تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
و بيكديكر تبديل شده‌اند حكيم اسدى كفته
ز زر اندرو صد ستون ستيخ * ز ابريشمش رشته وز سيم ميخ

ستير

با اول و ثانى مكسور در فرهنك كفته وزنى باشد كه آن را سير كويند فردوسى كفته
خدنكى كه پيكان او ده ستير * ز تركش برآورد كرد دلير
و در برهان نيز بمعنى سير آورده و كفته يك حصه از چهل حصّه من باشد و آن بر وزن تبريز پانزده مثقال است و هر دو خطا است و ستير با سين مكسور و ثاى مثنّاة فوقانى و راء مهمله مخفف استار است و عربى است نه پارسى و وزن استار چهار مثقال و نيم بود و چون فرهنك نكاران ستير را در اشعار شعرا خاصه فردوسى ديده‌اند كمان فارسى بودن كرده‌اند و ندانسته‌اند كه ستير مماله ستار است و ستار مخفّف استار

ستيز

بكسر اول و سكون ثانى بمعنى جنك و خصومت و سركشى و لجاجت آمده و بمعنى امر بستيزه نيز آمده چنان كه كويند بستيز و در ستيز يعنى ستيزه كن شيخ سعدى كفته
چو جنك آورى با كسى در ستيز * كه از وى كزيرت بود يا كريز
و آن را ستيزه نيز كويند چنان كه كفته‌اند
ستيزه به جائى رساند سخن * كه ويران كند خاندان كهن

ستيغ

با اول و ثانى مكسور به وزن و معنى ستيخ است كه مرقوم شد و با يكديكر تبديل يافته‌اند ابو شكور كفته
بدانكه كه كيرد جهان كرد و منيع * سر نوك رمح تو كردد ستيغ
ازين بيت حكيم منوچهرى قلّه يعنى كلّه كوه معلوم مىشود كه كفته
برآمد بادى از اقصاى بابل * هبوبش خاره درّ و باره افكن تو كفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرود آرد همى احجار صد من
هم او كفته
برآمد ماغ رنك و مار پيكر * يكى ميغ از ستيغ كوه قارن چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا درزنى آتش بخرمن

ستيم

بكسر اول و ثانى خون و چرك و ريمى كه در جراحت جمع شود و تا نشتر نزنند و بيرون نكنند التيام نيابد ناصرخسرو كفته
از دروغ تست جانم در ازيغ * از جفاى تست ريشم پرستيم
و بمعنى جراحتى كه از سرما زده شده باشد و آن را كرك خوانند و اكنون در ميان عوام مشهور شده كه زخم سرما خورده را سيم كشيده كويند همانا اصل آن ستيم بوده سوزنى كفته
به لفظ خويش كند زمهرير را تشبيه * جراحت دلشان را زند بلفظ ستيم

ستيهنده

يعنى ستيزه‌كننده فردوسى كفته
همان توس نوذر از آن بستهيد * كجا پيش اسب من اينجا رسيد

نمايش چهارم در سين با جيم

سج

بفتح اول در برهان بمعنى رخساره آورده و در فرهنك نديده‌ام قاضى نظام كفته
چون برفتم سوى كعبه بهر حج * سخ بسنك سود سودم زردسج

سجا

عنوان كتابت و نامه را در برهان كفته آن نيز خطا است و بمعنى چيزى كه برنامه پيچند آمده آن نيز بحاء مهمله است نه بجيم معجمه و عربيست نه پارسى

سجاس

نام شهرى بوده اكنون به قدر ديهى از آن بجاست و سهرورد قريب بدان و از توابع زنكانند كه شهريست معروف

سجاكنده

بفتح سين و كاف مفتوح مكمل و مسلّح

سجاهر

در جهانكيرى و برهان و رشيدى كفته سجاهر بفتح سين و جيم تازى و هاى هوز قرين و شبيه فرخى در صفت بالاپسند فيل نامى سلطان محمود كفته
چو بالاپسند پسنديده كو را * نيايد ز بالاى كردون سجاهر
و درين بيت نخست صاحب جهانكيرى سپس برهان و ديكر رشيدى سهو كرده‌اند و به تصحيف‌خوانى از روى بيت سجاهر را بمعنى قرين و شبيه دانسته و حال آنكه سجاهر به اين معنى در كتب لغات نبوده و اين سه خواهر بوده يعنى نبات نعش كه برخشندكى و تابش مثلند و معروف و اصل بيت فرخى اينست
بهندوستان آنچه تو پار كردى * باهل سلاسل نكرد است حيدر ز دو پادشه بستدى برد و منزل * بيك تاختن هفتصد پيل منكر چو بالاپسند تناور كه چون او * نتابد ز بالاى كردون سه خواهر بدين زنده پيلان كشى كنج كسرى * بدين زنده پيلان كنى قصر قيصر

سجد

بفتح اول و ثانى سرماى سخت را كويند و سجيدن سخت شدن سرما و سجائيدن سرد كردن