تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩

سرشكوان

بكسر اول و ثانى بشين زده پرده باشد كه در شب زفاف به پيش عروس بياويزند و آن را بتازى كله كويند و بحذف الف نيز به همان معنى است

سرشوى

حجّام و سرتراش شمس فخرى كفته
خاك بر سر شاعرى را كاشكى * بودمى سرشوى يا نه پاى باف
و كلى باشد كه در حمام سر را با آن شويند

سرغج

با اول مفتوح و غين مكسور كاسه چوبين باشد درويش سقّا كفته
بكير جام مى از دست ساقى اى سقا * مخور بسان عرب دوغ اشتر از سرغج

سرغوغا

كسى را كويند كه باعث و بانى فتنه و فساد و غوغاى عام مىشود و آن را سر فتنه نيز كويند شيخ عراقى كفته
چون در آن غوغا عراقى را بديد * نام او سرفتنهء غوغا نهاد
و تحقيق اين لغت در غين خواهد آمد مولوى كفته
ز رشك دوست خون دوست ريزى * بدين حد شنك و سر غوغا چرائى خون دل مىبين و با كس دم مزن * وز نكار شنك سر غوغا مپرس
و معنى طليسه لشكر كه آن را بتركى هراول خوانند شهاب سمرقندى كفته
ره عدل و سياست را حسامش بدرقه كشته * سپاه فتح و نصرت را سنانش كشته سر غوغا

سرغين

با اول مفتوح بثانى زده و غين مكسور سرناى باشد كه آن را ناى تركى كويند و در اصل سورناى است كه در عروسى و عشرت نوازند در جنك نيز نوازند آن را ناى سرغينه نيز كفته‌اند فردوسى كفته
بزد ناى سرغين و روئينه خم * برآمد خروشيدن كاودم

سرف

بمعنى سرفه و درد كلوئى كه از كثرت سرفه باشد و سرفه بضمّ اول معروف است و سرفيدن مصدر آنست و در عربى آن را سعال كويند كسائى مروزى كفته
پيرى مرا بزركرى افكنده‌اى دريغ * بيكاه دود زردم و همواره سرف سرف

سرفراز

نام روز سيم آمده از ماه‌هاى ملكى و بمعنى بلندى جاه و شخص سربلند و كردنكش و متكبر را نيز كفته‌اند

سرك

مخفف پسرك است و در قزوين استعمال كنند چنان كه حافظ صابونى قزوينى كفته
سرك سرك تو ره با من چو جنك بيراهى * مو عاشقوم و تو ديوانه سر مائى

سركا

بمعنى سركه است مولوى كفته
هركه صفراوى بود سركا كشد

سركان

بكسر اول موضعى معروف قريب بهمدان خوش آب و هوا نزديك بقريه تودى و هر دو با يكديكر معروف و منسوب و متعلق بيك حاكم

سركب و سركش

نام دو مطرب استاد بىنظير بوده فرخى كفته
دايم از مطربان خويش نيزم * غزل شاعران خويش طلب شاعرانت چو رودكى و شهيد * مطربانت چو سركش و سركب
كب بمعنى بزرك نيز آمده فردوسى كفته
ز رامشكران سركش و باربد * كه هركز نكشتيش بازاربد

سركر

بر وزن زركر كفشكر و كفش‌دوز را كويند چه سر بمعنى يك نوع كفشى است كه زير آن از چرم است و روى آن از ريسمان بافته و در شيراز متداول و بضم سين استعمال نمايند و بوزه‌كر را نيز كويند زيرا كه سر بمعنى بوزه است و آن شرابى است كه از ارزن و برنج سازند حكيم فردوسى كفته
چو مى نيست پر كن ز سرجام را * خوريم و كه داند سرانجام را

سركردا

بكاف پارسى و سركيجش و سركيجه مرض ووا را كويند

سركره

بكاف پارسى دانه باشد كه بر سر تسبيح تعبيه نمايند خاقانى كفته
اى سركره از تو عقد جان را * بل واسطه عقد آن جهان را

سركزيت

بفتح كاف پارسى سرشمار را كويند كه بطريق جزيه از كفار كيرند و جزيه معرب كزيت است و سركزيد به دال تبديل است چنان كه غضايرى رازى كفته
خراج قيصر روم است و سركزيد جلم * بهاى بندكى دلهرا ابا چيپال

سركزين

بضم كاف پارسى آنچه كسان حاكم از كله كاو و كوسفند و اسب انتخاب كرده بكيرند سيد ذو الفقار شيروانى كفته
اندران ميدان كه دشمن را براند چون كله * تيغ او از كلّه بدخواه خواهد سركزين

سركس

بفتح سين و كاف و سين مهمله مرغى است خوش‌آواز

سركل

بفتح كاف پارسى كوئى باشد كه طفلان از ريسمان سازند و بدان بازى كنند

سركنكبين

مركّبست از سركه و انكبين يعنى عسل و سكنجبين معرب آنست

سركوب

بر وزن مركوب بلنديئى را كويند كه بر قلعها و خانها مشرف باشد و بمعنى طعنه و سرزنش هم آمده

سركوبه

بر وزن منصوبه كرز كران را كويند

سركيس

مرادف سدكيس يعنى قوس‌قزح است و آن را سرويس و سرويسه نيز كفته‌اند

سرگين

معروف است حكيم سنائى در حديقه كفته
هر دو بودند راست بر در دين * كج بر ايشان بلند از سركين زانكه در دين اعتقاد و يقين * سركين ماهست كنده چون سركين
سرجين و سرقين معرب آنست

سرلاد

بر وزن بغداد در ده بالائين ديوار را كويند چنان كه