابها شابهار نوشته و بيايد
سونام
چيزى كم و اندك را كويند و اين از لغات طوسى است قطران كفته
سخت اندك نمايد و سونام
سوخ
بمعنى پياز است كه به عربى بصل كويند
سوخته
معروف است ولتهء كه آتش در آن كيرند و به عربى حرّاق كويند سعدى كفته
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش * ما هيچ نكفتيم و حكايت بدر افتاد
و نام كنجى است از هشت كنج خسرو پرويز كه كنج افراسياب و كنج باد آور و كنج بار و كنج خضرا و ديبه خسروى و كنج شاد آور و كنج عروس و در اصطلاح اهل ذوق كسى را كويند كه صاحب عشق و سوزى باشد چنان كه كفتهاند سوختهء بر درت شب همه شب مىكريست ديكرى كفته
سوختهام سوختهام سوخته
سوخرا
بضم سين و فتح خا نام حكمران سيستان بوده كه بحمايت او غباد پدر انوشيروان در پادشاهى ايران استقلال يافته آخر الامر وى از غباد رنجيده غباد او را بغدر كشته پسران او از تبرستان ببدخشان رفتند چون انوشيروان را با ملك هياطله جنك افتاد پسران سوخرا خدمت كردند و بايران آمدند قارن بحكومت تبرستان رسيده و سالها حكمرانى داشت اميدوار كوه كه لپور و فريم در دامن اوست بسبب توطن او بكوه قارن موسوم شد منوچهرى كفته برآمد از ستيغ كوه قارن طايفه قارنوند مازندران از اولاد قارن سوخرا بودهاند و سوخرا را بعضى به تبديل سوفرا نيز كفتهاند فردوسى كفته
قباد اندر ايران شده كدخدا * همىراند كار جهان سوفرا
چون سوخرا بقباد و پسران او بنوشيروان در رزم هياطله خدمت كرده بودند و انوشيروان آنها را بولايت ايران آورده مناصب بزرك داده بود پسر بزرك سوخرا كه زرمهر و بزركمهر نام داشته بوزارت خود مخصوص كرده اما ازو انديشه داشته او را اختيار تمام نمىداده سه نفر از تابعين او را بر وى كماشته كه پنهانى حالات او را بشاه مىرسانيدند هروقت كه ازو خلافى بظهور مىرسيده او را بىاختيار مىكرده تا متنبّه شود و باز بر وى كار مىآورده زيرا كه از خاندان ملك بوده و پدرش چنان كه كذشت سبقت خدمت داشته
سود
معروف و مقابل زيانست و آن بضم اول است و سود كيش راه فايدهدار بامنفعت و بفتحتين بر وزن و معنى سبد
سودابه
بضم اول بر وزن خونابه نام دختر پادشاه هاماوران بوده كه بحسن مشهور و اعراب او را شعرى يمانى مىكفتند و قصهء آن در تواريخ مشهورست و آن را سوداوه نيز كفتهاند
سور
بر وزن شور بمعنى مهمانى و جشن و عروسى و رنك سرخ و كل و لاله سرخ و مى سرخ را به اين ملاحظه نسبت به او داده سورى كويند وقتى كفتهام
مى سرخ و كل سورى مكن زين هر دوان دورى * كه در خلد برين حورى نهبيند چون مى احمر
و در پارسى درى مقلوب سرو است چنان كه در زبان مردم خوارزم مرو را مور نامند و سوردار به تبرى يعنى درخت سروامير تبرى كفته
امير كنه در مى دلبر بسون حوره * تن سوسنه قد سوره كلاله بوره
يعنى امير مىكويد دلبر من بسان حور است تنش سوسن سپيد و قدش سروست و زلف و كاكلش سرخ رنكست