تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
نسوزد و آتش در خود آن تاثير نمىكند و اكر او را در تنور افروخته اندازند آتش تنور را افسرده كند و يك مثقال آن از سموم قتّاله است بغايت كرم و خشك و مقرّح جلد و متعفّن و پازهر آن تخم سنك‌پشت است و آن را بتركى ايلان اغوويرن كويند و نام يونانى آن سالامندر است و اينكه در پارسى مشهور شده مخفف آن اسم است كمال اسمعيل كفته
فيض طبع تو اكر باد دمد در آتش * با سمندار يكى خانه شود نيلوفر
و اين معنى از همه معانى اصحّست

سمنكان

بفتح اول و كاف فارسى بالف كشيده در برهان كفته نام شهريست در اهواز كه دختر پادشاه انجا را رستم كرفته سهراب ازو بوجود آمده و درين زمان آن شهر را رامهرمز و عوام رامز كويند و صاحب جهانكيرى كفته شهريست از توران اكرچه هيچيك تحقيق و تصحيح نكرده‌اند اما قول برهان بغايت سخيف است چه اهواز در خوزستان قريب بشوشتر است افراسياب را چه رابطه با حاكم اهواز بوده كه پسر او را تربيت كرده لشكر داده بر سر كاوس بفرستد بلى سمنكان شهريست بخراسان كه مادر سهراب پسر رستم دختر شهريار آن شهر بوده چنان كه مشهور است رستم روزى در آن حدود به تنهائى به شكار رفته بوده و چون بخفت رخش او بدر رفته بدست اهالى آن شهر افتاد و وى بطلب اسب بدان شهر رفته شب او را ميهمان كردند و در آخر شب دخترى با جمال بر سر رستم آمده اظهار ميل به دو كرد چنان كه فردوسى كفته
كه چون رستم ازو نسب او را پرسيد * چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام تو كوئى كه از غم به دو نيمه‌ام * يكى دخت شاه سمنكان منم ز پشت هژبر و پلنكان منم
القصه با او هم‌بستر شده ازو سهراب بزاد و در شهر سمنكان ايلات از تركستانى و اكراد بسيار بوده و مىباشند و در كوه سمنكان قلعه رستم بوده كه رستم بدانجا رفته مادر سهراب را كرفته و از دربند ارچنكان كه در جانب شمالى كلات قريه بسيار بزركى است موسوم بارچنكان كه فيما بين دو كوه واقع است و محل تعيّش سهراب پسر رستم بوده بعد از كذشتن دو فرسنك از ارچنكان كه از دربند بيرون مىروند اول دشت خاوران است و رود بزرك در آن جاريست و سهراب در آن صحرا از آن رود بزراعت خود آبيارى مىكرده و در اول آن صحرا تلى مدوّر از خاك است كه آن را تل سهراب كويند مشهور است كه آن تل را سهراب با بيل خود ساخته است و صحراى جنك رستم و سهراب بجانب خراسان بوده و در همان جا كشته شده و سپاه تركستان باز كشتند قصه اهواز و هرمز افسانه است و دز سپيد كه هجير در آن بوده و سهراب او را كرفته نه قلعه سپيد فارس است بلكه در اراضى خراسان بوده كه درين ايام شهر سبزوار در آن واقع است فردوسى كفته دزى بود كش خواندندى سپيد

سمنو

بفتح اول و ثانى و نون مضموم و واو ساكن چيزيست مانند حلواى تر و آن را از شيره ريشه كندم سبز شده پزند

سمنون

نام يكى از درويشان بزركوار بوده كه سمنون محبّ لقب داشته

سموت

بفتح اول و ضمّ ثانى فتراك را كويند و آن دوالى است چرمى كه از زين اسب آويزند و كاهى شكارى يا چيزى بدان بندند

سمور

بر وزن تنور جانوريست معروف صحرائى كه از پوستش پوستين سازند

سمه

بمعنى سمر باشد و آن دست‌افزار جولاهكان است و جاروب ماننديست كه بدان آهار بر روى تاره جامه كشند و رنك آب را نيز كويند و آن سبزئ است كه بر روى آبهاى ايستاده پيدا شود و چوبكى است به قدر وجبى سرى پهن دارد و جولاهكان كرباس بنورد پيچيده را بدان مالش دهند تا هموار شود و بمعنى پوشيده و پنهان نيز آمده

سميرا

بمعنى شاخ حجامت و نام عمهء شيرين بوده و ترجمه مهين بانو است چنان كه نظامى كفته
سميرا نام دارد آن جهانكير * سميرا را مهين بانو است تفسير

سميراب

نام فرشته ربّ النوع عنصر آب است

سميرم

قصبه‌ايست نزديك بقمشه كه سام بن ارم بن نوح در آن ساكن بودند و سام آرام نام داشته سميرم مخفف آنست

سميز

بر وزن تميز بمعنى دعاست كه در برابر نفرين است

سمينه

بر وزن كمينه پارچهء نازك رقيق و تنك را كويند

نمايش شانزدهم در سين با نون

سنا

بر وزن فنا چوبى كه از آن مسواك كنند و بمعنى سناء مكى عربيست و بمعنى روشنى نيز عربى است

سناد

بالفتح و دال مهمله در آخر بمعنى بسيار و ظاهر او سناو است بواو چنان كه بيايد كه ارباب لغت كمان برده‌اند كه واو از اصل كلمه نيست و در اصطلاح يكى از عيوب قافيه هم هست كه از اختلاف ردف اصلى باشد چون داد و ديد و در عربى بمعنى مخالفت آمده و اين معنى نيز عربيست

سنار

بفتح موضعى است از بحر كه آبش تنك و تهش كل بود و بيم آن باشد كه كشتى در آنجا بند شود چنان كه عنصرى كفته
و يا همچنان كشتى بادسار * كه لرزان بود مانده اندر سنار

سنب

بمعنى سم ستور و سوراخ‌كننده و امر بسوراخ كردن و خانه زيرزمين كه آن را سنبيحه نيز كويند و بمعنى پاى نيز آمده مرادف سم