مر او را منم دلفروز
سربرغ
با غين نقطهدار بمعنى سرابست يعنى جائى كه آب از چشمه يا رودخانه در برغ رود و برغبندى باشد كه آب در آن جمع شود مانند تالاب و استخر
سرپنجه
معروف و بمعنى قوت و مرد قوىدست و ظالم و مردمآزار شيخ سعدى كفته
يكى پادشهزاده در كنجه بود * كه دور از تو ناپاك سرپنجه بود
سرپوش
با اول مفتوح بثانى زده و باى عجمى مضموم و واو مجهول اعم از مقنعه و سرپوش ديك و طبق و خوان و امثال آنست و سرپوشه و سرپوشته نيز آمده و آن مخفف سرپوشنده است
سربها
قيمت سر كه ديت باشد چنان كه خونبها كه ديه خونست
سَهتاسَب
در اصطلاح حكماى قديم ايرانيان طالب معرفتى را كويند كه برهبرهاى خردپسند يعنى دلايل عقلى تحصيل معارف كند كه طريقه حكما است و هرتاسب مرتاضى كه برياضت و عبادت دل صافى كند و عارف شود و آن را پتاسبد خوانند يعنى صاحب رياضت و عبادت
سرجهان
نام قلعه بوده بر قلّه كوهى از كوههاى ديلم مشرف بر اراضى صحراى قزوين و ابهر و زنكان در كمال متانت و حصانت و رفعت مشتمل بر دو طبقه چنان كه اكر طبقهء سفلى مسخر شود طبقه عليا كه قلهء آن قلعه است خود بمنزله حصن حصين خواهد بود كه استخلاص آن مشكل دست دهد از آن به اين اسم موسوم شده است كذا فى هفت اقليم
سرجوش
بر وزن سرپوش شورباى و آشى را كويند كه در اول جوش از ديك برآرند و خورند شيخ نظامى كفته
ز هر چيزى كه طعم نوش دارد * حلاوت بيشتر سرجوش دارد
مولوى كفته
آمد شب و جوش خلق بنشست * برخيز كه زان ماست سرجوش
سرخاب
بضم بمعنى كلكونه كه زنان بر روى مالند و شراب و بمعنى كوهيست معروف در تبريز و سرخ رنك است و كياه نرويد و آب ندارد
تا بريزاند تب غم را ز دل سرخاب نوش * بر سر سرخاب رو تا بنكرى تبريز را
و برحسب اتفاق ديروز بر آن كوه رفته بودم و شهر تبريز را ملاحظه مىكرديم و نام بطى است از جنس مرغابى چنان كه حكيم در حديقه فرموده
آن نباشد ولى كه چون سرخاب * رود از بهر آب بر سر آب ديكر
نام پسر رستم كه بسهراب مشهور شده سلمان ساوجى بمعنى شراب كه بكنايه آن را سرخاب كويند و بمعنى سهراب كفته است
ز آب سرخ مىافتاده است زال خرد * چه جاى زال كه رستم بيفتد از سرخاب
و پرندهايست جفت دوست كه چون از جفت جدا شود آرام نكيرد و نيز نام رودى از نواحى كابل است و نام پسر افراسياب كه او را سرخه كفتندى و نام ديهى از سمنان و هم از سبزوار است ديكر نام سرخاب بن بدر كرد كه از حكام دينور و شهرزور و جستان بوده و طغرل بيك سلجوقى در بغداد بوكالت خليفه او را حكومة داد و بعد از او برادرش ابو منصور سى سال حكومت كرد و در چارصد و چهل و سه دركذشت
سرخاره
سوزن زرّين كه زنان در مقنعه زنند كه از سر به زير نيفتد كمال اسمعيل كفته
دختران خاطرم را در تجلىكاه عرض * جز ز پنج انكشت من بر فرق سر سرخاره نيست
فردوسى كفته
دو رخ را بسرخاره آراسته * دو پستان چو دو نار پيراسته
سرخبال
بر وزن خشكسال بمعنى تيهو است و آن مرغيست كوچكتر از كبك
سرخبت و خنكبت
نام دو بت بوده و شرح آن در حرف باء مذكور شده است
سرخبيد
نوعى از درخت بيد است كه اندك سرخى دارد انورى كفته
از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخبيد از همه اعضا بكشايد اكحل
سرخجه
مرضى است كودكان را
سرخده
نام قريهايست در ولايت هزار جريب نزديك بدامغان
سرخس
با اول و ثانى مفتوح بخا زده و سين نام شهريست به خراسان در حوالى مرو معروف عبد الواسع جبلى كفته
شنيده بودم زين پيشتر كه راه سرخس * بود نشيمن آفات و مركز اهوال
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى داروئى هم آورده كه بر ساحل درياى خزر يافته مىشود و شيخ لقمان سرخسى از آنجا بوده چنان كه شيخ عطار كفته
كفت لقمان سرخسى كاى آله * پيرم و سركشته و كم كرده راه
سرخسرك
مرغيست كه سر آن سرخ شود و آن را بتازى حمره كويند
سرخشبان
در كتب پارسى خاصه جاماسبنامه نام موسى كليم اللّه است و كويد سرخشبان باهودار و باهو بمعنى چوبدستى و عصا است و سابقا مذكور شده همانا رنك چهرهء آن حضرت حمرت داشته
سرخمرد و سرخمرز
رستنى باشد كه برك آن شبيه است ببرك بستانافروز و ساق آن سرخ خوش رنك و بغايت خوش آينده و آن را نازكبدن نيز كويند امير خسرو دهلوى كفته
چه شك آنجا كه آن سرخار شد پست * دمد كر سرخ مرد از خاك پيوست
سرخوار
با اول مكسور و حاى مفتوح و واو معدوله مرد