تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
هيز و مخنّث آورده و اين بيت خاقانى را سند كرده
ازين مشتى سماعيلى ايام * وزين جوقى سرابيلى برزن
مرا در لغت سرابيلى تأمّلست و تصحيف كمان مىبرم چه سماعيلى ايّام بمعنى ملاحده معروف به اسماعيلى مناسب است و سرائيلى بمعنى يهود : مناسب است چه اصل آنها بنى اسرائيلى بوده بر در كوچها كردند و براى معاملات خسيسه فرياد زنند و سنك اطفال خورند سماعيلى و سرائيلى با يكديكر مناسب ترند معنى سرابيل را نمىدانم و بباى موحده بمعنى هيز ديده بكرديده

سراجه

نام موضعى است از مضافات قم كه خربزه‌اش به لطافت مشهور است و نام مرضى است كه بر اسب و استر عارض شود و بجيم پارسى بمعنى سراى كوچك و كنايه از دنيا نيز هست بهرام ميرزاى صفوى كفته
بهرام درين سراچهء پرشروشور * تا كى بحيات خويش باشى مغرور كرد است در اين مرحله صيّاد اجل * در هر قدمى هزار بهرام بكور

سراخر

اسبى را كويند كه از همه اسبان بهتر باشد و بر همه مقدم بندند مولوى معنوى كفته
شود يوسف يكى كركى شود موسى چو فرعونى * چو بيرون شد ركاب تو سراخر كشت پالانى
شيخ نظامى كفته
طويله زدند آخر انكيختند * بسر آخران بر علف ريختند

سرادار

كسى را كويند كه خدمت بيماران دار الشفا كند و دارندهء آن خانه و اسباب آن خانه باشد و آن را زوار نيز كويند چنان كه كذشته نزارى كفته
از آن ديوانه ناكرده زنجير * سرداران بسى خوردند تشوير

سراروى

ركى است كه قصد آن امراض سر و روى و چشم را نافعست و بيونانى قيفال كويند

سراسيمه

يعنى آشفته سرو در الف كذشته

سراغوج و سراغوش

كيسهء دراز كه بر يكسر آن كلاهى وضع كنند و زنان و دختران كيسوهاى خود را در آن اندازند و آن كلاه را بر سر نهند كه كيسو كرد نكيرد و آن را زينت دهند شيخ نظامى كفته
سرآغوجى برآموده بكوهر * برسم چينيان افكنده بر سر بتان از سر سراغج باز كردند
و آن را سراكوش نيز كفته و اصل اينست

سراكون

بر وزن فلاطون بمعنى سرنكون است ناصر خسرو كفته
سر بفلك بركشند بيخردى * مردمى و سرورى سراكون شد

سراكوفت

سرزنش و طعنه و بحذف الف نيز آمده

سرآل

با اول مفتوح بثانى زده و همزهء ممدوده بر وزن پركال كسى را و چيزى را كويند كه مانند فلك و آسيا و كردون چوبى و آدمى سر كردان در كشتن باشد و آن را سرهال نيز كويند نزارى قهستانى كفته
شدم بر سر انجمن سر زده * كه سِرّم برون شد ز سرآل من

سراماج

با اول مفتوح و الف ممدوده چوبى باشد كه بر كردن كاو نهند و چوب كاوآهن را بدان بسته زمين را شيار كنند و آن را يوغ نيز كويند

سرانجام

بمعنى عاقبت و پايان كار اينكه كويند اين كار را سرانجام نمودند يعنى به آخر رسانيدند نه اينكه سرانجام بمعنى سامان آمده چنان كه صاحب جهانكيرى كمان برده و مرقوم كرده

سرانداز

منديلى كه بالاى سراندازند خواجوى كرمانى كفته
از نعمش بر سر كردون نكر * مقنعه سيم و سرانداز زر
و سرافكنده را نيز كويند خسرو كفته
چو سلطان سرانداز باشد ز مى * فتد بى خبر از سرش تاج كى
و بمعنى چالاك و بىباك و سرمست سعدى كفته
سرانداز در عاشقى صادق است * كه بدزهره بر خويشتن عاشق است
مولوى معنوى كفته
سراندازان همىآئى نكارين جكر خواره * دلم بر دى نمىدانم چه آوردى ديكرباره
و در فرهنك كفته كسى كه از روى ناز و نخوت خرامد و سر بهر جانب برافشاند و شعر مولوى مقوّى اين معنى است و كفته‌اند سرانداز نام يكى از اصول مقامات موسيقى است

سرانديب

نام كوهى است معروف و جزيره مشهور و آن را سيلان كويند و هنديان سنكل ديب و دورهء آن جزيره را نود فرسخ در نود فرسخ كفته‌اند و با حسن الاشكال يعنى شكل مستدير اتفاق افتاده در نهايت آبادى است غالب درختان آنجا قاقله و قرنغل و جوز و كافور و فلفل و عنبر اشهب و مشك اذفر و ياقوت رمانى و معدن الماس در آن جزيره بسيار است و كوهى بلند در وسط ملك آنجا واقع و اثر قدم آدم ع در آنجا ظاهر كويند هر روز بوقت چاشت در آن محل باران بارد و آن محل را شست و شوكند كويند معتدل‌ترين عالم است و شب و روزش برابر و دو بهار و دو تابستان و دو خزان و دو زمستان دارد و در آنجا از هر طايفه مردم است و آنجا باغى است كه آن را كلستان ارم كويند و طول سيلان دويست و شصت ميل و عرض آن يك‌صد و