سنبيدن
بمعنى سوراخ كردن
سنبه
آلتى كه چيزها بدان سوراخ كنند نظامى كفته
صهيل زمين سنبه تازيان * بماهى رسانده زمين را زيان
اثير آخيكتى كفته سوكند مىخورم بسنان زره سمت يعنى زره سنبت سعدى كفته
شك نيست كه من ترا بسنبم * كر خود همه كوه آهنينى
سنبات
بالضم نمود بىبود و ساختكى و در فرهنك بفتح سين آمده
سنباد
بفتح اول نام مجوسى بوده نيشابورى الاصل كه چون ابو مسلم مروزى از جانب خليفه بخراسان مأمور شد پيش از سابقهء آشنائى بعد از ورود به نشابور بسنباد پيغام فرستاد كه هزار تومان و يك اسب براى من بفرست آن مرد متحير شده زن به دو كفت اين مروزى پيغام فرستاده معلوم است كار بزركى در پيش دارد ازو مضايقه مكن او نيز اسب و دينار را داد و ايامى كه كار ابو مسلم در خراسان بالا كرفت و استقلال تمام حاصل كرد يكديكر را دريافتند و بعد از كشتن ابو مسلم سنباد بخونخواهى او خروج كرده چنان اظهار مىنمود كه روح ابو مسلم در جسد من حلول كرده و با كسان ابو جعفر منصور مصافها دادند جمع كثير كشته شد آخر الامر شكست خورده بجانب مازندران رفت اسپهبد خورشيد حكمران تبرستان بنى عم خود توس را باستقبال او فرستاد چون سنباد با توس بىاعتنائى كرد توس بهنكام فرصت او را بكشت و سر او را بنزد خليفه فرستادند و در اصل لغت سنباد بمعنى قوّت عاقله است كه اصول فكر ازوست
سنباده
بضم اول و فتح آخر سنكى است كه بدان كارد و شمشير و امثال آن تيز كنند و حكّاكان نكين را بدان بتراشند و جلا دهند و معدن آن سنك در جزاير درياى چين است و سنباذج معرب آنست و ماخذ اين لغت همان سنبيدن است يعنى سوراخ كردن چنان كه كذشت
سنبالو
بفتح سين در رشيدى و برهان نوعى از ميمون است كه بوزينه باشد
سنبك
بضم اول و ثالث كشتى كوچك را كويند
سنبل
بر وزن بلبل كلى است خوشبو و مشهور شعرا آن را بزلف معشوق تشبيه كنند و آن را سنبل تر نيز كويند
سنبوت
به همان معنى سنبات است كه مرقوم شد
سنبوسه
بفتح اول شكل مثلث در لباس و سجاف جامه عموما و لچك زنان خصوصا كه دستمالى است سه كوشه و نانى است شيرين و كوچك آن را قطاب خوانند احمد اطعمه كفته باز صابونى و مشكوفى و سنبوسهء تر و از حلويات شمرده
سنبه
ماخذش همان سنپدن است يعنى سوراخ كردن و آلتى كه بدان آسيا را تيز كنند و اين ماخذش سودن است و زنبور سياه را نيز كفتهاند و بمعنى ميل تفنك مشهور است و بمعنى فريفته نيز در برهان آورده در فرهنكها نيافتم
سنج
بالفتح وزنكننده و امر به وزن كردن يعنى بسنجند و بيشتر بتركيب استعمال مىشود مانند سخنسنج و قافيهسنج و امثال آن و بكسر طبقى است روئين كه بر يكديكر زنند سيف الملوك هندى در مدح اكبر شاه و تعريف فيل كفته
اى شاه فلك رتبت خورشيد سريرفيلت * بنقارهخانه كاه زد و كير آورد ز سر دمامه
وز دندان چوب كوشش شده سنجها و خرطوم نفير
جهانكيرى و برهان كفتهاند بمعنى جلاجل و دف و دايره و مخفف سرنج نيز آمده و از شعر سيف اسفرنكى شاهد آورده كه كفته
سنج و دف ميراث پدر باز رها كرد * ناكه به خط و خامه و دفتر هوس افتاد
رشيدى كفته بمعنى سفيداب سرنج است نه سنج و بمعنى سرين مردم و غيره بشين معجمه است نه مهمله و بمعنى جلاجل دايره محلّ تامل است و معرب سنج صنج بصاد است و با صبح در بعضى اشعار مشتبه مىشود چنان كه خواجه حافظ شيرازى كفته
خيز تا خرقه صوفى بخرابات بريم * دفتر رزق ببازار خرافات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحى كيرند * چنك و صنجى بدر پير مناجات بريم
و چنك و صبحى خوانند
سنجاب
جانوريست معروف كه از پوستش پوستين سازند ناصرخسرو كفته
تخم اكر جو بود جو آرد بر * بچه سنجاب زايد از سنجاب
و بكسر سين نام روديست در ميان هرات و ابيورد
سنجار
نام جائى است از ولايت موصل و دياربكر كه هنكام سفر سلطان ملكشاه سلجوقى در آن منزل براى او مولودى بهم رسيد باسم محل موسوم كرده سنجار اسم نهاد و سنجر پادشاهى مشهور است خاقانى كفته
سنجر بمرد ويحك سنجار ماند اينك * چون بنكرى به صورت سنجار به ز سنجر
بعضى كفتهاند كه آن را بتركى سنقر مىناميدهاند و سنقر نام بازى است شكارى و سنجر معرب آن
سنجد
بفتح سين و كسر جيم تازى ميوهايست شبيه بعنّاب
سنجد بو
نام كلى است سراج الدين راجى كويد
چون ز عنبر برد سنجد بوى بوى * با مى كلكون بسنجد بوى بوى
و سنجد را به عربى غبيرا كويند بضمّ غين و فتح باء
سنجرستان
بر وزن پيكرستان بمعنى خانكاه كه بخانقاه مشهور شده و آن جايى است كه مشايخ و درويشان در آن عبادت