تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
بمعنى صوت و آواز هست چه سرودن و سرايش خواندن و آواز دادن است سروشان به وزن خروشان جمع فرشتكان و آوازها نيز مىآيد در خرم بهشت كفته‌ام
چو من در فصاحت برآرم خروش * بتوفد سپهر از خروش سروش سروشان خروشان ز چرخ برين * فرستند زى من فرى آفرين
و در عربى هاتف بدين معنى است و بمعنى آوازكننده چه هتف بفتح آواز كردن است محققين كفته‌اند
وحى و جبريل از براى انبيا است * هاتف و الهام بهر اوليا است
اكرچه بر همه ملائكه سروش اطلاق شده اما بخصوصه جبرئيل را سروشبد كويند

سروشبد

بضم باء سالار فرشتكان كه نخستين خرد است و بتازى عقل اول كويند و آن را سروش سالار نيز كفته‌اند و آن را سروش سترك هم خوانده‌اند

سروشستان

افلاك و آسمانها را كويند

سروشىپايه

يعنى مرتبه ملكى و درجه فرشتكى و سروشى كردار كسى كه فرشته منش باشد و نام كتابيست از تاليفات شاه كيخسرو بن سياوش يزدانى

سرول

بر وزن ملول بمعنى حقد و حسد باشد

سرون

شاخ حيوان مرادف سرو و بمعنى پيرهن هم استعمال مىشود

سرونكاه

موضعى كه از آن شاخ رويد كه عبارت از ميان سر باشد شيخ نظامى كفته
سرى كو سزاوار باشد بتاج * سرونكاه او مشك باشد نه عاج

سره

بمعنى خالص و پاك و بيغش و در مؤيد بمعنى شقهء حرير سپيد آورده و سيم و زر قلب را ناسره خوانند و پاك را سره وقتى كفته‌ام
ما پير شديم و جهان جوان * ما ناسره مانديم و او سره آخر بدرود و هر جسم ما كو * كرسنه كرك است و ما بره

سرهال

بر وزن ابدال مردم سركشته و سركردان را در برهان نوشته و در فرهنكها نيافتم و هال در پارسى بمعنى قرار آمده و با اين معنى مخالف است و الله اعلم سرهنك مرقوم نشده است اما معروف است

سرى

بمعنى سرورى و سردارى و بمعنى سراى و آن سرى يعنى آن طرفى حكيم ناصرخسرو علوى كفته
كرچه مرا اصل خراسانى است * از پس ميرى و مهى و سرى دوستى عترت و آل رسول * كرده مرا يمكى و مازندرى
حكيم سنائى غزنوى كفته
اى دل ار خواهى كه يا بى رستكارى آن سرى * چون نسازى فقر را لعل كلاه سرورى
ديكر بمعنى چيزى از آهن است كه روز جنك بر اسب بندند تا از زخم حربه محفوظ ماند و آن را بتركى فشغه كويند ديكر نام شيخى است از اولياء الله كه او را شيخ سرى سقطى كويند و خالوق شيخ جنيد بغدادى بوده است

سريجه

بمعنى مرغيست و در تحفه كويد مرغ سقا است و بخاى معجمه آمده و اين بيت را شاهد آورده
بموضعى كه رسيد است ذكر انصافت * سريجه باز شكار است و شيركو را فكن
ديكرى كويد سريجه‌وار كلو بهر امتحان مكشا

سرير

كفته‌اند نام قلعه‌ايست كه در آنجا تخت و جام كيخسرو بوده و اسكندر بدانجا رفته پادشاه آنجا را سريرى كفتند اكر به مناسبت تخت است سرير عربى است و فارسى نيست در هر صورت نظامى كفته
بيامد خرامان بتخت سرير * كه تا بيند آن تخت را تخت كير سريرى خبر يافت كان تاجدار * به اين تختكه كرد خواهد كذار

سريش

معروف است و آن را به عربى اشراس كويند و بيخى است كه ساقى دارد و كل آن سپيد مايل بسرخى و ثمر آن مستدير و تند طعم و بعضى آن را و خنثى را دو چيز دانسته‌اند شبيه بيكديكر اما شيخ الرئيس در مبحث قوبا كفته اصل الخنثى هو الاشراس و ديكر بمعنى ناله و افغان آمده حكيم سنائى كفته
زير فهمش ستاره كرده خروش * پيش سهمش سريش كرده سروش
بمعنى بد و زبون نيز در جهانكيرى آورده چنان كه سوزنى كفته
سروش دادم تلقين كه خواهم از تو عطا * سروش اكر نبدى كار بنده بود سريش

سريشم

معروف و مصنوعى است از پوست كاو سازند و از ماهى و از نشاسته حكيم منوچهرى كفته
بكردار سريشمهاى ماهى * همى برخواست از شخسار او كل
عربى آن غرى بكسر غين است

سرين

با اول مضموم و ثانى مكسور و ياى معروف كفل و ساغر آدمى و همه حيوانات حكيم انورى كفته
فاتحه داغش از زمانه همىخواست * شير فلك از براى لوح سرين را كفت قضا كز پى سباغ نوشته است * كاتب تقدير حرز روح امين را
و با اول مفتوح بر وزن برين منسوب بسر و آن چيزيست كه هنكام خواب و راحت بجهة نرمى سر و كردن در زير سر نهند و سر بر آن كذارند و آن را از پشم و پنبه آكنده باشند و چون سر بر آن نهند سرين خوانند و بستر نامند و آن بمتكا كه عربيست مشهور شده شيخ نظامى در كريستن مادر ليلى كاه مرك او كفته
كه روى نهاد بر جبينش * كه ريخت سرشك بر سرينش
چون در زير بر است برخوابه نيز كويند نهالى نيز خوانند و توشك