رطوبات دماغيه و در اصفهان قندرون كويند و عربى آن علك البطم از آنكه صمغ درخت بطم است و خشك آن را فلفون كويند و بطم بالضمّ و بضمتين حبّته الخضرا يا درخت آنست ديكر سغز نام ولايتى است بكردستان و در معنى علك شاعرى كفته نه علكم كه مرا هركسى بخايد
سغو
آواز طاس و طشت و مانند آن
سغود
مرغ سنكخواره را كويند و آن بضم اول و ثانيست
نمايش دهم در سين با فاء
سفال و سفاله
كوزه شكسته و پوست كردكان و پوست پسته و بادام انورى راست ز تف هيبت تو بتركد چو پسته سفال سيد حسن غزنوى كفته
ناديده دهانت كه كمان كرد كه هركز * خوش تر ز شكر كوزه بود سفت سفالى
و سفاله نوعيست از نيل كه زبونتر باشد
سفاهن
بر وزن فلاخن صاحب برهان كفته بمعنى شانهء زلف و كيسو است و در فرهنكها نيامده
سفت
بمعنى دوش كه به عربى كتف كويند و ماضى سفتن يعنى سوراخ كردن و بكسر و ضم هر دو آمده چنان كه فردوسى كفته
كه او را بكيتى كسى نيست جفت * به نيرو كمان و كشاده دو سفت
هم او كفته
همى جوشد آن برزو بالاى و سفت * سزد كر بمانى بر او در شكفت
و بمعنى سوراخ سوزن نيز كفتهاند فردوسى كفته
نكه كرد رستم بدان سرفراز * بدان چنك سفت و ركاب دراز
سفتكر
چنان كه قفلكر كسى را كويند كه مرواريد و مرجان و امثال آن سوراخ كند
سفتن
بر وزن كفتن سوراخ كردن باشد و سفته سوراخ كرده و معرب آن سفتجه است و بر اين قياس ناسفته نسفته و تيرى كه سر آن را بسوهان تيز كرده باشند نظامى كفته
تيرى از جعبه سفته پيكان جست * بزه آورد و دركشيد درست
سفته
چنان كه كذشت هر چيز سوراخ كرده و حلقه زرّين كه در كوش كنند و كنايه از غلام حلقه در كوش و بمعنى ارمغانى كه دوستى براى دوست و بشهرى فرستد چنان كه كفتهاند
خجلم از سر كلكش كه ز درياى كرم * در ناسفته بسى سفته فرستاد مرا
و سفته و ناسفته بكنايه بمعنى ثيّبه و باكره نيز آمده چنان كه ظهير الدين سرخسى از ملك تاج الدين تمران شاه كنيزكى خواسته و كفته
دارم طمع ز لطف تو ناسفته كوهرى * زيرا كه بس كهر بمديح تو سفتهام
و شاه كنيزكى با رشته مرواريدى و اين دو بيت بديهه در جواب او فرستاد
چون ز الماس طبع در سفتى درّ ناسفتهات فرستادم * دهدت قوّتى خداى جهان من ز بىقوتى بفريادم
و سفته چيزهاى خوبست و سخن تازه را نيز سفته كويند و بالكسر چيز غليظ و سطبر چنان كه كذشت شاعر كفته اكر ز آهن و پولاد سفته حصن كنى
سفج و سفجه
بفتح خربزه خام نارس كه آن را كال و كالك كويند شمس فخرى كفته كه خورده از فلان فاليز يك سفج
سفد
بكسر اول و فتح ثانى و سكون دال در برهان كفته بمعنى سپند است كه زمين باشد و نام فرشته موكل زمين و نام ماه دوازدهم و نام روز پنجم از سالها و ماههاى شمسى و در آن روز عيد كنند و سپند را نيز خوانند كه براى چشمزخم در آتش ريزند و اين لغت در فرهنكها يافته نشد و ماخذ آن در دست نيست و الله اعلم
سفرنك
بر وزن خرچنك شرح و تفسير بر كلام خالق يا خلق
سفرود
مرغ سنكخواره كه به عربى قطا كويند
سفار
بمعنى دلّال و سمار است
سفندارند
؟ ؟ ؟ سته است كه ماه دوازدهم است از سالها و روز پنجم از سالهاى شمسى و از اعياد معتبره پارسيان است
سفيدرود
از رودهاى معروف آذربايجان است و منبع آن كوههاى ارمنيه كه از انجا خيزد و از ميان اردبيل و زنجان بكذرد و بكيلان رسد و به بحيرهء آبسكون كه آن را نداءاكفوده نامست ريزد
سفيدمهره
مهرهايست كه بدان كاغذ و جامه را مهره زنند و دقّاقى كنند و بوق حمام نيز مىسازند و اين از جملهء حيوانات صدفى است و نوع كبيران است و حلزون بفتح حاء مهمله و لام و ضمّ زاى معجمه و سكون واو و نون اسم جميع حيوانات صدفى است و خرمهره نيز كمتر نوعى از حلزون است كه در كردن خر اندازند سعدى كفته
چه خوش كفت خرمهرهء در كلى * چو برداشتش از طمع جاهلى
نمايش يازدهم در سين با قاف
سقرات
بر وزن جغرات نام حكيم يونانى مسقط الراس او شهر اسن كه آن را اثميّنه كويند تحصيل علم از كتب فيساغورس حكيم كرده و معنى اسم او بلغة يونانى ترجمهاش به عربى المعتصم