و تشك تركى است و آنچه براى راحت بازو در زير بال و پهلو كذارند بالين خوانند زيرا كه بال بمعنى بازوست و باباطاهر همدانى درين دو معنى به زبان پارسى درى اين رباعى كفته
دلم شبهاى هجرانت غمينه * سرينم خشت و بالينم زمينه
كناهم اينكه موته دوست ديرم * هرانكت دوست دارد حالش اينه
سرنيكاه
يعنى نشستكاه تخت و محل بار عام ابو المعالى رازى
حبّذا خسرو ايران و نشستنكه بار * كه كند ديدن آن ديده پر از نقش و نكار
شيخ نظامى كفته
سرى كو سزاوار باشد بتاج * سرينكاه او مشك بايد نه عاج
رشيدى كفته سرونكاه موضعى است كه از آن شاخ رويد كه عبارت از ميان سر باشد و شعر نظامى را كه در جهانكيرى سرينكاه آورده سرونكاه خوانده و كفته به اين معنى سرينكاه سر عبارت از موى قفا است و اين تكلف است مؤلف كويد سرينكاه محلّ نشستن است كه كفل باشد نه هرجائى كه بنشينند چنان كه كفتهام
رزين بركرفتش ولىّ امين * چنان پشهء برزدش بر زمين
سرو پهلوى و پاى در هم شكست * سرينكاهش از فرق برتر نشست
نمايش هشتم در سين با زاء
سزا
بمعنى پاداش نيكى و بدى
سزاوار
شايسته سزاى نيكى ايزد ندهد جز كه سزا را بسزاوار
سزد
يعنى سزاوار و درخور است و آن را مىسزد نيز كويند حافظ كفته
سزد كه از همه دلبران ستانى باج * چرا كه بر سر خوبان عالمى چون تاج
سزيد نيز بر اين قياس يعنى سزاوار و درخور بود سزيدم يعنى سزاوار بودم چنان كه كفتهاند
زين بيش مرا حسد نكردند * زيرا بحسد نمىسزيدم
شكر ايزد را كه من بهمّت * در پايكه حسد رسيدم
نمايش نهم در سين با غين
سغ
بالفتح نوعى عمارتست دراز و خميده طاق به عربى ازج كويند و أزاج جمع آنست
سغبه
بالضم و قيل بالفتح فريفته و خوار شيخ سعدى كفته
تن خويشتن سغبه دونان كنند * ز دشمن تحمل زبونان كنند
دلى كه سغبه اين زال عشوهكر باشد
سغد
بضم موضعى است از مشاهير ولايات قريب بسمرقند كه آن را از جنّات اربعه دنيا شمردهاند و در خوشى آب و هوا مثل است صاحب جهانكيرى در فرهنك خود آورده كه سغد با سين باغى چند از سمرقند و بصاد موضعى است و در هر دو معنى خطا كردهاند و اينكه در لغت بسغد سهو كرده و بسغده سپاه يعنى سپاه آماده و مستعد معنى نموده ازين روى بوده كه سغد را باغى از سمرقند قياس كرده چنان كه در حرف باء مذكور شده و در اين لغت رشيدى نيز خطا كرده سياحان نوشتهاند كه مىتوان هشت روز در ولايت سغد سفر كرد كه از سايهء اشجار و باغستان و آبهاى كوارا بيرون نرفت حكيم فردوسى كفته
بمؤبد چه خوش كفت دهقان سغد * كه برنايد از خانه باز جغد
و در تواريخ آمده كه سغد شهرى آباد و بزرك بوده و شمر نامى از سرداران عرب آن را مسخر كرده و خراب نموده و سمرقند را ساخته و آباد مانده و اصل در آن شمركند بوده اكنون بسمرقند مشهور است و سغد را بجهة قرب جوار بسمرقند نسبت كنند چنان كه سراج الدين قمرى كفته
خطهء مازندران بفرّ خداوند * شد ز خوشى چون فزاى سغد سمرقند
و سغدى منسوب بسغد را كويند و چون در آن شهر بربط را نيكو سازند لهذا بربط سغدى كويند چنان كه كمان را در چاچ خوب سازند و بدان منسوب كرده چاچى كمان كفتندى انورى كفته
باز بر طارم ديكر صنمى سيماندام * بكفى بربط سغدى بكفى جام عقار
در فرهنك كفته سغد زمين نشيب را كويند كه آب باران در آن جمع شود
سغدو
بضم اول و دال ابجد چرب روده با كوشت و مصالح پر كرده باشد كه آن را سختو نيز كويند سراج الدين قمرى كفته
بسا شب كه از كوشت آكندهام * چو سغد و دل و سينه و رودها
سغديانه
در برهان بمعنى پياله شراب آورده
سغر
بضم اول و فتح ثانى جانوريست كه خارهاى ابلق بر پشت دارد و چون كسى قصد كرفتن او كند بر خود جنبشى دهد و آن تيرها را پرتاب كند و بهر كس بخورد مجروح سازد فرخى در صفت شكاركاه كفته
عزم ديدم چو خسك كرده ز بس پيكان پشت * كرك ديدم چو سغر كرده ز بس ناوك سر
و آن را سغرنه نيز كويند و سُكز و سكرنه نيز تبديل آنست
سغرى
بفتح كفل اسب كه آن را ساغرى نيز كويند مولوى كفته اين چنين سغرى ندارد كركدن
سغّز
بفتح سين و تشديد غين و كسر آن چيزيست بهتر از مصطكى و جاويدن يعنى خائيدن آن مقوىها ضمه و جاذب