تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠

سترسا

بفتح اول و ثانى بمعنى حسّ است كه حواس جمع انست

سترسائى

بمعنى حسى است يعنى آنچه بحسّ معلوم شود

سترك

بمعنى و وزن بزرك مردم قوى و تنومند و بزرك و هر چيز بزرك و بمعنى لجوج و ستيزه‌كار و تندخو و درشت نيز آمده فردوسى كفته
پذيرفته‌ام از خداى بزرك * كه دل بر تو هركز ندارم سترك

ستركش

بضم اول و ثانى و كسر كاف بمعنى جلال است چه صفات حضرت ايزد بر دو كونه است يكى صفات جمال و ديكر صفت جلال آنچه در آن لطف و رفق باشد آن را صفت جمال و هرچه در آن قهر و جبر باشد آن را صفت جلال كفته‌اند شيخ محمود شبسترى در كلشن راز كفته
صفات كبريائى لطف و قهر است * رخ و زلف بتان را زين دو بهر است سترون در ساخت ستر مرقوم شد

سترنك

با اول مفتوح بثانى زده و راى مفتوح بنون زده و كاف عجمى نام نباتى است شبيه بآدمى كه در ولايات چين رويد كه نكونسار بود چنان كه ريشه‌اش بمنزله موى سر باشد و نر و ماده دستها در كردن هم آورده و پايها درهم محكم ساخته باشند و نر را پاى راست بر پاى چپ ماده افتاده و ماده را برعكس و هركه آن را بكند به زودى بميرد و اطراف آن را خالى كنند و سكى را به آن به‌بندند و طعمه قدرى دور افكنند سك بهواى رسيدن بطعمه قوّت كند و آن كياه كنده شود لهذا آن را سك كن نيز كويند و نام آن مردم كياه و استرنك است حكيم سنائى كفته
قهرش ار سوى چين كند آهنك * اهل چين را ندانى از سترنك
فرخى كفته
هميشه تا به زبان كشاده از دل پاك * سخن نكويد همچون تو و چو من سترنك
و بازى شطرنج را كه به شكل آدم و اسب و فيل از چوب مىتراشند و شبيه به آنها مىساخته به اين مناسبت سترنك كفته‌اند و شطرنج معرب آنست

ستم

معروف است و در جهانكيرى بمعنى ديده و دانسته آورده كه به عربى عمدا كويند فرخى كفته
تو داده و بستم زرّ و سيم خويش بباد * نوكرده بستم روز خويش ناپدرام
مىتواند بود بمعنى ستم معروف كه ضدّ عدلست و ظلم كفته باشد و هم اين بيت را در اين معنى سند كرده
چو شب دو بهره كذشت از دو كونه مست شديم * يكى ز باده و ديكر ز عشق باده‌كسار نشان مستى بر من بديد بود و ستم * همى نمود به چشم سيه نشان خمار
ظنّ غالب مؤلف آنست كه صاحب جهانكيرى خبط كرده بتم را ستم خوانده و معنى بيت همين است چه اكر دانسته و بعد منظورش بوده چنان كه بستم در بيت سابق كفته در اينجا هم بستم بايستى كفت يعنى بعمد نشان هستى بر من بديد بود و ستم بمعنى عمد ناقص است

ستنبه

همان استنبه است يعنى صورت زشت كريه سنائى كفته
كشته ديو ستنبه را از تاب * كوهر چتر او بجاى شهاب
و لقب مردى از اولياء اللّه بوده از اهل بلاد كرمان كه ابو اسحق ابراهيم نام داشته و از اقران ابراهيم ادهم و بايزيد بسطامى مىبوده سالها در هرات اقامت داشته باالاخره در قزوين دركذشته قبرش در آنجا معروف بوده

ستنج

بر وزن سپنج در ضمن معنى لغت زنبل نوشته شد

ستو

بكسر سين و فتح تاء زر قلب و روكش كه به عربى ستوقه كفته‌اند يعنى معرب نموده‌اند ديكر بمعنى سازى كه سه تار داشته باشد مولانا جلال الدين كفته
سيلى خوريم چون دف در عشق فخر خوبان * زخمه بچنك آور مىزن ستوى ما را

ستوار

بمعنى استوار يعنى محكم و مضبوط و معتمد و امين زيرا كه او در راستى خود محكم و سخت است ع در باز كرد و باز به‌بست از پس استوار سوزنى در صفت نيزه كفته
دراز قامت در هر وجب بقتل عدوى * هم از ميانه كمر بسته بر ميان ستوار

ستودان

كورستان كبران و مغان فردوسى كفته
بدين زور و اين فرّه و دستبرد * نديدم بآورد كه نيز كرد و ليكن ستودان مرا از كريز * به آيد چو كيرم بكارى ستيز
قطران تبريزى كفته
اى بار خدايت به همه فضل ستوده * خصمان ترا جاى بزندان و ستودان
فقير مؤلف كويد ستودان مخفف استودان هست و آن دخمه و كورستان مغان است كه مردكان خود را در آنجا كذارند تا استخوان ايشان در آنجا جمع شود سابقا در لغت پليته مرقوم شده كه است مخفف استخوان است بنا بر اين استودان و ستودان مخفف