چهل ميل است و اعراب آن را سرانديب و هنودلنكا كويند و كويند آدم ابو البشر را مهبط است و در پايان كوه درياى كمعمقى بوده و سنكهاى بزرك از آن آب بيرون آمده كه آن را پل آدم كويند چه آدم پاى خود را بر آن سنكها نهاده از جزيره سيلان بساحل هندوستان رفته و اللّه اعلم بالصّواب چون در فرهنكها جز نامى از سرانديب نبود فى الجمله بسطى داده شد و به زبان فرنكى آن را باغ مشرق كويند و بعضى پرديس كفتهاند و معلوم شد كه فردوس معرب پرديس است و در مجمع البحرين كفته لغة رومى است كه به عربى نقل شده و بمعنى باغ است و فراديس جمع آنست حافظ كفته
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
قصر فردوس بپاداش عمل مىبخشند * ما كه رنديم و كدا دير مغان ما را بس
و ابو ريحان بيرونى الخوارزمى كفته است در آثار الباقيه از كتاب سعيد بن محمد بتقريبى بودند آدم و حوّا در موضعى كه مسمّى بپردوس بود و آن موضع از عدن است تا سرانديب و معدن عود و قرنفل و ساير چيزهاى معطّر خوشبو و الله اعلم و آن را سرانديل نيز كويند
سراهنك
بمعنى پيشرو و سردار قوم و مقدمة الجيش كه لفظ عربيست و آن را سرهنك نيز كويند حكيم سنائى غزنوى كفته سر سرهنكان سرهنك محمد مردى كه سراهنكان خوانند مر او را سرهنك عبد الله هاتفى كفته
سراهنك با ساقه از تير و تيغ * برآورده كوهى ز آهن بميغ
و بمعنى عسس و شحنه و ميرشب نيز آمده نزارى قهستانى كفته
ز صدر خاص ده عارض بدر كرد * سراهنكان شب بيدارتر كرد
و بمعنى خوانندكى و نوازندكى سيف اسفرنكى كفته
نشست و در زمان بكرفت در عشاق آهنكى * كه ساز زهره را بشكست در حيرت سراهنكش
و ديكر بمعنى تاركُنده باشد كه بر سازها بكشند آن را تير هم كويند شاعر كفته
عدوت كر نبود كو مباش كان بدرك * بريشمى است بر اين ارغنون سراهنكى
بقاى جان تو بادا كه امّ اوتار است * كه كر بلرزد تارى قفا خورد چنكى
سراى
خانه و سراينده و امر بسرائيدن و كفتهاند
ما كاروانئيم جهان كاروانسراى * در كاروانسرا نكند كاروانسراى
فرخى كفته
همى سرايد چنك آن نكار چنكسراى * نبيند بايد و خالى ز كفتكوىسراى
خاقانى كفته
اى عندليب جانها طاوس بسته زيور * بكشاى غنچه لب بسراى غنّه تر
و سراى نام شهريست از تركستان و آن را سراى باتو خان كفتندى زيرا كه باتو خان بن جوجى خان بانى آن بوده و از آنجا تا دربند سه چهار مرحله است كمال خجندى چون از تبريز بسراى بازكشت كرده غزلى كفته كه يك مصراعش درين محل سند معنى شود ع بسراى آمدى اى بلبل مسكين بسراى تركان سرائى منسوب بدان شهرند وقتى كفتهام
سرائى بتان كرد پردهسراى * همه پاى كوبان و دستانسراى
سرايش
بمعنى نغمهپردازى و كويندكى آمده است و لال را ناسرايش و نا سراياب كويند
سرائيدن
نغمه كردن و سرود كفتن و سرايان يعنى سراينده و نغمهكننده
سراينده مرغى ازين بوستان * سرايش چنين كرده با دوستان
سراينده خود مىنكردد خموش * و ليكن نه هروقت باز است كوش
سربارى
بار اندكى را كويند كه در بالاى بار بزرك نهند
بار هجران بر دلم خود بود و غم * بر سرش تا كى بسربارى نهى
و بسته را كويند كه كسى بر سر كرفته به جائى برد
سرباس
سردار و بزرك پاسبانان را كويند ابن يمين فريو مدنى كفته
بجز خيال كسى شبروى نخواهد كرد * در آن ديار كه سرپاس بأس تو عسس است
ديكر در فرهنكها بمعنى كرز آوردهاند و شواهد نيز دارند منصور شيرازى كفته
در آن زمين كه رود تا بغل بخاره فرو * ز سيل خون دليران قوايم افراس
دلاوران وغا را در دخنا جردل * سران معركه را سرزنش كند سرباس
اكر بشين نيز آمده بود بمعنى سرپاشنده با كرز مناسب بود
سرپايان
دستار را كويند فخرى كفته
من آن نيم كه دهم آبروى خويش بباد * براى درهم و دينار و طاق سرپايان
ظنّ غالب اينست كه سرپايان بباى عربى باشد و بمعنى بايسته سركله كلاه و دستار باشد و كلاهى را كويند كه در روز جنك در زير خود و ترك پوشند چنان كه شاعرى كفته
نه زاهن درع بايستى نه در لك * نه سر بايانش بايستى نه مغفر
در خوارزم خلعت بزركان را سرپائى كويند كمانم اينكه شايد سراپائى باشد يعنى خلعتى از سر تا پاى از كلاه تا موزه
سربخش
بر وزن زربخش بمعنى حصه و نصيب آمده نظامى كفته
چو نوبت بسربخش دلدار رسيد * شتربار زر تا بخارا رسيد
و در فرهنك آمده كه ايزد تعالى در فقرهء صد و بيست و دو بمهآباد فرمود كه تو سربخش مردمانى معلوم مىشود كه معنى آنست كه تو آغاز و ابتداى نوع انسانى يا زبده و خلاصه مردمانى و كفته سر بايد بكسر آخر باشد
سرپرست
بمعنى مهماندار و خادم و بيماردار و پرستار بيمار و مواظبت مريض از دوا و غذا چنان كه كويند فلان بسرپرستى فلان مشغولست حكيم فردوسى كفته
بدستورى سرپرستان سه روز * به خوردن