بودم اميدى كه روزى اين شب حبلى من * دولتى زايد خود او هم شد ز بخت من ستاغ
و كره اسب زين ناكرده و شيرخوار و اسب بزرك را نيز كويند منصور شيرازى كفته
خجسته شاهسوارى كه ثابتات و هلال * ز روى مرتبهاش كشته نعل و ميخ ستاغ
ستاك
بر وزن هلاك بمعنى ستاخ است كه شاخ تازهرسته باشد و عموما بمعنى شاخ درخت آمده چنان كه ذو الفقار شيروانى كفته
از كف موسى ستاك شاخ را بينى اثر * وز دم عيسى نسيم صبح را يا بى نشان
ازرقى هروى نيز كفته
غرقه كردد بامدادان هر ستاك كلبنى * بر مثال خاطر مداح مير اندر كهر
ستام
ساخت زين بود يعنى لجام و يراق زين اسب محلّى بزر و نقره حكيم فرخى كفته
كر بديدى تن چو كوه ترا * به نبرد اندران نبيرهء سام
در زمان سوى تو فرستادى * رخش بازين خسروى ستام
و آن را استام نيز كفتهاند
ستان
مخفف آستان و ستاننده و امر بستاندن و جاى انبوهى چيزها چون كلستان و هندوستان و نيستان و امثال اينها و نركستان و سيبستان من كفتهام
شبى خيمه زن خوش درين نركستان * نكر چرخ و استاره و كهكشانا
دو صدمه نكر هر طرف بردميده * شش استاره بر كرد هرمه عيانا
و مولوى معنوى سيبستان كفته و يوسفستان نيز از تصرّفات اوست كه كفته
يوسفى جسم و لطيف و سيمتن * يوسفستانى بديدم در تو من
على الجمله و بمعنى پشتباز افتاده چنان كه انورى كفته
شير كردون چو عكس شير در آب * پيش شير علمستان باشد
هم او كفته
از زلزله حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نكون راوستان را
ستانه
مخفف آستانه است ظهير كفته يكى ستانه همى بوسدش برسم حجر و آن را استانه بفتح اول نيز كفتهاند مولوى كفته
كوئى از توبه بسازم خانهء * در زمستان باشدم آستانهء
ستاوند
بضمّ سين و فتح واو صفه بلند كه سقف آن را بستون افراشته باشند چه در اصل ستون آوند بوده در جهان كيرى بمعنى بالاخانه و منظرى كه پيش آن كشاده باشد آورده فردوسى كفته
سُتاوند ايوان كيخسروى * نكاريده چون نامهء مانويى
ستاوه
بفتح واو و كسر اول مكر و حيله چنان كه كفتهاند انديشد از براى تو هردم ستاوهء
ستايش
بر وزن فزايش بمعنى دعا و ثنا و نيكوئى كفتن و ستودن و آفرين كفتن است
ستايشكاه
بمعنى جاى بندكى و ستايش و كريزكاه شعر شعرا از تغزل بمدح ممدوح
ستبر
با اول مكسور و ثانى مفتوح ببازده كنده و غليظ را كويند حكيم فردوسى كفته
چو چندى برآمد بر اين ساليان * ببد سروبالا سبزش ميان
و پارچه كندهء را كويند و استبره و ستبر پارسى و سطبر معرب آنست و استبرق معرّب استبره است حكيم اسدى طوسى در صفت ديوى كفته
ستبرش دو بازو مه از ران پيل * رخش زرد رنك و همه تن چو نيل
ستبرناى
كُندكى و ستبرى چيزى مانند فراخناى و دراز ناى يعنى محلّ فراخى و درازى
ستخر
بفتح اول و دويم مخفف استخر است كه تالاب و آبكير باشد و نام قلعهايست مشهور بفارس كه جمشيد ساخته و چون در آن كوه تالاب بزركى بوده بدان نام خوانده شد و شهر ستخر در حوالى آنست كه دار الملك پادشاهان كيان بوده چنان كه فردوسى كفته
خرامان بيامد بسوى ستخر * كه كردنكشان را بدان بود فخر
ستخوان
مخفف استخوان است منوچهرى در صفت انكور كفته
اندر شكمش هست يكى جان و دوتا دل * وين هر سه مرا و راز سه پاره ستخوان است
ستخيز
مخفف رستخيز است كه قيامت باشد
ستر
بر وزن سپر مخفف استر است كه به عربى بغل كويند و سترون يعنى استر مانند نازاينده و عقيم پوربهاى جامى كفته
نه انثى نه خنثى نه ماده نه نر * زبون همچو اشتر حرون چون ستر
منوچهرى كفته
كنون شويش بمرد و كشت فرتوت * از آن فرزند زادن شد سترون
ستردن
پاك كردن و تراشيدن نظامى كفته
موى تراشى كه سرش مىسترد * موى بمويش بغمى مىسپرو
انورى كفته
نقش طبيعى سترد روزكار * نقش الهى نتواند سترد
استره بمعنى تيغ دلّاكيست كه بدان موى سترند هم نظامى كفته
استره هرچند دمى تيز يافت * مو سترد مو نتواند شكافت