حديث اينكه سكندر كجا رسيد و چه كرد * ز بس شنيدن كشته است خلق را
باور فسانه كهن و كارنامهء بدروغ * به كار نايد رو در دروغ رنج مبر
سكندر را اسكندر نيز كويند و معنى اين نام بيونانى حكمت دوست است و شهرى كه او ساخته اسكندريه خوانند و منسوب بدان شهر را اسكندرانى كفتهاند و بافتهء از انجا حاصل مىشود در كمال لطافت چنان كه شيخ عطار كفته است
تو كر اسكندرى دنياى فانى * كفن پوشد به تو اسكندرانى
و پيش ازو نيز ملوك اسكندر نام در بعضى طوايف ايرانيان و كلدانيون بوده و باصطلاح اسكندر بمعنى پادشاه بزرك است اكرچه نام ديكر داشته باشد اسكندر رومى در سال پنج هزار و دويست و هفت از هبوط آدم بر مصر استيلا يافته بعد ازو بطالسه پادشاه شدند و در ميان آنها دو نفر الكسندر نام يعنى اسكندر پادشاهى داشتهاند و آخرين بطالسه زنى كلياپتره نام بود و بحسن و جمال شهرت داشته و اسكندر نام ديكر قبل از اسكندر رومى بوده است كه او را اسكندر بنا مىكفتهاند و در آثار الباقيه مذكور شده و بسر درآمدن اسب را در رفتار سكندرى كفتهاند سكندر خورد اسب عمر دارا و نام بازئ است كه در فرهنك آورده شده
سكنه
بكسر سين و فتح كاف و نون مخفف اسكنه است يعنى برمه بخاران كه به عربى بيرم كويند حكيم سنائى كفته كه شكستى چو چوب را سكنه
سكو
بكسر اول و ضم ثانى و سكون واو چيزى است چهار پنج شاخه مانند انكشت و كف دست دستهء هم دارد كه غلّه كوفته را با آن بباد دهند تا دانه از كاه جدا شود و آن را به عربى مدرى كويند و بضم اول و ثانى و واو مجهول بمعنى تختكاه و بلندى كه در دو طرف در خانه و ميان باغها و درختهاى بزرك سايهدار سازند و بر آن نشينند و آن را سُكه نيز كويند منوچهرى كفته
من و نبيد و به خانه درون سماع و رباب * حسود برد رو بسيار كوى در سكه
سكوبا
نام راهبى است كه حضرت عيسى مسيح بدير او رفته به آسمان صعود كرد فردوسى كفته
ازيشان بسى نيز ترسا شدند * بزنار پيش سكوبا شدند
خاقانى كفته
چه فرمائى كه از جور يهودى * كريزم جانب دير سكوبا
سكيزيدن
بكسرتين به وزن ستيزيدن بمعنى برجستن و سكيزنده و سكيزان بر اين قياس دقيقى كفته
بدشت نبرد آن هژير دلير * سكيزد چو كور و ستيهد چو شير
مولوى كفته
خر سكيزه مىكند در مرغزار
سكيله
بمعنى فواق باشد
سكابى و سكلابى
حيوانى است شبيه بسك كه در ميان درياها بهم رسد و آن را بيدستر نيز كويند پوربهاى جامى كفته
كر چو سكلاوى به دريا در شود * پوستينش كند خواهم چون فنك
مختارى كفته
كويند چو سكلاو بآموى بجنبد * بيتى بكل و خشت برآرند به بيكند
و آن را سكلاوى نيز كويند و بعضى كمان بردهاند كه بيدستر با دال بسين زده نيز نام آنست لهذا خايهء او را كند بيدستر خوانند و اين خطاست چون خايهء او رافع اورام و رياح است آن خايه را بادستر يعنى زايلكننده باد و ريح خواندهاند و بيداماله باد است و فردوسى و ديكران بيد بمعنى باد بسيار كفتهاند
سكال
بمعنى انديشه و فكر و كفتكو و سخن نوشته شد و سكالش و سكاليدن مصدر آنست
سكنكور
پارسى عنب الثعلب است
سكاوند
مرقوم شده است
سكپستان
سپستان چه مشابه است به پستان سك
سكدندان
دندان نيش را كويند كه هريك از سباع و بهايم را باشد و آن را به عربى ناب كويند
سگز و سكزن و سكزى
مرقوم شده است
سكسار
يعنى سك مانند چه سار بمعنى سرو مانند هر دو آمده خسرو دهلوى كفته
فضول چند كنم كز درت زدن دم عفو * نه حدّ خسرو مردمنماى سكسار است
سككن
بفتح اول بر وزن مخزن بمعنى مردم كياه است چون سك مىكند به اين اسم موسوم شده
سكلاوى و سكنكور
نيز كذشته است
نمايش چهاردهم در سين با لام
سلا
بر وزن علا نام خنياكرى بوده
سلاب
اكرچه يونانى و مخفف سترلاب است چون تخفيف را اهل فرس كردهاند در فارسى مذكور شده و مىشود همچنانكه پارسى كه معرب شده اعراب استعمال مىكنند چنان كه اسدى كفته
بكفت اين و سلاب برداشت زود
هم حكيم فردوسى كفته
ستاره شمر بيش دو شهريار * پرانديشه وز ؟ ؟ ؟ چها بر كنار
همى بازجستند راز سپهر * بسلّاب تا بركه كردد به مهر
تشديد بجاى تاى منقوط رفته
سلاجت
بفتح سين و جيم از دواهاى بافايده است و اصل آن شاش بز كوهى است چنان كه بز كوهى در مستى بر سنكى بول مىكند و بز كوهى ديكر چون بدانجا رسد و آن را بو كند او نيز بول مىكند و بمرور ايام غليظ