تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
ولى شعار و صاحب اسرار و شاعر صاحب‌هنر را كفته‌اند

سرخوان

يعنى خواننده كه ابتدا بخوانندكى كند مولوى معنوى كفته
اى مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم * بردار بانك زير و بم كه وقت سرخوانيست اين
و در فرهنكها معنى ديكر نيامده ولى ازين بيت ابو الفرج رونى معنى فاتحه كه بر سر قبر مردكان خوانند فهميده مىشود كه در مدح كفته
سرخوانى سركشان قضا خوانده * چون كوس تو كفت شعر سرخوانى

سرخه

نام پسر افراسياب است كه فرامرز او را زنده كرفت و رستم كشت ديكر قريه‌ايست نزديك سمنان

سرداب و سردابه

خانهء كه در زير زمين سازند و حوض آب سرد دارد و در كرمى تابستان آنجا خواب و راحت كنند و آن بفتح است و اعراب آن را معرب كرده بكسر سين خوانند و سرد را نيز معرب كرده بصاد نويسند

سردار

معروف است كه بمنزلهء سر است در پيكر و تن سپاه و او پيشرو همه لشكر است و آنكه در دنبال تمام سپاه براى حراست تمام مردم آيد او را دُمدار كويند و به عربى اول را مقدمه و آخر را ساقه كويند كه بمنزلهء ساق پا است در جسم سپاه فردوسى كفته
چو دمدار برداشتى پيشرو * به منزل رسيدى همى نو بنو
در بسيارى سپاه كفته

سرداسب

بمعنى سرتاسب است كه مرقوم شده تا و دال در پارسى بدل شوند

سرده

بر وزن فربه ساقى و سرحلقه مىخواركان حكيم نزارى قهستانى كفته چو درداد سرده شراب كران مولوى كفته
چو من از خويش برستم ره انديشه به‌بستم * هله اى سرده مستم برهانم بتمامت
همو كفته آن سرده مخمور بخمّار آمد كمال اسمعيل كفته
سرده بزم شرابست امروز * آنكه دى بوده امام اصحاب
و بمعنى قدح شراب نيز كفته‌اند سيف الدين كفته
ز خمار بار عشق ار دل تو سبك نكردد * ز شراب راح ريحان دو سه سرده كران كش
و سرده به وزن پرده ميوهء كه بعد از ميوهء پيش‌رس باشد

سر زدن

بمعنى سرزنش و كردن زدن و ظهور كردن چيزى و بى خبر و اجازت و رخصت بيك ناكاه به خانه و مجلس كسى رفتن و آن را سر زده كويند چنان كه حافظ كفته
حرمت پير مغان بر همه‌كس واجبست * سر زده داخل مشو ميكده حمام نيست

سرزن

بر وزن ارزن بمعنى سركش و عنان پيچيده و نافرمان چنان كه منوچهرى در صفت اسب كفته
مرا در زير ران اندر كيتى * كشنده نى و سرزن نى و توسن عنان بر كردن سرخش فكنده * چو دو مار سيه بر شاخ چندن

سرزيره

بر وزن زنجيره كياهيست خوش‌بو

سرسرى

سست كرفتن كار و بىتامّلى در فكر و سخن و مردم فرومايه حافظ كفته
عشقت نه سرسريست كه از سر بدر شود * مهرت نه عارضى است كه جاى ديكر شود

سرشاخ

بلندى كه بر دو جانب پيشانى باشد و چوبى دراز كه بام خانه را بدان بپوشند و سرش بيرون كنند منصور شيرازى كفته
به بام چرخ و قار تو پا اكر بنهد * همى شكسته شود سقف چرخ را سرشاخ

سرشار

بر وزن خروار بمعنى سرريز و لبريز است چه شار بمعنى ريختن آمده و پيشتر در پياله آب و شراب استعمال شود

سرشت

با اول و ثانى مكسور و بشين منقوطه زده طينت و خلقت و طبيعت را كويند بابا افضل كاشانى كفته
ما را ببدى رد مكن اى حور * سرشت زشتى نه بود كز همه رو باشد زشت هجران كه ز دوزخست بدتر صد بار * اميد وصالى است در آن به ز بهشت
و سرشتن بمعنى خمير كردن و سرشته خمير كرده و بر اين قياس ديكرى كفته
نى در خورد و زخم نه در خورد و زخم نه در خورد بهشت * ايزد يا رب كل مرا از چه سرشت چون كافر درويشم و چون قحبه زشت * نه دين و نه دنيا و نه امّيد بهشت

سرشف

بر وزن غرقف نام غله‌ايست شبيه بخردل كه روغن تلخ از آن كيرند و كل آن سرخ و زرد شود

سرشك

بر وزن و معنى زرشك در برهان آورده و بمعنى قطره باران و اشك چشم استاد رودكى كفته
زان مى كه كر سرشكى از ان در چكد به نيل * صد سال مست باشد از بوى آن نهنك
مختارى غزنوى كفته
خبر رسيد كه اندر نواحى سمكار * سر حصارى كرده است با ستاره قران هزار سال ز باران بدان زيان نرسد * اكر بجاى سرشك افتد از هوا سندان
اثر آخسيكتى بمعنى قطره اشك كفته
بر يك سرشك ديدهء اعمى به بند بحر * وز يك قراضهء كف سفله بساز كام
ديكر بمعنى شراره آتش كه بجهد و جهنده باشد خواجه عميد كفته
بخصم نيم سرشكى ز آتش قهرت * همان كند كه بديوان شهاب آتش زن

سرشك خنده

بمعنى كريه شاديست كه آن را سرشك شيرين نيز كويند بخلاف اشك تلخ كه از ماتم و غصه باشد چنان كه حكيم خاقانى در تحفة العراقين كفته
الحق بافاضت چنان رود * بحر عدن از دو قله‌كم بود سيرش ز خيال دوست كش‌تر * ذوقش ز سرشك خنده خوش تر
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 468 | رضا قلى خان ( هدايت )