تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
و رياضت كنند زيرا كه سنجر در لغت پارسى بمعنى مردمانى صاحب‌حال دستان جاى بسيارى چيزها باشد مانند كلستان و شورستان

سنجق و سنجوق

در لغت رومى و تركى بمعنى علم و امير دو ولايت منسوب باميرست و پارسى نيست

سنجه

ماخوذ از سنجيدن است و سنجى كه چيزها بدان وزن كنند و بقول فردوسى نام ديويست از ديوان مازندران چنان كه كفته
ز ديوان به پيش اندرش سنجه بود

سند

ولايتى است معروف و مشهور و در آن شهرهاى آباد مانند كنوج و لاهور و در ميان هند و سيستان و كرمان واقع است و هند و سند نام دو برادر از اولاد حام بن نوح بوده شيخ سعدى كفته
چه هند و چه سند و چه برّ و چه بحر همه روستايند
شيراز شهر صاحب هفت اقليم نوشته در آن ولايت صحرائى است و در آن صحرا خانه موسوم به بيت الذهب و تا چهار فرسخ بر كرد آن خانه برف نبارد و در ساير مواضع ببارد و اين صحرا بصحراى زردشت مشهور است و هنود و مجوس آنجا را احترام نمايند و ديكر بمعنى حرامزاده آمده چنان كه حكيم اسدى كفته
شناسند يكسر همه هند و سند * كه هستى تو در كوهر خويش سند
و آن را سنداره و سندره نيز كويند

سندان

آلتى است معروف كه آهنكران بدان آهن و فولاد كوبند ديكر بمعنى آهنى است پهن كه بر در كوبند و از زدن آن اهالى خانه خبردار شوند حكيم فرخى كفته
بروز رزم بكوبد بنعل مركب خويش * مخالفان را دلهاى سخت چون سندان
حكيم خاقانى كفته
در ايوان شاهى در دولتش را * فلك حلقه و ماه سندان نمايد
جامى كفته
بود با يار خود خوش و خندان كامد آواز حلقه و سندان * صداى سندان بر جانت اى غلام از در

سندباد

صاحب برهان كفته نام كتابيست در حكمت و ارزقى بنظم آورده تحقيق آنست كه سندباد نام پسر كشتاسب بن لهراسب بوده كه با اسفنديار اخوت داشته وى طالب حكمت و دانش كرديده تا بمقام دانائى و فرزانكى رسيده كتابى در حكمت و پند و عقليات بنام خود تاليف كرده و آن در روزكار باقى مانده و معنى آن چنان كه اشارت رفت قوّه عاقله‌ايست كه حصول فكر ازو بظهور مىرسد شيخ سعدى در بستان كفته
چه خوب آمد اين نكته در سندباد * كه عشق آتشت اى پسر پند باد
و آنان كه ازين معنى آكه نيستند سندباد را سندياد خوانند و در ولايت سند ؟ ؟ ؟ يادم آمد ؟ ؟ ؟ دانند حكيم ارزقى چندى بنظم آن مامور بوده در قطعه از قطعات كه از دست طلبكار خود شكوه مىكند كفته
زان پيشتر كه چشم كشايم ز خواب خوش * در خانه كيروم بتقاضاى بامداد از كيسهء دروغ شمارم به پيش او * كفتار شاهنامه و امثال سندباد
سنباد كه مذكور شد نيز نام اصلى او سندباد بوده و در استعمال دال را محذوف كرده‌اند

سندروس

صمغى است زرد كه روغن كمان ازو كيرند و بر مطلق زرد استعمال كنند فردوسى كفته
كمان را بزه كرد پس اشكبوس * تنى لرزلرزان و رخ سندروس
و آن را سندره نيز كفته‌اند

سندل

بفتح اول و ثالث نام درختى است به قدر درخت كردكان و شاخهاى آن افتاده بر زمين و ثمر آن در خوشه مانند حبة الخضرا و برك آن شبيه ببرك كرد و نرم و نازك و منبت آن اكثر بلاد هند و سواحل دكن و فرنك است سپيد و زرد و سرخ مىباشد و بهندى آن را چندان كويند و در شعر شعراى پارسى نيز مستعمل شده و صندل معرب آنست و مفرّح و مقوى دل و رافع صداع است و مزاج آن سرد و خشك است و به عربى آن را كوت كويند ديكر بپارسى كفش را كويند و سندلى كرسى كوچك بوده كه در قديم كفش دار كفش سلطان را برداشته بر سر آن كرسى مىكذاشته لهذا آن را سندلى كويند فخرى كفته
چرخ بر سندلىّ مهر نهد * چون كند شه برون ز پا صندل
و در فرهنك بمعنى كشتى كوچك آورده‌اند كه بار در آن ريخته بكشتى بزرك رسانند و بمعنى احمق و ابله نيز آمده رفيع الدين شيرازى كفته
كار شيراز و اهل منصبشان از من اى بى خبر چه مىپرسى * ليوه‌كيشان رسيده است بعرش سندليشان كذشته از كرسى
عنصرى كفته
كرفتم به جائى رسيدى بمال * كه زرين كنى سندل و سندلك
بمعنى كفش و جاى كفش مناسب است كفش را سندله نيز كويند چنان كه جاى كفش را سندلى

سنك

معروفست و بمعنى تمكين و وقار و وزن و كرانى چيزها را نيز كويند فرخى كفته
اى هوا يافته از طبع لطيف تو مثال * اى زمين يافته از حلم كران سنك تو سنك

سنكار

بر وزن زنكار بمعنى رفيق و همراه چون دو تن با هم بروند هم‌سنكار باشند همچنين دو كشتى كه در دريا با هم روند سنكار كويند

سنكاش

بمعنى رشك و حسد آمده

سنك‌انداز

كنكره شهر و قلعه را كويند چنان كه در صفت ارتفاع قلعه كفته‌اند
ز سنك‌انداز آن سنكى كه جستى * پس از قرنى سر كيوان شكستى
و ديكر بمعنى جشنى است كه مىخواركان در آخر ماه شعبان كنند و در آن بافراط مى مىخورند و آن را سنك‌اندازان و كلوخ‌اندازان نيز كويند سيد حسن غزنوى در اين معنى كفته و سلطان را مدح كرده
از جود تو برده ابر بر كردون رخت * وز عدل تو يافت تاج پندارى بخت زان سنك انداز را چو رفتى بر تخت * درباريد ابر و سيم باريد درخت
هم او كفته
هر سنكى را كه آفتاب از تك و تاز * بيروزه لعل كرد در عمر دراز در بزم انداخت خسرو بنده‌نواز * كز همچو منى چنين سزد سنك‌انداز

سنكانه

بپارسى نام مرغيست كه به عربى صعوه كويند

سنك آهن‌كش

بفتح سين و كاف مكسور فارسى و كاف مفتوح عربى بمعنى آهن رباست كه مغناطيس كويند فرخى كفته
دل اعداى او سنك است ليكن سنك آهن‌كش * از آن پيكان او هركز نجويد جز دل اعدا
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 482 | رضا قلى خان ( هدايت )