تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
و تشك تركى است و آنچه براى راحت بازو در زير بال و پهلو كذارند بالين خوانند زيرا كه بال بمعنى بازوست و باباطاهر همدانى درين دو معنى به زبان پارسى درى اين رباعى كفته
دلم شبهاى هجرانت غمينه * سرينم خشت و بالينم زمينه كناهم اينكه موته دوست ديرم * هرانكت دوست دارد حالش اينه

سرنيكاه

يعنى نشستكاه تخت و محل بار عام ابو المعالى رازى
حبّذا خسرو ايران و نشستنكه بار * كه كند ديدن آن ديده پر از نقش و نكار
شيخ نظامى كفته
سرى كو سزاوار باشد بتاج * سرينكاه او مشك بايد نه عاج
رشيدى كفته سرونكاه موضعى است كه از آن شاخ رويد كه عبارت از ميان سر باشد و شعر نظامى را كه در جهانكيرى سرينكاه آورده سرونكاه خوانده و كفته به اين معنى سرينكاه سر عبارت از موى قفا است و اين تكلف است مؤلف كويد سرينكاه محلّ نشستن است كه كفل باشد نه هرجائى كه بنشينند چنان كه كفته‌ام
رزين بركرفتش ولىّ امين * چنان پشهء برزدش بر زمين سرو پهلوى و پاى در هم شكست * سرينكاهش از فرق برتر نشست

نمايش هشتم در سين با زاء

سزا

بمعنى پاداش نيكى و بدى

سزاوار

شايسته سزاى نيكى ايزد ندهد جز كه سزا را بسزاوار

سزد

يعنى سزاوار و درخور است و آن را مىسزد نيز كويند حافظ كفته
سزد كه از همه دلبران ستانى باج * چرا كه بر سر خوبان عالمى چون تاج
سزيد نيز بر اين قياس يعنى سزاوار و درخور بود سزيدم يعنى سزاوار بودم چنان كه كفته‌اند
زين بيش مرا حسد نكردند * زيرا بحسد نمىسزيدم شكر ايزد را كه من بهمّت * در پايكه حسد رسيدم

نمايش نهم در سين با غين

سغ

بالفتح نوعى عمارتست دراز و خميده طاق به عربى ازج كويند و أزاج جمع آنست

سغبه

بالضم و قيل بالفتح فريفته و خوار شيخ سعدى كفته
تن خويشتن سغبه دونان كنند * ز دشمن تحمل زبونان كنند دلى كه سغبه اين زال عشوه‌كر باشد

سغد

بضم موضعى است از مشاهير ولايات قريب بسمرقند كه آن را از جنّات اربعه دنيا شمرده‌اند و در خوشى آب و هوا مثل است صاحب جهانكيرى در فرهنك خود آورده كه سغد با سين باغى چند از سمرقند و بصاد موضعى است و در هر دو معنى خطا كرده‌اند و اينكه در لغت بسغد سهو كرده و بسغده سپاه يعنى سپاه آماده و مستعد معنى نموده ازين روى بوده كه سغد را باغى از سمرقند قياس كرده چنان كه در حرف باء مذكور شده و در اين لغت رشيدى نيز خطا كرده سياحان نوشته‌اند كه مىتوان هشت روز در ولايت سغد سفر كرد كه از سايهء اشجار و باغستان و آبهاى كوارا بيرون نرفت حكيم فردوسى كفته
بمؤبد چه خوش كفت دهقان سغد * كه برنايد از خانه باز جغد
و در تواريخ آمده كه سغد شهرى آباد و بزرك بوده و شمر نامى از سرداران عرب آن را مسخر كرده و خراب نموده و سمرقند را ساخته و آباد مانده و اصل در آن شمركند بوده اكنون بسمرقند مشهور است و سغد را بجهة قرب جوار بسمرقند نسبت كنند چنان كه سراج الدين قمرى كفته
خطهء مازندران بفرّ خداوند * شد ز خوشى چون فزاى سغد سمرقند
و سغدى منسوب بسغد را كويند و چون در آن شهر بربط را نيكو سازند لهذا بربط سغدى كويند چنان كه كمان را در چاچ خوب سازند و بدان منسوب كرده چاچى كمان كفتندى انورى كفته
باز بر طارم ديكر صنمى سيم‌اندام * بكفى بربط سغدى بكفى جام عقار
در فرهنك كفته سغد زمين نشيب را كويند كه آب باران در آن جمع شود

سغدو

بضم اول و دال ابجد چرب روده با كوشت و مصالح پر كرده باشد كه آن را سختو نيز كويند سراج الدين قمرى كفته
بسا شب كه از كوشت آكنده‌ام * چو سغد و دل و سينه و رودها

سغديانه

در برهان بمعنى پياله شراب آورده

سغر

بضم اول و فتح ثانى جانوريست كه خارهاى ابلق بر پشت دارد و چون كسى قصد كرفتن او كند بر خود جنبشى دهد و آن تيرها را پرتاب كند و بهر كس بخورد مجروح سازد فرخى در صفت شكاركاه كفته
عزم ديدم چو خسك كرده ز بس پيكان پشت * كرك ديدم چو سغر كرده ز بس ناوك سر
و آن را سغرنه نيز كويند و سُكز و سكرنه نيز تبديل آنست

سغرى

بفتح كفل اسب كه آن را ساغرى نيز كويند مولوى كفته اين چنين سغرى ندارد كركدن

سغّز

بفتح سين و تشديد غين و كسر آن چيزيست بهتر از مصطكى و جاويدن يعنى خائيدن آن مقوىها ضمه و جاذب