ز كعبتين شب و روز در سكوره چرخ اثير آخسيكتى كفته
ز نقشبند ضمير تو مايه مىكيرد * خم سكورهء رنك مصوران بهار
سكز
بفتح سين و كسر كاف و سكون زا علك است كه بمستكى مشهور است و مصطكى معرب آنست و بفتح اول بثانى زده نام كوهيست بس شامخ و بلند در ولايت زابلستان كه ما بين كچ و مكران است و درياى سند كه آن را آب زره نيز كويند از پهلوى آن مىكذرد كويند تولد رستم در آنجا شده لهذا بياى نسبت رستم را سكزى كويند حكيم ازرقى كفته
فزون شد دولتت تا بازكشتى * ز جنك سكزيان ديو منظر
توان بردن هنوز از جاى جنكت * دريده زهره سكزى بزنبر
حكيم فردوسى كفته
به دو كفت كى نرّه شير ژيان * سپاهى بجنك آمد از سكزيان
و معرب آن سجزى است و بعضى به خطا سجزى معرب را سنجرى خوانند مانند ابو الفرج شاعر سجزى سيستانى را
سكزن
نوعى از تير باشد كه پيكان آن بغايت تيز و باريك باشد بر خلاف تكمار كه تيز نيست خاقانى كفته
بس دوخته سكزنت چو سوزن * در زهره جكر مبتّران را
شرف شفروه كفته
ناوك اندازم نه سكزن ليك خصمش چون سك است * هرچه من به روى زنم در حال سكزن مىشود
سكستن
در برهان بمعنى پاره كردن آورده و آن مقلوب كستن است
سكسك
اسبى كه راه نداشته باشد و ناهموار راه رود ضدّ راهوار چنان كه انورى كفته از كاهلى كه بود نه سكسك نه راهوار
سكنج
بضمتين بمعنى كندهدهن و بوى دهان شيخ سعدى كفته
دست سلطان ديكر كجا بيند * چون بسركين دراوفتاد ترنج تشنه را
دل نخواهد آب زلال كوزه بكذشته در دهان سكنج
و بفتحتين سرفه و تراش و كزيدكى و بكسر سين و ضم كاف نيز كفتهاند چنان كه در صيغهاى ديكر سكنجد و سكنجى و امثال آن آمده
سكنجيدن
بفتحتين و سكون نون و كسر جيم تازى تراشيدن و كزيدن و سرفيدن و آواز بكلو كردن
سكنجيده
يعنى تراشيده و كزيده و سرفيده و بر اين قياس سكنجد و سكنجى چنان كه ناصرخسرو علوى كفته
رخسار ترا ناخن اين چرخ سكنجد * تا چند لب لعل دلارام سكنجى
سكندر
نام پادشاهيست معروف يونانى ولى بواسطهء لقب ذو القرنين و نسبت بعضى چيزها به دو مشتبه و ملتبس است و تحقيق آنست كه ذو القرنين اكبر پسرخاله خضر پيغمبر است ع و نامش صعب بن روم بن يونان بن تارخ بن سام بن نوح عليه السّلام است و معاصر حضرت خليل الرحمن ع بوده و ظهورش در سه هزار و چهارصد و پنجاه و هفت سال بعد از هبوط آدم در مصر مىبوده و بعد از غلبه بر ولايات مصر و افريقيه و امصار مغرب كه حتّى اذا بلغ مغرب الشمس اشاره بدانست قصد بلاد يوروپ و سپره مشرق كرد و سكنه مشرقى از اشرار تاتار و مغول شكوه كردند سد ياجوج و ماجوج را ساخت و كفتهاند سد باب الابواب در بند است و بعد از مراجعت از مشرق با ششصد هزار كس متوجه ايران و مكه شد و با حضرت ابراهيم در مكه ملاقات و مصافحه كرد پس باراضى مقدونيه رفته شهر را بنام خود ساخت و در دومة الجندل بعبادت بود تا دركذشت پانصد سال عمر يافته و چهل سال در مصر و غيره پادشاهى كرده بعضى اخبار كه بوى نسبت كنند اغلب مرموز است و تاويل خواهد و اصل او از عرب بوده و بعضى از سلاطين يمن را بعد ازو بلقب ذو القرنين خواندهاند و يكى از آنان ابو كرب شمر ارعش است كه دو كيسوى او آويخته بود بر دو بازوى او سبب اين لقب شد زيرا كه قرن بمعنى كيسو و شاخ آمده است و فخر كرده شاعر عرب حميرى كه ذو القرنين پدر ما بوده و پيش ازو بلقيس عمه ما بوده است و اذواء يمن متعدّد بودهاند كه اسامى ايشان از ذو خالى نبوده است و ابو ريحان كفته كه ديكرى از ذو القرنين اطركس بوده كه بر ساميرس ملك بابل غالب شده او را كشته پوست كنده با موى او و دو زلفش دباغت كرده آن را بهمنزله تاج خود قرار داده خود را ذو القرنين لقب نهاد على الجمله اسكندر پسر فليب مشهور به فيلفوس در پنج هزار و دويست سال بعد از هبوط آدم در مقدونيه متولد شده بحكومت رسيد و داراى اصغر معاصر وى و پادشاه ايران بود اسكندر بر وى غلبه يافته ايران را به تصرف كرفته از مازندران بخراسان رفت و قصد سند و هند كرده پورس پادشاه پنجاب و لاهور را بكشت و از سند عزم بابل كرده و در راه از كثرت ادمان بر شراب بيمار و در شهرزور بابل فوت شد جسد او را باسكندريه بردند و به خاك سپردند سى و دو سال عمر يافت و شانزده سال سلطنت داشت كويند رغبت او با پسران ساده زياده از زنان بود اغراق افسانهخوانان و شعرا همه دروغ است و آيات و اخبار در حق ذو القرنين است كه عبد صالح بوده است و مختلط بيكديكر كردهاند