تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
قبلا در ده پائين ديوار را كويند و لاد بمعنى بنا آمده و لاد بر اين يعنى بنابراين حكيم فرخى كفته
بتان شكسته و بتخانها فكنده ز پاى * حصارهاى قوى بركشاده لاد از لاد
شاه ناصرخسرو كفته
دوستى دشمنان دينت زيان داشت * بام برين كج شود ز كژى سرلاد
معانى لاد در حرف لام خواهد آمد

سرمافزاى

نام ماه نهم است از سال ملكى

سرمامك

بفتح سين و هر دو ميم بازيئى است كه طفل را چشم بندند و او را مامك نام كنند و اطفال ديكر دست بر سر او كذارند و پنهان شوند بعد از ان چشم او را كشايند تا ديكر اطفال را پيدا كند و الّا باز او را چشم به‌بندند خاقانى كويد
ز ابتدا سرمايهء غفلت ببازيدم چو طفل * زانكه هم مامك رقيبم بود و هم باباى من

سر ماهى

مقررى كه در هر سر ماه بنوكر دهند و آن را ماهانه نيز كويند و بتازى مشاهره كويند
هزار سكه دينار سرخ سر ماهت * هزار تنكه سيم سپيد انعامت

سرمش

بكسرتين و ميم زردالوى خشك

سرمايه

معروف است ولى در مايه و سرمايه فرق است و مايه راس المال و آن سود كه حاصل آيد اكر خرج نكنند بر مايه سرمايه شود و آن را سوزيان نيز كويند شيخ نظامى كفته
قمارستان چرخ نيم خايه * بسى سرمايه را برد است و مايه

سرمه

بضم اول و فتح سيم معروف است و به عربى اثمد خوانند و بكحل مشهور است و آن سنكى است صفايحى و براق كه بسايند و سودهء آن را در چشم كشند و بهترين آن سرمهء صفاهانيست كه از كهپايه بهم رسد مجير بيلغانى كفته
كى دانستم كاهل صفاهان كورند * با اين‌همه سرمه كز صفاهان خيزد
و سرمه نام قريه‌ايست از بلاد فارس سرمق معرب آن

سرمك

اسفناج رومى كه براى استسقا نافع است معرب آن سرمق است انورى كفته بنفع طبع به بيمار دادهء سرمق

سرموزه

كفشى كه بالاى موزه پوشند و جرموق معرب آن است

سرمه

بالضم معروف و نام ديهى است بفارس نزديك به آباده كه از آن سرمه خيزد و معرب آن سرمق است و نوعى از شراب كه در تركستان متعارفست از مقوله قميز و پكنى

سرنامه

عنوان نامه كه نويسند بفلان محل برسد

سرنج

بمعنى سفيداب صاحب جهانكيرى كفته طبق روئين كه بر يكديكر زنند رشيدى كويد كه آن سنج است نه سرنج

سرند

بر وزن پرند نام پسر پادشاه كابل بوده كه در دست تورك كشته شد اسدى در كرشاسب‌نامه كفته
بد او را يكى پور نامش سرند * كه زخمش بپولاد بد چون پرند
و با اول و ثانى مكسور رسنى است كه در ايام اعياد دو سر آن را بر شاخ درخت بسته طفلان در آن نشينند و باد خورند و آن را سابور و كازه هم خوانند ديكر بمعنى سبزهء روى آب كه آن را جامهء غوك خوانند ديكر عشقه است كه بر درخت پيچد و خشك كند

سرانديب

بملاحظه الف مرقوم شده همانا بىالف صحيح‌تر خواهد بود

سرو

با اول مفتوح و ثانى مضموم و واو معروف شاخ حيوانات را كويند نه شاخ درخت حكيم ازرقى در صفت تابستان كفته
ز نور تابش خورشيد لعل‌فام شود * سردى آهوى دشتى چو آتشين خلخال
و با اول مفتوح بثانى زده نام درختى است به عربى و كويند آن بر سه قسم است سرو ناز كه شاخهايش متمايل است و سرو آزاد كه شاخهايش راست رسته باشد و سروسهى كه دو شاخش راست رسته باشد و نام پادشاه يمن بوده كه پدرزن پسران فريدون باشد فردوسى كفته
خردمند روشندلى پاك‌تن * بيامد بر سرو شاه يمن

سروا

با اول مفتوح بثانى زده حكايت و حديث باشد

سرواد

بمعنى شعر باشد ديكر نخواهم كفتن همى ثنا و غزل كه رفت يكره مقدار و قيمت سرواد حكيم اورمزدى كفته
چند دهى وعدهء دروغ همى چند * چند فروشى تو خيره بر من سرواد
و آن را سرواده نيز كويند صباء كاشانى كفته
ز سرواده خويش بيرون كنند * پساوندش ار دل بود خون كنند

سرواله

با اول مضموم كياهيست كه بر سر آن خارها باشد و بجامه درآويزد و به آسانى جدا نشود

سروب

بر وزن كروب در برهان كويد بگفته زند و پازند بمعنى سخن است كه به عربى كلام كويند

سروج

بفتح اول و ضمّ ثانى و سكون ثالث نام دشتى است در نواحى كرمان حكيم فردوسى كفته
هم از پهلوى پارس كوج و بلوج * ز كيلان جنكى و دشت سروج
ديكرى كفته
بما آن كرد محمود تسوجى * كه رحمت بر ابو زيد سروجى

سزود

با اول و ثانى مضموم بمعنى نغمه و آواز است و سرود
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 470 | رضا قلى خان ( هدايت )