بالعدل است كه بپارسى بمعنى چنك زده در داد است و حكيم بزركوار و مجرّد بوده از ملابس و مطاعم و مناكح بهره نمىكرفت و چون شب در مىآمد در خم شكسته مىنشست و چاشتكاه از خم برآمده در آفتاب مىزيست و اينكه افلاطون بخمنشينى معروف شده سهو است خم نشينى مخصوص وى بوده چنان كه كفتهام
از حمق نبود ار ز چشم خلق * سغرات نهان شد بجنتره آخر الامر
پادشاه عهد تقبل وى پرداخت و شربتى مسموم بوى دادند وى بكرفت و بخورد و با شاكردان تكلم مىكرد و ايشان سئوآل مىنمودند تا به جائى رسيد كه از پاى درآمد و سقراط بقاف و طاء مؤلف معرب است
سقراق
كاسه و كوزه لولهدار باشد كه در آن آب و شراب خورند و آن تركى است همچنين سقرلات و سقلاتون و سقسين پارسى نيستند
سقسين
بر وزن قزوين صاحب برهان كفته ولايتى است از تركستان بعضى سفتين خواندهاند و على اى حال سقسين شهريست از تركستان اين نام نيز تركى است مولوى معنوى كفته
كويند كه در سقسين تركى دو كمان دارد * كر زين دو يكى كمشد ما را چه زيان دارد
شيخ نظامى كفته
طرفداران ز سقسين تا سمرقند * بنوبتكاه در كاهش كمربند
سقلاب
نام پسر دويم يافث بن نوح بوده كه بعد از چين متولد شده پس از او كمارى كه پسر سيم بوده پس ازو روس چهارم پس ازو غزكه پنجم بوده و خزر ششم خلخ پسر هفتم و ترك پسر هشتم و بارج و سنج و كفتهاند دوازده پسر داشته و هريك به طرفى از اطراف رفته بنام خود جائى ساختند و بتدريج اولاد ايشان بسيار شدند و تفصيل حالات هريك در كتب تواريخ مضبوط است و اين لغت نيز تركى است
نمايش سيزدهم در سين با كاف
سكاجه
بمعنى كابوس است كه آن را به فارسى بختك كويند
سكاد
تبديل چكاد است كه تارك سر باشد
سكاسه و سكاشه و سكاشته
به تبديلات خارپشت است كه صاحب برهان مكرر كرده
سكارآهنج
سيخى كه بدان سيخ آهنى انكشت افروخته از تنور كشند و اكنون آتشكش كويند زيرا كه سكار بفتح اول انكشت افروخته باشد يعنى زغال كه آن را اخكر كويند سوزنى كفته
بدار دنيا چون برفروخت آتش ظلم * سكار آن بجهنم همى خورد چو ظليم
ظليم عربى شترمرغ است نر را ظليم و ماده را نعامه كويند
سكار و اوسكار
نانى كه بر روى انكشت افروخته افكنند تا بريان شود و معلوم مىشود كه اين لغات همكى بضم سين و كاف پارسى است و بمعنى زكال است كه زاء با سين و راء با لام چنان كه رسم است تبديل يافته و تحقيق نكردهاند در جهانكيرى بشين آورده و سهو است بمعنى شغال نيست و بمعنى خوردن كه كفته بشكريدنست يعنى شكستن و جاويدن
سكالش
بكسر اول بمعنى فكر و انديشه و پرسش آمده و سكال نيز بمعنى پرسش و فكر و امر بدين معنى يعنى بپرس و بكو سكاليدن نيز بمعنى سكالش است و بدين قياس سكاليده و بدسكال و نيك سكال يعنى بدخواه و نيكخواه شيخ سعدى كفته
تو نيكو روش باش تا بدسكال * ببد كفتن تو نيابد مجال
غضايرى رازى كفته
چه كفت حاسد و آنكس كه بد سكال من است * به باطن اندر و در آشكار نيك سكال
و افاده معنى خصومت و دشمنى نيز مىكند چنان كه مولوى كفته
خفاش اكر سكالد خورشيد غم ندارد * خورشيد را چه نقصان كر سايه شد بكينش
حكيم سنائى كفته
با سنائى همه عتاب مساز * با خراباتيان سكال مكن
سكاوند
نام قريهايست بروستاى غزنين و معرب آن سجاوند شده است اسدى كويد
نشيمن كرفت از سكاوند كوه * همى دارد از رنج كيتى ستوه
سكاهن
بكسر اول رنكى است كه چرمكران از سركه و آهن براى سياه كردن چرم سازند و در اصل سركه و اهن است كه سك مخفف سركه است نظامى كفته
هرآنكس كه جانش به آتش كزم * بسى جامها در سكاهن رزم
ديكرى كفته
جلباب تو را فلك نيارد * كش رنك سكاهنى برآرد
خاقانى كفته
اين خماهنكون كه چون ريم آهنم پالود خون * شد سكاهن پوش از دود دل در واى من
سكبا
آش سركه را كويند زيرا كه سك مخفف سركه و با بمعنى آش است چنان كه آش شور را شوربا كويند خاقانى كفته
كر براى شوربائى بر درد و نان روى * اوّلت سكبا دهند از چهره آنكه شوربا
اينكه در فرهنكها نوشتهاند سكبه روغن با كشك آميخته است صحتى ندارد
سكج
بفتح سين و كسر كاف و جيم تازى در آخر مويز را كويند شهاب الدين كفته
در جوانى پير كشتم از جفاى روزكار * همچو انكورى كه اندر غوركى كردد سكج
سكره
بفتح و راء مشدد مخفف كاسه باشد و آن پيالهايست كه از كل سازند و مقدارى معين در آن جاى كيرد بنابراين در اوزان و مكائيل مذكور مىشود و آن را سكوره و اسكره نيز كويند كمال كفته