و در بالاى كوه نيز براى محبوسين سازند مسعود سعد سلمان جرجانى چند سال بسعايت اعادى در سمج حصار ناى محبوس بوده كفته
هريك نشسته بر در و ديوار سمج من * با يكديكر دمادم كويند هر زمان
هين برجهيد زود كه حيلت كريست او * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان
كيرم كه ساخته شوم از بهر كارزار * بيرون جهم ز كوشه اين سمج ناكهان
سمراد
بر وزن فرهاد بمعنى وهم و انديشه و سمرادى منسوب بوهم و خيال و نام طايفه كه در زمان ضحاك بظهور آمدهاند و بدين قايل شدهاند كه هرچه هستى است از بلند و پستى همه وهم صرف و خيال محض است و حقيقتى ندارد و از آن جمله يكى فر ايرج نام داشت و از روساى سمراديان بوده و شعر فارسى نيز مىكفته اين دو بيت هنوز از اشعار او در اين سراى باستانى باقى مانده است كه كفته
جهان دانى همه سمراد باشد * تو را كر فرّ يزدان داد باشد
ز سمراد است كفتن نام سمراد * همان سمراد هم سمراد باشد
سمواد نيز بمعنى سمراد است يعنى وهم در دبستان المذاهب كيخسرو بن آذر كيوان حكيم فارسى بعضى حكايات از اين طايفه مسطور است و سو فسطائيّه و سمراديه در يك آيين آيين سپرند و كويند كلّ ما فى الكون وهم او خيال
سمرود
بر وزن نمرود يكى از مراتب خداشناسى است كه از مؤثر پى باثر بردن و از علت معلول را شناختن باشد و باصطلاح صوفيّه تازيه نام اين مرتبه جمع است بايد دانست كه در نزد محقّقين درجات مردم در معرفت ايزد تعالى بر سه كونه است يكى آنكه كروهى از مقلدين خالق را در مخلوق پوشيده و اصلا نه بينند و آن حضرت را از مخلوق جدا دانند و اين مرتبه را كه ادنى مراتب ايزدشناسى است ويژه درونان فارسى يعنى صافدلان بلغت فارسى فرجندشاى و نشيبسار و به عربى فرق كويند و صاحب فرق را ذو العقل نيز خوانند ديكر اينكه بعضى از موحدين در جميع اعيان و هستى پذيرفتكان بوجود وحدت صرف نكرند و بساير موجودات التفات ننمايند و اين پايه را كه اوسط درجه معرفة اللّه است هيربدان پارس سمرود و كردوند بكسر كاف پارسى و عربان جمع و صاحب جمع را ذو العين خوانند مرتبه سيّم آنست كه بعضى از محققين كامل ملاحظه هر دو مراتب را فرموده حق را در خلق و خلق را در حق بينند و بشهود يكى از ديكرى محجوب نمانند بلكه وجود واحد را از وجهى حق نبيند و از وجهى خلق و ايشان را كثرت مانع مشاهدهء وحدت و وحدت مزاحم معاينه كثرت نكردد و اين رتبه را كه اعلى مراتب است پارسيان ايرانيان سمرود سمرود و كروند كروند كويند و تازيان جمع الجمع خوانند و صاحب مقام جمع الجمع را ذو العقل و العين خوانند پس سمرود سمرود و بمعنى جمع الجمع است شيخ محمود شبسترى در كلشن راز كفته است
مقام دلكشايش جمع جمعست * جمال جانفزايش شمع جمع است
وقتى در منقبت كفتهام
رسته از پايكاه سمرادست * شته بر پيشكاه سمرود است
و اين لغت از فرهنك دساتير نقل شده تا بينش و دانش ايزديان و آذرهوشنكيان بر ويژه درونان يعنى صوفيه اسلام مكشوف شود كما قال الحافظ العارف
كر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرّى ز خدا نيست
سمك
بفتح سين و ضم ميم بقول برهان بمعنى رعنائى و بيعقلى و بىهنرى مرادف سبك
سمكار
بفتح اول ناحيهايست از ولايات بدخشان مختارى غزنوى كفته
خبر رسيد كه اندر نواحى سمكار * سر حصارى كرده است با ستاره قران
سمن
بر وزن چمن كلى است خوشبو و سپيد و آن را ياسمن و ياس نيز كويند و ياسم مخفف ياسمن است حكيم قطران كفته
مهى سروبالا و سروى سمنبر * كه كلنار دارد به برك سمن بر
رخش همچو سيمى كه كل بار دارد * دلش همچو سنكى كه دارد سمن بر
سملغان
از طرف بزنجرد نزديك است به مشهد مقدس رضوى عليه آلاف التحيّة و الثّنا و از بلاد معروف خراسانست
سمنار
نام بنائى بوده رومى كه سدير و خورنه را او بجهة بهرام كور ساخته و بعضى كفتهاند كه از نسل سام بن نريمان ايرانى بوده و قصه و جزاى او مثل است و عربان نون را بر ميم تقديم مىدهند و مشدد مىخوانند
سمنان
شهريست معروف در حوالى دامغان و از ان شهر مردم بزرك برخاستهاند كه يكى از آنها ركن الدين علاء الدوله سمنانى بوده
فواكه خوب دارد انارش ممتاز است * از خطّه دامغان چو من كس ديد
از بعد علاء دين سمنانى
سمند
بر وزن كمند رنكى باشد بزردى مايل مر اسب را و بمعنى تير پيكاندار هم آمده
سمندر
بر وزن قلندر جانورى معروف است كه در آتش نسوزد و بعضى كفتهاند كه در آتش متكوّن مىشود و چون بيرون آيد بميرد و بعضى آن را بتركيب موش دانستهاند و بعضى طاير پنداشتهاند و آن را سامندر نيز كويند وقتى در غزليات كفتهام
كر نى بطم ز اشك چرا غرقه شطم * ور نى سمندرم ز چه از دل در آذرم
و در قاموس سمندل بمعنى طاير و سمندر بمعنى حيوان كفته و دو چيز پنداشته سمندل و سمندول و سمندون همه تبديلات اين نام است در تحفه كفته كه جانوريست شبيه بمار و دست و پا دارد اما دستهاى كوتاه و بطىّ الحركه است و ابلق از زردى و سياهى و دنبالش كوتاه و تجربه كردهاند كه پوست آن در آتش