شدند و اصل اين لغت عربى است
سدپايه
همان هزارپايه مشهور است
سده
بفتحتين دهم روز از بهمنماه كه روز جشنى و عيدى بزرك از پارسيان بوده و صَدَق معرّب آنست و سد كه دو پنجاه است پارسى است و مانند شست كه دو سى است بسين آمده كويند از آن عيد تا عيد نوروز پنجاه شب و پنجاه روز بوده وجه ديكر آنكه چون عدد اولاد آدم به صد رسيده بود آن را سده نام نهادند و در آن شب آتشبازى كردند و كوههاى آتش از هيمه و چوب برافروختند و بعضى اين جشن را بفريدون نسبت دادهاند و كفتهاند
سده جشن ملوك نامدار است * ز افريدون و از جم يادكار است
هم حكيم عنصرى كفته
خدايكانا كفتم كه تهنيت كويم * بجشن دهقان آئين و موسم بهمن
كه اندرو بفروزند مردمان مجلس * بكوهرى كه بود سنك و آهنش معدن
نه آتش است سده بلكه آتش آتش تست * كه يكزبانه بتازى زند يكى بختن
وزان زبانه همى يك زمان برون نشود * ز خاندان بدانديش شاه جز شيون
و كويند نام درختى است قوى و سطبر كه دويست سوار در سايهء آن كنجند و در مازندران بسيار است و ثمر آن پشه است و عرب آن را شجرة البق خوانند و بكسر دال نام ديهى است از سپاهان معروف كه نجم ثانى از وزراى صفويه از آنجا بوده حكيم نزارى قهستانى كفته است
چار نعمت در سه ده دارم به حمد اللّه * معد كبك شوم و باد سخت و آب شور و نان جو
سدا
در برهان كفته آوازيست كه در كوه و كنبد و كرمابه بيچد و معرب آن صد است و صدا با سين مهمله در هيچيك از كتب موجوده ديده نكرديده همانا از سده و صد كه دو پنجاه است قياس و خطا كرده است
سدكاه
بر وزن و معنى دركاه است صفى كفته
سدكاه تو صد راه ز سد كيس بلند است * بل سدهات از سد ره و از سدّ سكندر
سدكيس
بفتح سين و كسر كاف قوس و قزح را كويند
بهر سالى مثال دركهش را * فلك بنمايد از تمثال سدكيس
دركاه تو صد راه ز * سدكيس بلند است
بل سدّهات از سدره و از سدّ سكندر
نمايش هفتم در سين با راء
سر
بالفتح معروف و بالاى چيزى و جانب چيزى و اول چيزى چنان كه كويند سرآغاز و سرانجام و سر سال و سر ماه و سر سفر و سر زمستان و سر پيرى و سردار و بزرك قوم جمع چار معنى اول سرها و جمع پنجم سران و بمعنى ميل و خواهش نكنم ز عشق توبه كه سر كناه دارم و بالضمّ كفش و پاافزاريست ريسمانى در شيراز معروف و بمعنى شرابى كه از برنج سازند و سركر بمعنى كفشكر است حكيم سنائى كفته
آنچه دى آن پسر سركرك چرخور كرد * من نديدم كه در آفاق يكى لمتر كرد
كفتمش لوتى و پوتى كنم امروز ترا * دست بر سر زده پس پاى برون از سر كرد
دست در كردنم آورد همان از سر لطف * برو آغوش مرا همچو صدف دُر پر كرد
تا تو آبى خورى اى جان جهان بيجكرى * پشتم از آب تهى و شكم از نان پر كرد
و بمعنى شراب برنج خواجه عميد اومكى كفته
در آرزوى خدمت او طوق بندكى * روشندلان بكردن آزاد و حركنند
ياد كفش برند نخست از سر نشاط * آنان كه قصد باده و آهنك سر كنند
ديكر بمعنى جوششى است كه از غلبهء خون بر اعضا پخش شود و آن را بتازى شرا خوانند و در فرهنك جهانكيرى بمعنى ماهى و ناودان و نوعى از رقص آورده و اللّه اعلم
سراب
بر وزن خراب زمين شورهزار كه در آفتاب مىدرخشد و از دور مانند آب مىنمايد و آن معروف است خواجه حافظ كفته
دور است سرآب درين باديه هشدار * تا غول بيابان نفريبد بسرابت
و نام قريهايست در آذربايجان كه آن را سراب كرمرود كويند و سيب آن ممتاز است و در كوه آن چشمهء آب كرم معدنيست و آن آب بجهة امراض سوداوى نافع است لهذا حماموار در آنجا بنائى برپا است و مردم از دور و نزديك بدانجا روند و در سفر اردبيل فقير نيز در آنجا رفته
سراب سياه
نام محلّى و رودخانهايست بملك پارس و جاى سكونت طايفهايست از الوار كه طايفهء رستم كويند و آب اين رود و رود فهليان و چند رود ديكر در خاك بهبهان برود كردستان داخل شده و از هنديان كذشته بدرياى عمان منتهى مىكردد
سراپا
بمعنى سرتاپا و همه و تمام معروف است
سراپرده
سرا بمعنى خانه است پرده نيز معروف است و براى پادشاهان خانه كه در سفر از خيمه برپا كنند سراپرده كويند و بر دور آن پردهء كشند كه بمنزلهء ديوار و حايل خارج پرده باشد فردوسى كفته
ز پهلو بپهلو كشيده طناب * سراپرده شاه افراسياب
و سرادق معرب و جمع آنست
سرابيلى
با اول مفتوح و باى مكسور و ياى معروف بمعنى