دارد فردوسى كفته
پناه دليران ايرانزمين * كلاب و سطخر و سپيد كزين
وقتى بضرورت روزى چند در آنجا توقف و تفرّج داشتهام
سپيدرود
روديست معروف از كوههاى ارمنيّه خيزد و ميان اردبيل و زنكان بكذرد و به بحيره آبسكون و بحر خزر ريزد
سپيدروى
قلعى را كويند كه ظروف مس را بدان سپيد كنند و كنايه از مردم نيك بخلاف سياهروى و آن را سپيدكار نيز كويند و سپيدكار بمعنى سپيدرويست
سپيده بالائى
روشنى صبح صادق كه آن را سپيدهدم نيز كويند فردوسى كفته
سپيدهدمان كاه بانك خروس * برآمد ز هر دو سپه بوق كوس
و سپيده بمعنى سپيدى چشم نيز آمده
سپيدهدم
كاه طلوع صبح صادق و دميدن سپيده در اشعار شعرا بسيارست
سپيدمى
بفتح اول و كسر ثانى و سكون دال و فتح ميم بمعنى جوهر و عرق مى است كه چون مصعد شود سرخى آن بسپيدى تبديل يابد چنانچه مفلق رازى كفته
غم اكرت به عرق و پى * زرد ميش حريف نى
ريز در آن سپيدمى * اينت كلاب عنبرى
سپيديو
بمعنى ديو سپيد است و قاعدهء فارسيان است كه چون دو حرف از يك جنس بيكديكر برسند يكى را حذف كنند مانند سپيدار كه سپيددار بوده سپيديو نيز سپيدديو بوده چنان كه فردوسى كفته سپيديو از تو هلاك آمد است
سپيل
بر وزن اصيل صداى مرغ و آدمى را كويند و به عربى صفير نامند صفير مرغ برآمد بط شراب كجا است
نمايش سيم در سين با تاء
ستا
بالفتح و ضمّ همان استا يعنى كتاب زردشت حكيم فردوسى كفته
بزند و ستا اندرون زردهشت * كه بنمود هركونه نرم و درشت
و بالكسر ستايش و ستايشكننده و امر بستايش حكيم ناصرخسرو كفته
بر حمد و ستا مباش فتنه * بر سخته است اين سخن ز شابين
و لحنى است از موسيقى ديكر تنبوره كه سهتار داشته باشد شيخ نظامى كفته ستازن برآورد بانك سرود و بمعنى سه پياله شراب كه ثلاثه غسّاله كويند نزارى كفته
محبّانه دعائى كرد خواهم * حكيمانه ستائى خورد خواهم
خاقانى كفته
ساقيا اسب چاركامه بران * تا ركاب سهكانه بستانيم
ركاب بمعنى پيالهء شراب است
ستاخ
بالكسر شاخ نازك و تازه كه از شاخ ديكر بجهد و بمعنى مطلق شاخ نيز آمده حكيم ازرقى هروى كفته
بار ديكر بر ستاخ كلبن بىبرك و بار * افر زرّين برآرد ابر مرواريد بار
سيف الدين كفته
ستاخ درختانش نفس معيّن * هواى كلستانش جان مصوّر
ستاد
مخفف استاد و ستاند و ستانده و ستد و ستاده و بر اين قياس مىآيد شاه داعى شيرازى كفته سلطان ز بنده تو نيارد ستاند باج
ستار
بمعنى ستاره حكيم فرخى كفته
ستار و صنوبر همى خواندم او را * برخسار و بالاى زيبا و درخور
همى كشت زان فخر و زان شادمانى * صنوبر بلند و ستاره منوّر
و در بيت اول ستاره نيز خوانده مىشود
ستاره
در فرهنك ستاره بمعنى شاميانه كه نوعى از خيمه و چادر است آورده و بمعنى پشهدان نيز كفتهاند و بمعنى مطلق پرده عربى است و كفته ستاره بمعنى ستر جدول است و اين بيت آورده
لا جرم چون ستاره راست رود * نتواند كه كج رود جدول
اين هم غلط است كه بمعنى سطر جدول عربى و بطاء مؤلّفست و صحيح آن است كه ستاره اسم افزاريست از چوب و آهن كه بدان جدول كشند و بمعنى تنبور و سهتار بهتر آنست كه منفصل نويسند چنان كه نظامى كفته
سه تاره با نواى چنك برداشت * برسم زهره هم آهنك برداشت
و صاحب برهان نيز پيروى جهانكيرى كرده و بخطا افتاده
ستارهء بىروش
ترجمه كوكب ثابت است
ستاره تاب
نام حكيم منجّمى بوده معاصر و شاكرد جمشيد و در علم نجوم اخترشمارى و اخترشناسى مهارت داشته با تنشناس حكيم كه طبيب طبيعى بوده مباحثات دارد در رسالات فرزانكان باستان اندر است
ستاره شمر
بضم شين بمعنى ستارهشناس است يعنى منجم فردوسى كفته زبان ستاره شمر چاك باد و آن را اختر و نيك يعنى اختربين و آخربين نيز كفتهاند
ستاره زدن
بمعنى قبّه و خيمه و خركاه بر پاى كردن ابو رجاء غزنوى كفته
فلك فزون شود ار لشكرش ستاره زنند * زمين كم آيد اكر دامن خيام كشند
ستاركان برجا و روان
بمعنى ثابتات و سيّارات است
ستاغ
بكسر سين عقيم و نازاينده ابن يمين كفته