تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
استخوان‌دان خواهد بود و آنچه در ميان خرما و انكور و آلو و امثال آنها است بمناسبت و مشابهة استخوان استه كويند

ستودن

صفت نمودن و ستايش كردن آذر كيوان پارسى يزدانى در بين كفتار اسرار توحيد كفته
مر او را جز او كس نيارد ستود * كه او درنيايد بكفت و شنود
چنان كه مولوى معنوى جلال الدين نيز كفته
ستايشت بحقيقت ستايش خويش است * كه آفتاب ستا چشم خويش را بستود
و بر اين قياس ستوده و بستاى و مستاى كسائى مروزى كفته
مدحت كن و بستاى كسى را كه پيمبر * بستود و قضا كرد و به دو داد همه كار

ستور

بمعنى حيوانات چارپا خاصه اسب و استر فردوسى كفته
ز سمّ ستوران در آن پهن‌دشت * زمين شش شد و آسمان كشت هشت
حكيم فرخى در صفت كذشتن لشكر محمود از آب رود كنك كفته
از آب كنك سپه را بيكزمان بكذاشت * بيمن دولت و توفيق ايزد دادار كذشتنى كه نيالوده بود زاب دو روى * ستور زينى زين و ستور بارى بار

ستونه

بالكسر و تاى مضموم حمله نمودن و انداز كردن بحرى و شاهين بجانب شكار خود خسرو كفته
عقابى كه از بىپرى شد زبون * ستونه كند ليك سم بر ستون
بمعنى كريز و فرار هم در جهانكيرى آورده و بيت عمادى را عماد معنى ستونه كرده
تير فلك ز بيم ستونه كند چون تير * چون عزم كامكار تو زه بر كمان نهد
ديولى هندوستانى كفته
سبك زبانه زند آنكهى ستونه كند * ز تيغ و نيزه سلطان صفدر آتش و آب
ديكر بمعنى موجه آب آورده صفى الدين زكى مراغهء كفته
درياى ديده را چو بشويد غمت ازو * تا سقف آسمان برسد هر ستونهء

ستوه

با اول و ثانى مضموم بمعنى ملول و سنكين بار و عاجز و خسته و دلشك و بستوه آمدن دل‌تنك شدن حكيم سنائى كفته
من ز بار كنه چو كوه شدم * وز تن و جان خود ستوه سته مخفف ستوه است شدم
در جهانكيرى بمعنى رنجور و ضعيف آورده و اين شعر را شاهد معنى كرده
از بس سته شدم ز غم او شكفت نيست * از چشم آدمى چو پرى كر شوم نهان
حكيم اسدى در ترجيح كرشاسب بر رستم كفته
سته شد ز هومان بكرز كران * زدش دشتبانى بمازندران
و نستوه ضدّ ستوه و مخفف ناستوه است ديو نستوه يعنى ديوى كه ستوه نمىشد و بستوه نمىآمد فردوسى كفته
بيازيد چون شير هوشنك چنك * جهان كرد بر ديو نستوه تنك

ستّه

با اول مفتوح و ثانى مشدّد مخفف و اخفاى هاء در جهانكيرى بمعنى انكور باشد استاد عسجدى كفته
كر چو ستّه دلش بيفشارند * قطرهء جود از آن برون نارند
مؤلف كويد ماخذ اين لغت سه دانه انكور است كه در ميان انكور است چنان كه منوچهرى كفته
انكور بمانند زنى غاليه رنك است * او را شكمى همچو يكى غاليه‌دان است اندر شكمش هست يكى جان و سه تا دل * وان هر سه دل او را ز سه پاره استخوان است
و بمعنى چيزى كه شب بر آن كذشته و شبانه كويند آورده است اما در فرهنك رشيدى كويد بشين معجمه است و بسين مهمله سهو است

ستهيدن

بمعنى ستيزه كردن حكيم سنائى كفته
در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليكن اندر معاملت بسته
هم او كفته
ستِه صنما چندين مى خور بطرب با من * منت بسرم بر نه ساغر بكفم نه هان
ستيهش به وزن و معنى ستيزش و بر اين قياس ستهنده و غير آن

ستى

بفتح سين و كسر تاء صاحب جهانكيرى در فرهنك كفته آهن و پولاد باشد استاد ابو شكور كفته
جهان چون ستى بينى و آب رود * بكردد فراز و بيايد فرود
اما شمس فخرى اصفهانى در فرهنك معيار جمالى بفتح نون آورده و بانى و كى قافيه كرده و در لغت ستى آهنى باشد كه بر سرنيزه يا داس نهند و معنى سنان از آن فهميده مىشود قطعه‌اش اينست
شاه ايّام شيخ ابو اسحق * اى كلاه تو رشك افسركى آفتاب از خجالت رايت * هر سپيده دمى برآرد خوى آب در حلق بدسكالانت * عجب است ار نمىشود چوستى
صاحب جهانكيرى كفته ستى به زبان هندى زنى بود كه با شوى مرده خود به آتش بسوزد بلى آن مشدّد است و در اينجا بمعنى پولاد است

ستيخ

بمعنى راست و بلند است و با ستيغ مرادفست