تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
بودم اميدى كه روزى اين شب حبلى من * دولتى زايد خود او هم شد ز بخت من ستاغ
و كره اسب زين ناكرده و شيرخوار و اسب بزرك را نيز كويند منصور شيرازى كفته
خجسته شاهسوارى كه ثابتات و هلال * ز روى مرتبه‌اش كشته نعل و ميخ ستاغ

ستاك

بر وزن هلاك بمعنى ستاخ است كه شاخ تازه‌رسته باشد و عموما بمعنى شاخ درخت آمده چنان كه ذو الفقار شيروانى كفته
از كف موسى ستاك شاخ را بينى اثر * وز دم عيسى نسيم صبح را يا بى نشان
ازرقى هروى نيز كفته
غرقه كردد بامدادان هر ستاك كلبنى * بر مثال خاطر مداح مير اندر كهر

ستام

ساخت زين بود يعنى لجام و يراق زين اسب محلّى بزر و نقره حكيم فرخى كفته
كر بديدى تن چو كوه ترا * به نبرد اندران نبيرهء سام در زمان سوى تو فرستادى * رخش بازين خسروى ستام
و آن را استام نيز كفته‌اند

ستان

مخفف آستان و ستاننده و امر بستاندن و جاى انبوهى چيزها چون كلستان و هندوستان و نيستان و امثال اينها و نركستان و سيبستان من كفته‌ام
شبى خيمه زن خوش درين نركستان * نكر چرخ و استاره و كهكشانا دو صدمه نكر هر طرف بردميده * شش استاره بر كرد هرمه عيانا
و مولوى معنوى سيبستان كفته و يوسفستان نيز از تصرّفات اوست كه كفته
يوسفى جسم و لطيف و سيم‌تن * يوسفستانى بديدم در تو من
على الجمله و بمعنى پشت‌باز افتاده چنان كه انورى كفته
شير كردون چو عكس شير در آب * پيش شير علم‌ستان باشد
هم او كفته
از زلزله حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نكون راوستان را

ستانه

مخفف آستانه است ظهير كفته يكى ستانه همى بوسدش برسم حجر و آن را استانه بفتح اول نيز كفته‌اند مولوى كفته
كوئى از توبه بسازم خانهء * در زمستان باشدم آستانهء

ستاوند

بضمّ سين و فتح واو صفه بلند كه سقف آن را بستون افراشته باشند چه در اصل ستون آوند بوده در جهان كيرى بمعنى بالاخانه و منظرى كه پيش آن كشاده باشد آورده فردوسى كفته
سُتاوند ايوان كيخسروى * نكاريده چون نامهء مانويى

ستاوه

بفتح واو و كسر اول مكر و حيله چنان كه كفته‌اند انديشد از براى تو هردم ستاوهء

ستايش

بر وزن فزايش بمعنى دعا و ثنا و نيكوئى كفتن و ستودن و آفرين كفتن است

ستايشكاه

بمعنى جاى بندكى و ستايش و كريزكاه شعر شعرا از تغزل بمدح ممدوح

ستبر

با اول مكسور و ثانى مفتوح ببازده كنده و غليظ را كويند حكيم فردوسى كفته
چو چندى برآمد بر اين ساليان * ببد سروبالا سبزش ميان
و پارچه كندهء را كويند و استبره و ستبر پارسى و سطبر معرب آنست و استبرق معرّب استبره است حكيم اسدى طوسى در صفت ديوى كفته
ستبرش دو بازو مه از ران پيل * رخش زرد رنك و همه تن چو نيل

ستبرناى

كُندكى و ستبرى چيزى مانند فراخناى و دراز ناى يعنى محلّ فراخى و درازى

ستخر

بفتح اول و دويم مخفف استخر است كه تالاب و آبكير باشد و نام قلعه‌ايست مشهور بفارس كه جمشيد ساخته و چون در آن كوه تالاب بزركى بوده بدان نام خوانده شد و شهر ستخر در حوالى آنست كه دار الملك پادشاهان كيان بوده چنان كه فردوسى كفته
خرامان بيامد بسوى ستخر * كه كردنكشان را بدان بود فخر

ستخوان

مخفف استخوان است منوچهرى در صفت انكور كفته
اندر شكمش هست يكى جان و دوتا دل * وين هر سه مرا و راز سه پاره ستخوان است

ستخيز

مخفف رستخيز است كه قيامت باشد

ستر

بر وزن سپر مخفف استر است كه به عربى بغل كويند و سترون يعنى استر مانند نازاينده و عقيم پوربهاى جامى كفته
نه انثى نه خنثى نه ماده نه نر * زبون همچو اشتر حرون چون ستر
منوچهرى كفته
كنون شويش بمرد و كشت فرتوت * از آن فرزند زادن شد سترون

ستردن

پاك كردن و تراشيدن نظامى كفته
موى تراشى كه سرش مىسترد * موى بمويش بغمى مىسپرو
انورى كفته
نقش طبيعى سترد روزكار * نقش الهى نتواند سترد
استره بمعنى تيغ دلّاكيست كه بدان موى سترند هم نظامى كفته
استره هرچند دمى تيز يافت * مو سترد مو نتواند شكافت