مىشود و به شكل قير و موميائى مىكردد و در فرهنك بشين معجمه و كسر جيم آورده و پارسى پنداشته
سلاك
بر وزن هلاك شوشه زر و سيم كه كداخته باشد و در ناوچه آهنى ريزند و در برهان بمعنى كرايه نيز آورده
سلجوك
بر وزن مفلوك نام يكى از اجداد سلاطين سلجوقيه بوده كه نسب او بافراسياب مىرسيده و طايفه سلاجقه سلاطين عظيم الشان بودند
سلحشور
بمعنى سلاح و زر است يعنى مرد جنكى كه اسباب جنك او آماده باشد خواجه حافظ كفته
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * بلعب زهره چنكّى و مرّيخ سلحشورش
و آن را سلاحشور نيز كفتهاند
سلف
بضم اول بر وزن و معنى سرف يعنى سرفه مولوى كفته
بيرنج چه مىسلفى آواز چه لرزانى
سلك
بكسر سين و فتح لام ناودان را كويند و در فرهنك به سكون لام آورده
سل
بالفتح كشتى و در فرهنك چوبى چند كه بر هم بندند براى كذشتن آب سراج الدين راجى كفته
زهى بزم عيش ترا زهره مطرب * زهى بحر جاه ترا آسمان سل
و در تحفه بمعنى داغ و بالضمّ بمعنى شش اما در كتب طبى بمعنى داغ مطلق نيست بلكه مخصوص داغ صدغ شريان است كه درد شقيقه و خيالات و منع نزول آب را نافعست خاقانى كفته
سل كرد بدست چابكى زود * هر مجرى كاب تيره را بود
سلمك
بفتح سين آوازهايست از شش آوازه موسيقى كه آن شهناز و كردانيه و كوشت و مايه و نوروز و سلمك باشد اثير الدين اخسيكتى كفته
همى تا نيفزايد از زير رامش * همى تا نيفزايد از راست سلمك
دلت همزه ز ؟ ؟ ؟ تى به او * دايم كفت همدم باده باد راوك
سلم
بر وزن حلم تخته رنكين كه كودكان بر آن چيزى نويسند و به عربى لوح كويند و بفتح نام پسر بزرك فريدون كه با تور برادرش موافقت كرده ايرج را كه كهين برادر و نزد فريدون عزيزتر بود بكشتند بالاخره در دست منوچهر به خون ايرج كشته شدند چنان كه در تواريخ مذكور است و قبر هر سه در شهر سارى مازندران معلوم و آن سه كنبد بر سه كنبدان موسوم بود و بر جاى لام در كتب قديمه سرم نيز ديده شده
سلماس
بفتح اول و سكون ثانى شهريست به آذربايجان در ميان تبريز و اروميه و نزديك بخوى صاحب هفت اقليم كفته در آن آبى است كه اغتال در آن دافع و رافع مرض جذام است وقتى كفتهام
چون روان پيش تست دور نيم * كر به تبريز من تو در سلماس
سلّه
بفتح و لام مشدد سبد پهن بزرك كه از چوب و شاخهاى درخت سازند و در آن ميوه كرده بكشند و حامل آن را سلهكش كويند و كاه باشد كه ماكيانان را در آن محفوظ دارند و بعضى ماركيران مارهاى خود را درون سله كرده بهمراه بكردانند ازرقى هروى كفته
سلّهء كردد ميدان و در آن مار كمند * بيشهء كردد خفتان و در او شير سكال
و طبله عطّاران را نيز سله توان خواند و معرب سله سلج است
نمايش پانزدهم در سين با ميم
سم
بضم اول و سكون ثانى معروف است كه سم اسب و استر و خر و امثال آن انورى در صفت اسب كفته
اى زرّيننعل آهنينسم * اى سوسن كوش خيزران دم
و تبديل آن سمب چنان كه تبديل خم خنب آمده
سماچه و سماخچه
بمعنى سينهبند زنان و مخفف ساماخجه است
سماروخ و سماروغ
هر دو رستنى باشد كه آن را خايهديس كويند يعنى مانند خايه و همان رستنى است كه در ديوارهاى حمّام و زمينهاى نمناك برويد و آن را كلاه ديو نيز كويند
سمارى
بالضم بمعنى كشتى است ازرقى هروى در صفت ابر بهار كفته
بر اين كردون دريا چهر از ميغ * به پيوندد سماريهاى عنبر
سماريهاى عنبر چون كران شد * فروبارد ز عنبر عقد كوهر
حكيم فرخى كفته
دوش همهشب همى كريست بزارى * ماه من آن ترك خوبروى حصارى
از بس كاب دو چشم او بهم آمد * قيمت عود سيه كرفت سمارى
سماك
همان سماق است كه معرب كردهاند
سماكار و سماكاره
بالفتح سبوكش ميخانه و مطلق خدمتكار سراج الدّين كفته
زهره و مشترى خريدارت * آفتاب و قمر سماكارت
حكيم سنائى كفته
از پى كسب شرف پيش بناكوش لبش * ماه كشته رهى و زهره سماكاره اوست
رشيدى كفته سمارى يعنى خدمتكار
سمان
بر وزن كمان مخفف آسمان است و نام روز بيست و هفتم ماه شمسى و بمعنى مرغ سلوا نيز آمده و آن را كرك نيز كويند لامعى كركانى كفته
باران و برف بارد بر ما كنون ز ابر * چون بر بنى اسرائيل از آسمان سمان
سمانه
مخفف آسمانه يعنى سقف خانه و همان مرغ سمان كه به عربى سلوا و بتركى بلدرچين كويند مولوى كفته
چون مست شود ز باده حق * شهباز شود كمين سمانه
سمج و سمچه
بضمّ سردابه زيرزمين كه زندان دزدان باشد