سجك
بفتح سين و ضم جيم بمعنى فواق است بشين معجمه نيز كفتهاند و در فرهنك جهانكيرى بجيم تازى شير و دوغ بهم آميخته كه شبت ريزه كرده در آن كنند و آن را بپارسى دوراغ و به عربى شيراز خوانند
سجلات
بكسر سين و جيم بمعنى ياسمين است و در قاموس بطاء حطّى آورده ظاهرا معرب كردهاند و ياسمين را ياسمن و ياسم و ياس نيز كويند و آن كُليست سپيد و خوشبو
نمايش پنجم در سين با خاء
سخ
بضم اول بمعنى خوب و خوش اميرخسرو كفته
از جنيد وز شبلى معروف * يادكاريست ذات فرخ او
سخ ايشان كه اينچنين بودند * ور نبودند اينچنين سخ او
سخت
بر وزن تخت معروف است كه در مقابل سست است ديكر بمعنى وزن كردن فردوسى در كوركباب كردن رستم از قول بهمن باسفنديار كفته
يكى نرّه كورى بزد بر درخت * كه در چنك او پرّ مرغى نسخت
و سخيدن و سخته يعنى سنجيده چنان كه نظامى كفته
سرير و سراپرده و تاج و تخت * نه چندان كزان برتوانند سخت
هم او كفته
سخن به كه با صاحب تاج و تخت * بكويند سخته نكويند سخت
و بضمّ سين نيز آمده چنان كه حكيم سنائى كفته
ديك دانش اكر نخواهى پخت * هيزم جهل اكر نخواهى سخت
رشيدى چنين كفته و ليكن ازين شاهد كه براى اين معنى آورده چنان معلوم مىشود كه حكيم سخت را بمعنى سوخت آورده و بمعنى سنجيدن در اين بيت مناسبت ندارد ديكر در فرهنك بفتح سين بمعنى لئيم و بخيل و رزل آورده مستند بشعر شيخ اوحدى كرده
باده ناسخته ده بسخته كه باده * سست كند سخت را كليد خزانه
اين نيز بمعنى سخت مفتوح درست مىآيد و سخت عجب آمدن يعنى بسيار عجب چنان كه نيك بد يعنى بسيار بد حكيم منوچهرى كفته
سختم عجب آيد كه چكونه بردش خواب * آن را كه بكاخ اندر يك شيشه شرابست
اين نيك عجبتر كه خورد باده نه بر چنك * بىنغمهء زيرش بمىناب شتاب است
اسبى كه صفيرش نزنى مىنخورد آب * نى مرد كم از اسب و نه مى كمتر از آب است
سختانه
سخن سخت روبرو كفتن نزارى قهستانى كفته
چه مىآيد بر اين بر كويم آخر * مكو سختانه رو با رويم آخر
سختو
با اول مضموم بثانى زده و تاء فوقانى روده كوسفند كه آن را پاك كرده و كوشت و برنج و ادويه ديكر پر كرده در روغن بريان كنند و بخورند
سخته
بمعنى سنجيده كذشت
سختبازو
قوى و توانا را كويند سعدى كفته شعر
اندكى سيم ريخت درشتش * سخت بازو بزر توان كشتش
سخره
با اول مضموم بثانى زده و راء مفتوح و هاء مختفى به معنى بيكار يعنى كار بيمزد فرمودن حكيم ناصرخسرو كفته
در سخره و بيكار تنى از خور و از خواب * روزى برهد جان تو زين سخره و بيكار
حكيم خاقانى كفته
چو بردند اسب عمرت را * عوانان فلك سخره
چه جوئى زين علف خانه * كه قحط افتاد در خوانش
ديكر بمعنى زبون و زيردست مولوى كفته
فغان كه كار سفر نيست سخره دستت * كه تاز هم بدرم جمله پود و تار سفر
و در عربى بمعنى استهزا و افسوس آمده سوزنى كفته
چون روزكار سخره كنم بر عدوى تو * هل تا عدوت نام كند سخرهكر مرا
سخن
معروف است بضم سين و فتح خاء و بضمّ هر دو در اشعار آمده و سخون باضافه واو نيز ديده شده كه حكيم رودكى كفته
بودنى بود و مى بيار كنون * رطل پر كن مكوى بيش سخون
و بىسخن يعنى بىهيچ كفتكو و وقت و شك و سخن در اينست يعنى اعتراض در اينست چنان كه كفته
بىسخن چون سخن اندر سخن افتد باشد * سخن اندر سخنان از سخنآراى من
سخنآرا و سخنپژوه
و سخن پيوند و سخنپيراى و سخنسراى و سخن كذا رو سخنتراش و سخنكوى و سخنسنج و سخن دان و سخنور همه بمعنى شاعر كوينده و بر منشى و خطيب نيز اطلاق كنند
نمايش ششم در سين با دال
سدانيه
قريهايست از قراى بلخ كه از روزكار منوچهر شاه تا آغاز استيلاى اسلام از موقوفات آتشكدهء نوبهار بوده و توليت آن با هركس بوده او را برمك مىكفتند و اصل طايفه برامكه از آن دودمان است كه بعد از اسلام مسلمان